لبخندهای احمقانه ی یک زن

پارازیت 16
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٩
 

خود را به باد سپرده ام

روزها رنگها را تجربه می کنند و من همچنان به نقطه ای خیره شده ام و فقط منتظرم .

منتظر     تا دستهایی تقدیرِ مرا رقم بزنند .

انگار حوادث از من گریزانند ...  آنقدر که خواهانشانم .

...

در تنهاییِ خلسه واری فرو می روم و قدمهایم نا استوار بر هر دشتی فرود می آیند

قله ای نیست ... و توانی نیز  برای فتح کردن ...

سر گشتگی ... زمانِ گذر از آرمانهاست ... لحظه ی شکستنِ بُتهاست .

گاهی است که هر آنچه تو را معنی می کرد , تهی از هر گونه مفهومی , پوچی اش را به صورتت سیلی می زند ,

و تو ... نغمه خوان می گذری ,

روزگاری دگر است       و تو       خودی دیگر را به تماشا نشسته ای .

آینده    کم کم       تاریک و طوفانی به نظر می رسد ...

هجومِ پچپچه ها دیوانه ات می کند ...

غمگینی ...   توهم   همه ی وجودت را اسیرِ خویش کرده است .

...

کی از چنگالِ این فشار رها خواهم شد ... نمی دانم .