لبخندهای احمقانه ی یک زن

همزمانی
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

خیلی عجیبه واقعا ...

یک زمانی میشه که همه چیز با هم به سویِ آدم هجوم میاره ... مثلا مرگ , بیماری , دعوا , مشکلات , بدهی و ...


یک زمانی هم هست که   "همه چیز آرومه , من چقدر خوشحالم !!! "


یک زمانی هم هست که در حالِ سماق مکیدنی و هرچقدر تلاش می کنی نمی تونی برای خودت یک کاری دست و پا کنی ...

حتی کلاس زبان هم جا نداره ... یا هیچ مهمونی  دعوت نمیشی ... هیچ کدوم از دوستات نیستن که با هم برید سینما ... حتی خانواده ات هم در دسترس نیستن

خلاصه به شدت کف کردی و احساس می کنی به هیچ دردی نمی خوری


یک زمانی هم هست که سرت اینقدر شلوغه که نمی دونی چه جوری کارهاتو سر و سامون بدی و از خدا طلبِ یک روز تعطیلی می کنی ... حالا در همین دورانِ شلوغِ کاری , دوستت بعد از مدتها بر می گرده ایران ... تولدِ خواهرت میشه ... با جذاب ترین مردِ عمرت آشنا می شی ... به انواع و اقسامِ مهمانی ها دعوت میشی و ...


و هزاران حالتِ دیگه ...


در شغلِ من , این وضعیتِ همزمانی  , در موردِ پیشنهادهایِ کاری رخ میده  ... یک مدت هر متنی که می خونی مزخرفه ... هیچ کارِ خوبی نیست ... و تو کماکان بیکاری


اما بعضی وقتا یک متنِ خوب میاد سراغت ... میری صحبت می کنی و قرار مدارِ اولیه رو میذاری ... بر می گردی خونه ...

فردا صبح یک متنِ خوبِ دیگه میاد سراغت ... اونجا هم میری صحبت می کنی ...

بعد میشینی با خودت فکر می کنی که چه جوری هردوش رو بری ...

اگه شد که هیچی

اگه نشد مجبوری انتخاب کنی ...

خلاصه بعد از بستنِ قرار داد و شروعِ کار ... هنوز دو سه روز از آغازِ فعالیتِ تو نگذشته , از طرفِ آدمی بهت زنگ می زنن که همیشه دوست داشتی باهاش کار کنی ... وااااای ...

و این آغازِ فاجعه ست

همش به خودت فحش میدی که چرا عجله کردی .  ... غمگینی ... می ترسی ... دلت نمی خواد اون موقعیت رو از دست بدی ... ولی این طرف هم تعهد داری ...

احساسِ حماقت می کنی ... دنبالِ راهِ فرار می گردی ... کاری که تا امروز برات دلنشین بود تبدیل به یک مزاحم میشه که جلویِ پیشرفتِ تو رو گرفته ...  سر در گمی ... و ...

 

شاید هم قسمتت این بوده ... ولی نمی فهمی ... حتی یک لحظه هم فکر نمی کنی که شاید این کارِ جدید به اون خوبی که تو فکر می کنی نشه ... شاید شرایطِ کارِ اول برای تو خیلی خیلی بهتر باشه ... ولی نمی فهمی دیگه ... خر شدی .

...                 ...            ...

 در پایان نمی دونم چه اتفاقی می افته ...

بعضی ها به یک چیزِ الکی , گیر می دن و تعهد رو به هم می زنن .

بعضی ها  نه , موقعیتِ دوم رو فراموش می کنن و به کارِ اولشون ادامه می دن  .

بعضی ها فکر می کنن  قسمت هرچی باشه همون میشه ... در نتیجه خیلی خودشون رو آزار نمی دن  .

بعضی ها هم (مثلِ آقایی که با من نسبتِ نسبتا نزدیکی داره همه رو قبول می کنن ... و  در کمالِ تعجب ,  شرایطِ  همه ی کارها هم براشون هماهنگ میشه و به راحتی همزمان در چند پروژه حضور پیدا می کنن ...

(البته من هنوز نمی دونم  همزمان چند جا کار کردن   یک هنر و استعدادِ ذاتیه  ...  یا یک حسِ زیاده خواهی همراه با خونسردی و بیخیالی  ... )

...             ...                   ...                  ...               ...                ...


به هر حال این    همزمانیِ اتفاقات   برای من خیلی جالبه ... حتی گاهی در موردِ سوژه ی سریال ها هم این اتفاق می افته ... ( مثل ماه رمضونِ 2 سال پیش که 3 تا از 4 سریالِ مناسبتی مشکلِ اعتیاد داشتن ...  )

یا بعضی وقتها اسم فیلمها همه پر از واژه ی  "دل "  میشه ...

یا رنگ هستن ...

یا اسمشون یک جمله ست  ...


به نظرم کلا همه ی این همزمانی ها  مربوط به تبادلِ  انرژی در جهانه  ... 


...      ...          ...

حالا اینکه کلا منظورم از همه ی اینها چی بود ... بماند ... ! ! !


گیجم  ...  گیجِ گیج  ...  می ترسم اون چیزی رو از دست بدم که به شدت بهش نیاز دارم