لبخندهای احمقانه ی یک زن

شبی که راشل از خانه رفت
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٩
 

 

 

امشب با یک دوست عزیز رفتم تاتر .

آخرین شب اجرای نمایش  " شبی که راشل از خانه رفت "  بود .

...

چقدر لذت بخشه وقتی می فهمی ... وقتی با روانشناسی درگیر میشی ... وقتی می تونی با آدمها هم ذات پنداری کنی .

من کار مدرن دوست ندارم ... در یکی از اولین پستهام هم نوشتم ... کار مدرن به من احساس خنگی می ده .

ولی اینجور کارا که هم قصه دارن و هم موضوعشون جذابه , روح منو سیراب می کنه .

بازیهای روان و عالی هم البته تاثیر کار رو 100 برابر می کنن .

...

نمایشماجرای یک زنی بود که شب کریسمس شوهرش بهش می گه من کسی رو استخدام کردم بیاد تو رو بکشه ... فرار کن !!!!!!!!!!!!!!!!

و اون زن فرار می کنه و ...

همه چیز در سرگشتگیهای اون زن و اطرافیانِ جدیدش خلاصه میشه

و تو خیلی خوب درون آدمها رو می بینی ... درونِ روانشون رو می کاوی

... هرچند که موسیقی های وسط کار و نحوه ی اجراش رو دوست نداشتم . همینطور حرف زدن زن کر و لال ... ولی ...

...

بحث جنونی که در اثر یک شوک عاطفی بر انسان چیره میشه به نظر من یکی از مهمترین و بزرگترین مسائلِ بشره .

گاهی اوقات آدمها نمی فهمن که با کوچکترین و پیش پا افتاده ترین بی محبتی و بی توجهی هاشون  چه  تاثیرمخربی روی روانِ دیگران می گذارن .

تاثیر مخربی که با هیچ کمک مالی جبران پذیر نیست .

بعضی از آدمها  فکر می کنند مهمترین چیز در جهان , اجرای فکرها و ایده های هنری بدیعیه که در  تاریخ ثبت میشه ...

برای رسیدن به این فرهیختگی و برتری  , حاضرند حتی خودشون رو فراموش کنند ... احساساتِ اطرافیانشون رو قربانی کنند ... چندین و چند روح رو از پا در بیارن ولی یک کار بزرگ انجام بدن ...

یک کارِ خیلی بزرگ .

اگر هم زمانی عذاب وجدان سراغشون اومد با پرداخت پول به قشر فقیر خودشون رو راحت می کنند ...

اما به نظر من داغون کردن هیچ روحی جبران پذیر نیست ... وقتی به صورت یک نفر چنگ بزنی , خون میاد , جاش هم می مونه ... هر قدر هم که عذر خواهی کنی و به فقرا کمک کنی تاثیری در بهبود جای چنگ نداره ...

نمیشه آدم به روان انسانها میخ فرو کنه و بعد هم بگه  " ای وای   داره آزارت میده ؟؟؟ ببخشید , بذار من میخ هامو بکنم و برم که دیگه آزار نبینی ... "   اون میخ ها روحِ یک انسان رو سوراخ کردن و تو تا ابد مسئولی  .

...

بیننده  ,  مثل راشل  ,  هیچوقت نمی فهمه که چرا همسرِ راشل     _درست در شبِ کریسمس که اینقدر برای راشل جذابه_    قاتلی رو برای کشتن اون استخدام می کنه .

میشه هزاران حدس زد ولی ... هیچ دلیل محکم و قانع کننده ای وجود نداره ... در واقع اصلا مهم نیست ... مهم تاثیریه که این اتفاق بر زندگی و روانِ راشل می گذاره .

...

بازیهای  ِ زیبا و خیره کننده ی آشا محرابی , ایوب آقا خانی , روح الله کمانی و بقیه ی بازیگران در ترسیم این فضای روان پریش و در عین حال ساده  , تاثیر غیر قابل انکاری داشتند .

من از کل کار بسیار لذت بردم  چون عاشق دغدغه های درونی و درگیری های  ذهنی و روان پریشانه هستم   ... 

ولی  ...

همه ی کار یک طرف ... صحنه ی آخر یک طرف ...

...

صحنه ی آخر , راشل در اتاق روان پزشکش  ,  به بهترین و امن ترین جایی که می تونه در ذهنش تصور کنه  سفر می کنه .

...

نور صحنه گرفته شد ... آهنگ جینگل بلز ( که برای من و خیلی ها یاد آور دوران کودکیه )

نواخته شد و ...

وقتی صحنه روشن شد , روی زمین پر شده بود از گویهای تیله مانند رنگی ...اینقدر زیبا بود ... اینقدر زیبابود که روحم داشت به پرواز در می اومد ...

نور پردازیِ عالی و موسیقیِ کودکانه همه ی حس صحنه رو به درون آدم هدایت می کرد ... و حضورِ بی نظیر این تیله های پلاستیکی ... پر از رنگ ...

...

راشل کنار پسرش نشسته بود .... وقتی راشل از خونه فرار می کرد ,  پسرش 4 ساله بود و حالا ... یک دانشجو ...

و کماکان درگیری های روانی ادامه داشت , حالا در  روانِ پسر راشل  , که خودش رو مسبب همه این از دست دادن ها می دونست .

...

این نمایش از روحِ من گذشت و خیلی نرم بر قلبم نشست . کاش شب آخرش نبود و به جای این همه وراجی  , بهتون پیشنهاد می کردم که تجربه اش کنید .

...

پی نوشت : حالم بهتره . قرار نبود اینجا دفتر خاطرات بشه ولی گاهی اوقات آدم چاره ای نداره و دنبالِ یک مامن می گرده برای تخلیه ... بابت پست قبلی ... ممنونم که تحمل کردین .