لبخندهای احمقانه ی یک زن

درماندگی
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٩
 

هر لحظه دارم گناهکارتر میشم

دارم خیانت می کنم ... به روحم ... به جسمم ... به حسم ... به شعورم ... به قلبم

(حتی به جنگ و صلح هم خیانت کردم  , در حالیکه فقط 25 صفحه به پایانش مونده بود )

...

نمی دونم  ... همه ی لحظاتم پر شدن از تردید

قدرت تشخیصم رو از دست دادم و خودم هم در حالِ از دست رفتنم .

متاسفم ... فقط همین

...

من نمی خوام قربانی باشم ... نمی خوام قربانیِ بازیِ بچه گانه ی یک انسان باشم ...

نمی خوااااااااااااااااااااااااااااااااااام

این نخواستن داره برام گرون تموم میشه ... به هر چیزی چنگ می زنم ... بدونِ هیچ شوقی ...

..

کاش می شد راحت نوشت ... فریاد زد ...

ولی ...

حالم خوب نیست ... انگار در برزخ رهایم کرده اند ... تنها ... بی هیچ نوری ...  بی هیچ فرشته ای

...

بگذریم ... از حالِ مزخرفِ من بگذریم ..

 

سوال دارم

به نظر شما   یک رابطه ی عالی , فوق العاده , ایده آلِ کامل  با یک آدمِ بسیار معمولی ... بهتر از یک رابطه ی بیمار , افتضاح , فاجعه با یک آدمِ فوق العاده و بی نظیر   نیست ؟؟؟

به نظر شما دوست داشته شدن بهتر از دوست داشتن نیست ؟؟؟

به نظرِ شما وقتی همه ی مغزتون پر از اسمیه که دیگه در کنارتون نخواهد بود ,  می شه نامِ دیگری رو دوست داشت ؟؟؟

به نظرِ شما   بعد از این سقوط     باز هم می شه ایستاد ؟؟؟