لبخندهای احمقانه ی یک زن

تمام
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٩
 



اولین باره که   رها کردم   ولی    احساسِ رهایی نمی کنم ...

شکست خوردن ... مغلوب شدن

...

"و این منم

زنی تنها

در آستانه ی فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین

و یاس ساده و غمناک آسمان

و ناتوانی این دستهای سیمانی ."

 

(فروغ فرخزاد)

 

...

ولی میشه به چیزهای خوب هم فکر کرد , به لبخندهای مهربونی که در کنارم هستند , دوستم دارند و من همیشه خوشبخت ترینم به خاطرِ داشتنشون ...

همون لبخندهای مهربونی که وقتی یک روزِ جمعه می خوان با خیالِ راحت  تا ظهر بخوابن , من غمباد می گیرم و میام اینجا خودمو حسابی لوس می کنم .

وقتی خوب به دور و برم نگاه می کنم ... _بعد از تنهایی_ ... می بینم  چه سعادتمندم که اینهمه آدمِ خوب رو می شناسم ...

 آدمهایی که حضور هر کدومشون مثلِ یک هدیه ست ...

دوستانِ با معرفتی که هیچوقت وجودشون رو ازت دریغ نمی کنن... با وجودِ اینکه تا یکی دو سالِ پیش اسمشون  فقط یک "غریبه"  بود  و هیچوقت  در دور انداختنِ یک ساندویچ _ در اثر دریافتِ یک اس ام اسِ هیجان انگیز _  با من شریک نبودن ... !!!

...

من هیچوقت فکر نکردم که مشکلاتم از دیگران بیشتره ... در این یک موردِ خاص , کاملا به عدالت ایمان دارم و معتقدم که سختی و مشکل و رنج برای همه ی انسانها در نظر گرفته شده و بینشون عادلانه تقسیم شده .

ولی شکل این مصائب با هم به شدت فرق داره ... یعنی ممکنه  من از دور ,  به زندگیِ کسی غبطه بخورم و فکر کنم هیچ مشکلی نداره یا مشکلاتش کوچک و پیش پا افتاده هستند , در حالیکه اگر جای اون آدم زندگی می کردم تازه می فهمیدم که چه دردی رو تحمل می کنه ...

جمله ای که همیشه دوستش دارم : " قبل از اینکه راه رفتنِ کسی رو قضاوت کنی  , مدتی با کفشهای او راه برو . "

... اینا رو در جوابِ دوستی گفتم که  برای من می نویسه تو خیلی دلت برای خودت می سوزه !!!

در ضمن , اگه خودم هم دلم برای خودم نسوزه که دیگه خیلی بد میشه ...

گاهی وقتا حتی من هم گناه دارم ... مثل همه ی آدمها ... باور کن ...

...

این روزها دارم سعی می کنم حالِ خودم رو خوب کنم ,

چاره ای ندارم ,

چیزی رو از دست دادم که خیلی دوستش داشتم و فکر می کردم میشه بهترین لحظات رو رقم زد  ... ولی نشد ... نتونستم ... نتونست ... نخواست ... !

...

حتما زندگی پر از چیزهای خوبه ... پر از لحظاتِ لذت بخش  ,  ( _ مثلِ همون 10 دقیقه در اردیبهشتِ 83 که باعث شد دو ساندویچ از دستِ دو دخترِ فوقِ گرسنه  ,  راهیِ سطلِ آشغال بشه _ ) پر از لبخند , پر از انسانهای دوست داشتنی که قدر مهر رو می دونن , پر از کار , پر از نیکی ...

امیدوارم همه ی خوبیهای جهان به نگاهمون هجوم بیاره ... و جای اشکهایِ همیشه غلتان رو بگیره .

...

پی نوشت:

1. همین که آرژانتین با اون فضاحت سوراخ سوراخ شد یعنی خدا هنوز هم منو دوست داره ... خیلی حال کردم ... خیلی خیلی خیلی  ( با عرضِ پوزش از محمود)

2.داشتنِ یک خانواده ی دوست داشتنی , بهترین چیز در دنیاست .

3. دیشب ساعتِ 2.30 برق رفت ... طبق معمول هم من در اینترنت بودم ...  از ترس سکته کردم , ... آخه یک دفعه ظلمات شد ...  یادتون باشه که هیچوقت در شب باتریِ لپ تاپتون رو در نیارید ...

4.اما  کماکان  روزگارم همان است که بود ..."  چشمانم گاهی هم می بینند ... اگر اشک بگذارد . "