لبخندهای احمقانه ی یک زن

تنهایی
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ تیر ۱۳۸٩
 

خیلی جالبه

همه خوابن

من از تنهایی متنفرم

همیشه متنفر بودم ... از تنهایی ... از انتظار ... از در تعلیق بودن ... از نبودنِ همیشگیِ آدمهایی که باید باشن ولی نیستن ...

از حضور نداشتن

...

 بچه که بودم وقتی من رو تنها می گذاشتند توی ماشین و می رفتن دنبالِ خرید یا کارهاشون ,  گریه ام میگرفت ... نمی تونستم تنهایی رو تحمل کنم ... کمی که می گذشت به یک عابر می گفتم که پیشم بمونه ... همش ازش می پرسیدم که نکنه توی اون مغازه دزد اومده و مامان بابای من رو دزدیده ... !

همیشه هم برای این کارِ احمقانه ام ( حرف زدن با غریبه ها و معطل کردنشون دمِ ماشین ) تنبیه می شدم ... ولی فایده نداشت

نه من می فهمیدم که نباید این کار رو انجام بدم ... نه اونا می فهمیدن که من چقدر از تنها رها شدن می ترسم .

...

الان 29 سالمه ... ولی هنوز ... همه ی اون ترسها با منه

شبا بیشتر میشه ... روزا کمتر .

...

پارسال همین موقع ,  بزرگترین آرزوم این بود که مستقل بشم ... و ... حالا ... از تنهاییم متنفرم ... .

...

از صبح هیچ کس نیست .

همه یا خوابن ... یا سرِ کارن ... یا فرصت ندارن جوابِ تلفن بدن ... یا ... .

4 نفرِ اصلی رو می گم ... همونایی که جونم براشون میره ... و احتمالا اونا هم ...

...

چقدر حسِ مزخرفیه واقعا ... یک دومِ مهم و جذابِ عمرم سپری شده و من هنوز از تنهایی می ترسم ... مثل مهراوه ی 7 ساله ... !!!