لبخندهای احمقانه ی یک زن

قصه های خاکستری 1
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ مهر ۱۳۸٩
 

سپیده 8 سالش بود . سپیده غرور نداشت . سپیده می ترسید .

تو ماشین نشسته بود ... منتظر بود ... می ترسید ... گریه می کرد .

پدرش آمد , با چشمانی که از عصبانیت گرد شده بودند از دیدنِ غریبه ها .

: باز گریه کردی ؟ پیاده شو برو گمشو ... کثافت ...

سپیده فکر کرد که امروز صبح حموم بوده یعنی هنوز کثیفه ؟ شاید چون گریه کرده باز کثیف شده .

: پیاده شو ... برو از ماشین پایین ... برو گمشو پیش همونایی که داشتی باهاشون حرف می زدی ... برو گمشو پیش اونا ... پاشو دیگه ... برو گورتو گم کن از ماشین بیرون .

سپیده فقط گریه می کرد .

: گریه می کنی کثافت ؟ گریه نکن . ببُر اون صداتو ... گفتم گریه نکن .

دست خودش نبود . اشکاش میومد پایین . نمی تونست گریه نکنه . بلد نبود . داشت فکر می کرد اسم این خیابون چیه ؟ کاش شماره ی تلفن عمه اش رو حفظ کرده بود . کاش بلد بود  گریه نکنه .

سپیده می ترسید . نمی خواست بذارنش سرِ راه . سعی می کرد صدا ازش در نیاد .

بازوش رو گرفت که بندازدش از ماشین بیرون . گریه اش صدا دار شد . سپیده غرور نداشت .

: تو رو خدا ... غلط کردم ... ببخشید ... تو رو خدا ...

ولش کرد .

: کثافت ...

ماشین روشن شد . تا یک هفته باید خونه رو مرتب می کرد . جریمه شده بود . فکر می کرد چرا وقتی صبح حموم بوده باز هم کثیفه ... کثافته ... یعنی بو می داده ؟

سپیده 8 سالش بود ... غرور نداشت ... می ترسید ... نمی خواست کثافت باشه .