لبخندهای احمقانه ی یک زن

پارازیت17
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٩
 

دل نازک ... تحجری بی امان ...

در اعماقِ مکیده شدن , دستت را به سنگی قلاب می کنی ,

پاهایت فریاد می زنند    و  تو آخرین نفس را    برای رهایی از هبوط    می بلعی  .

فرو می روی ,

 

آنقدر فرو می روی  که  دیگر پروازِ هیچ لاشخوری   موجودیتت را   به تاریخ  نشان نخواهد داد .

 

فراموش کرده ای ... فراموش شده ای

فراموشی شده ای تو ... !

اشک می ریزی    بدونِ لحظه ای درنگ

به هر آنچه می نگری در هاله ای از غم فرو شده است .

نمی خواهی بخندی

جهان چه بی زحمت تو را با طوفانِ رنج بازی می دهد ...

تو   ,  ساده لوحانه   هر بار خود را فریب می دهی  و از کوچکترین ذره ,   برای خود   , گردبادی مهیب می سازی ...

استادی و هنرمند  !     همیشه از بهترین ترکیبات , بدترین نتیجه را استخراج می کنی ...

استعدادی که در کمتر کسی می شکفد      به این شدت ...  !

 

...                    ...                 ...


به قعر افسردگی هجوم می برم و نمی فهمم ...

چشمهایم  کارشان گریستن است ,  در کنارش گاهی هم می بینند ,  اگر اشک بگذارد .

ایمان ... ایمان ... ایمان

از تنهایی می ترسم     عمیق می ترسم


هوا سنگین شده   اگر آسمان هم به اندازه ی من می بارید , شهرِ من بهترین هوا را می داشت .