لبخندهای احمقانه ی یک زن

طلا یا مس
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ۳:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩
 



این روزها برای فرار از افسردگی و جهت ترمیمِ روحِ درب داغونم از هر برنامه ی تفریحی و فرهنگی به شدت استقبال می کنم .

دیشب در کنارِ همراهانِ همیشگی  , فیلم طلا و مس رو دیدم ...

اگر هنوز فیلم رو ندیدید ... نوشته ی من رو نخونید , برید فیلم رو ببینید . در ضمن دستمال کاغذی هم فراموش نشود ...

از کجا باید شروع کنم ؟

از جمله هایی که دوستشون داشتم : "خوشبختی , دیدنِ چیزهای کوچیکه ..."

                                                   "اگه می خوای زن بگیری , بگیر ولی خیلی هم قشنگ نباشه , آخه من دق می کنم . "

                                                

از بازی های خیلی خوب ؟

از پلان های زیبا ... از حسم .. احساسم ... از قربانی بودن زن ... از قلبم که در  سکانسهای اول چقدر تیر می کشید برای مظلومیتِ زهرا السادات ...

...

عجیب بود ... یک زندگیِ عجیب ... یک زندگی که همه چیزش  در خدمت تحصیلِ علمِ مردِ خونه ست  و زن یک قربانی , یک وسیله , یک کلفت , و البته نان آور خانواده با قالی بافی ... همه چیز  به شدت نا عادلانه ... 

و ناگهان زن در اثر هجومِ بیماری ناتوان می شه ...

بعد از شنیدن خبر فلج شدن زهرا , اولین جمله ای که مرد گفت این بود : حالا ما چیکار کنیم ؟ تکلیف بچه ها چی می شه ؟

یعنی در واقع زهرا السادات با رفع نیازهای خانواده تعریف می شه ... هیچ هویتی نداره ... و حضورش جز سرویسِ بی پایانی که میده , مفهوم دیگری نداره .

حالم بد شد . به خودم نگاه کردم . به دور و برم . دیدم که ما زنها چقدر مستعد غرق شدن در فداکاری برای یک مرد هستیم .

دیدم که چه سخت خودم رو از این حماقت حفظ می کنم و گاهی که از دستم در میره گند زده میشه به یک رابطه ی سالم .

بگذریم ...

طلا و مس به نظر من فیلم بسیار خوش ساختی بود که کاملا درست  روابط یک زن و شوهر مذهبی رو به تصویر کشیده بود .

همه ی لحظات زندگیشون  قابل باور و تامل بر انگیز بود . محبتشون , رفتارشون با بچه ها , برخوردشون با همسایه ها , دعواشون , تفریحشون ...

یک خانواده ی کامل و باور پذیر که با وجود اینکه آشنا نبودند ,  من به عنوان تماشاگر دوستشون داشتم و با لحظه لحظه ی مشکلاتشون دلم می لرزید ...  و با قطره قطره اشکهاشون می گریستم .

یکی از دلایل این باور پذیری و درگیریِ عمیق تماشاگر با قصه , بازیگران کار بودند . بازی های روان , یک دست و بسیار عالیِ نگار جواهریان , بهروز شعیبی , جواد عزتی , سحر دولتشاهی ... هر دو بچه ی خانواده ... همسایه ها ... همه ... نقش به سزایی در ایجاد حس هم ذات پنداریِ مخاطب با شخصیتها داشتند .

لحظات درخشان بازی بیننده رو به وجد می اورد ... مثل لحظه ای که زهرا السادات می فهمه اختیار خودش رو از دست داده و فرش رو نجس کرده ...

مثل لحظه ای که شوهرش در بیمارستان بهش می گه : حالا یک نانای نای هم اومدی خونه براشون بکن و زهراالسادات از خجالت آب می شه ...

مثل سکانس آشتی بعد از دعوا .

مثل وقتی که نوه ی عقب افتاده ی همسایه در حضور آقا سید با  آهنگ غیر مجاز حاضر می شه .

و ...

به غیر از رابطه ی یک زن و شوهر مذهبی  و مظلومیت زن , یکی از نکات دیگری که نسبتا بهش پرداخت شده بود نگاه های متفاوت به لباس روحانیت بود .

در وانتِ جواد عزتی : اون عمامه رو بر دار , بذار ما کاسبی کنیم ... با این لباسی که شما پوشیدی روزی ما نمی رسه .

 در بیمارستان از زبون پرستار می شنویم : حاج آقا این لباس خیلی بهتون میاد , چرا همیشه نمی پوشینش , یک جاهایی به درد می خوره .

آقا سید به دخترش می گه : ما نفهمیدیم حکمتش چیه که وقتی ما از این لباسای معمولی می پوشیم شما دست ما رو سفت می چسبی تا دم در مدرسه ولی وقتی از اون لباسا می پوشیم از سر کوچه ما رو ول می کنی و در میری ... دخترش هم در جواب یک بوسه ی اساسی به گونه ی پدر زد که  باعث خجالت , تعجب و در نهایت لذتِ پدر شد .

استفاده از عبا برای پوشانیدن بچه در پشت کلاس درس ... و ...

 به نظرم برخورد با مقوله ی عمامه و عبا واقعی بود . نه شعار می داد , نه آزار میداد , نه توی ذوق می زد .

...

طلا و مس  فیلمی سالم  , ساده , خوش ساخت و بسیار شریف و محترم بود که خیلی ظریف و زیبا حرفهای خوبی زد و تماشاگر رو به فکر فرو برد .

از دیدن فیلم بسیار لذت بردم ... بسیار به فکر وا داشته شدم ... و بسیار گریستم .

...

پی نوشت

1. نمی دونم چرا در تیزر تلویزیونی این فیلم اینقدر سعی کرده بودند که مخاطب رو به اشتباه بندازند . من و همه ی همراهانم انتظار دیدن قصه ی خیانت و زن دوم داشتیم و با هر حضورِ سحر دولتشاهی فکر می کردیم که الان یک اتفاقی می افته در صورتیکه  اصلا طلا و مس اینگونه نیست ... و موضوع ازدواج مجدد اهمیتی در پیشبرد قصه نداره .

این  تبلیغاتِ غلط انداز به نظر من کارِ خوبی نیست .


2. من نقد نمی کنم  چون میدونم که  دانش و بینشش رو ندارم  . فقط نظر شخصی و احساسم رو بیان می کنم ... امیدوارم سو تفاهم نشه .


3. خدا رو شکر که این روزها  تب جام جهانیِ فوتبال  بسیار بالا گرفته  ... خوشحالم که می تونم  حداقل برای لحظاتی  , با یک بهانه ی کوچک  , این روزهای تلخ و دلسرد کننده رو کمی بهتر سپری کنم .

4. در چند پست قبل  , صحبت از یک اتفاق هیجان انگیز کردم که خیلی زود تبدیل به مزخرف ترین و آزار دهنده ترین اتفاقِ زندگیم شد ...

5. دلم چیزهایی می خواد  که تا امروز حتی فکرش رو هم نمی کردم .