لبخندهای احمقانه ی یک زن

روز نگار
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ تیر ۱۳۸٩
 

 

 

 

از امروز به مدت چند روز تعطیل هستم و می خوام هر روز بنویسم ... همینجوری الکی بنویسم ... دنبالِ سوژه و ایده و انگیزه هم نمی گردم .

فقط می خوام بنویسم , هرچقدر هم که چرند شد اشکال نداره .

احساس می کنم باید بنویسم تا رها بشم ... از شرِ همه ی فکرهای منفی و احمقانه ... از شرِ همه ی حسهای ناراحت کننده ... از همه چیز

کلا نوشتن همیشه بهترین راهِ حله ... یعنی تا حالا بوده ...

به جای 4 ساعت مکالمه ی ذهنیِ بلا انقطاع که در نهایت به حالِ بد و بی انرژی شدنِ من ختم می شه , بهتره بیام اینجا و بنویسم

...

تصمیم گرفتم یک سری خاطرات رو مثل داستانِ کوتاه بنویسم ... البته مطمئنا نمی تونم اینجا ارائه اش بدم چون متاسفانه زندگیِ من و خاطراتم فقط مالِ خودم نیستند .

شاید یک وبلاگِ ناشناس باز کنم و هر روز اونجا یک قصه بنویسم .

به نظرم درگیریِ ذهنیِ خوبی می شه و من رو هم از تفکرات احمقانه و حساس بودن ِ بیش از حد باز میداره .

...

این مدت به شدت سرِ کار بودم و ... خیلی هم حالم خوب نیست چون به اینگونه بودن عادت ندارم ... هیچ چیز برام راضی کننده نیست  اون صداقت و صمیمیتی که دوست دارم  ... تقریبا دیگه هیچ جا  وجود نداره ...

بگذریم ... قرار بود از کار حرف نزنم

...

راستی به زودی سایتم راه اندازی میشه , اونجا یک وبلاگ دارم که توش فقط قراره از کار حرف بزنم و خب البته پر از سانسور و ملاحظه کاری هم خواهد بود ... ولی سعی می کنم در کمترین حدِ ممکن باشه .

...

همه چیز فعلا قاطی پاطیه و اصلا روی هیچ جیز نمی تونم حساب کنم. انگیزه و حوصله هم ندارم ... حتی حال ندارم برم نقایص خونه رو برطرف کنم ... واین نهایتِ فاجعه ست 

نمی فهمم اون همه شور و ذوقم یک دفعه کجا رفت ... خیلی عجیبه واقعا ... انسان هیچ وقت نمی تونه بفهمه کجا قرار گرفته ... حتی اگه درست وسطِ  رویاش  باشه


...

و اما اون اتفاقِ هیجان انگیز ...

می دونین , حقیقت اینه که من دخترِ بهارم ... عاشقِ عشقم ... ولی در تمامِ مدت زندگیم سعی کردم به طرز احمقانه ای عاقل باشم ...

به جز یک بار ... که به طرز شگفت آوری تصمیم گرفتم شجاع باشم ... که در نهایت هم نتیجه اش شد پارازیت هایی که اینجا نوشتم ... مربوط به سالهای 83 یا 84 ...

از پارازیت ها کاملا میشه فهمید که اتفاقِ فرخنده ای بود یا بسیار مزخرف و آزار دهنده ...

بگذریم

...

الان ... بعد از مدتها , باز شجاعت به خرج دادم و تصمیم گرفتم برم تو دلِ یک ماجرا تا ببینم چی میشه

فرقش با همه ی اتفاقهای دیگه اینه که اونا حداقل دو سه ماهِ اول پر از  خوشحالی و شادی و لبخند بودن ... بعد ...  کم کم ...  گند زده می شد به همه چیز ...

  ولی این بار از اولش کلا همه چیز عجیب غریب و فاجعه گونه ست .

با این حال ,  هر لحظه اش  ,  از همه ی لحظات عمرم تا امروز ( به جز ده دقیقه در اردیبهشت 1383) جذاب تر و بهتر و عمیق تره  ...

نمی دونم ... احساس بسیار عجیبی دارم ...

کلا در این زمینه همه چیز رو سپردم به خودش ... من هیچی نمی فهمم ...

نشستم و فقط نظاره می کنم ... صبورم و سعی می کنم درک کنم و بفهمم .

بخشِ بسیار لوسم رو شدیدا غیر فعال کردم ... هر چند که باز هم زیاده ... و هست .

هیچ وقت در طولِ عمرم اینقدر با گذشت و بی توقع نبودم !!!!!

می فهمم که چقدر آروم شدم ... چقدر خوب شدم ... ولی نمی فهمم آیا ارزشش رو داره یا نه ؟

یعنی می دونم ارزشش رو داره ... برای همین هم اینقدر آرومم ... ولی می ترسم ... از اینکه من نادیده گرفته بشم ... از اینکه خودم حقِ خودم رو فراموش کنم ...

کلا دلگیرم ... شدید ... خیلی شدید ... ولی نمی تونم بگم

نمی شه ... هیچ زمانی نیست ... هیچ انرژی و توانی نیست .

...

احمقانه ست واقعا ... همه چیز ... !!!

سرشار از مهرم   ,    ولی نمی دونم اصلا کسی در جهان هست  که ارزش مهر رو بدونه و شایسته ی مهر ورزیدن باشه ...   ...  ...     حتی  خودِ  من !!!

مهرِ واقعی ... مهر از ته دل ... عمیق

من معتقدم با دوست داشتن و اعتماد میشه بر همه چیز غلبه کرد .

هیچ چیز مثل عشق , انسان رو سرشار نمی کنه ... هیچ چیز

به توکل احتیاج دارم  ,   به حمایتِ آن نیروی برتر که همیشه همه چیزم رو مدیونشم

...

و روزگارم در این ایام این گونه است :

                                             چشمهایم   گاهی هم   می بینند ... اگر

                                                                 
                                                                                                اگر اشک بگذارد