لبخندهای احمقانه ی یک زن

غم نوشته !!!
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ۳:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٩
 

 

 

الان چند روزه که می خوام بنویسم ولی نمی شه


یک دوستی در یک کامنت نوشته معنی دلنوشته این نیست که همش از غم  و غصه حرف بزنی

...

من کلا با اینکه آدم ها در مورد مسائل خصوصیِ هم اعمال سلیقه بکنن مخالفم ... وبلاگ هر کسی مال دلِ اون آدمه و اینکه چی دوست داره بنویسه به خودش مربوطه ... دیگران هم می تونن بخونن و نظر بدن ...

من بیشتر دوست دارم زمانی بنویسم که غمگینم  ,  البته  به معنیِ این نیست که روزهای شادم کمه ... نه ... ولی وقتی همه چیز آرومه , من چقدر خوشحالم نوشتنم نمیاد .



حالا ...

کامنت این دوست منو به فکر فرو برد که واقعا چرا هر وقت غم دارم دلم می خواد بنویسم و اصولا در زمانهای شادی و خوشی این میل به نوشتن کجا میره ؟


البته من در یک دوره ای از زندگیم که به مدت دو ماه بسیار خوشحال بودم هم کلی نوشتم ... ولی چون مربوط به بخش خیلی خصوصیِ زندگیم میشه هنوز جرات ندارم که اینجا بازگوش کنم , در نتیجه  تعدادی پارازیتِ شاد و شاکرانه  هم دارم ... شاید روزی اونها رو هم نوشتم ... نمی دونم

اما

حقیقت اینه که غم و اندوه انسان رو عمیق می کنه و گاهی باعث میشه دل آدم رقیق تر بشه و احساس تنهایی کنه ...

 

...


الان ساعت 3.30 بامداده و مغزم درست کار نمی کنه ... اولا چون اون ماجرای هیجان انگیز روانمو پاک کرده  ,  دوما به این دلیل که خوابم میاد


به زودی در موردِ اینکه نمی فهمم  چرا غم و اندوه خلاقیت انسان رو تحریک می کنه آپ می کنم ...

ببخشید