لبخندهای احمقانه ی یک زن

آدمهای همیشه طلبکار
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ مهر ۱۳۸٩
 

خیلی جالبه واقعا ... بعضی آدما همیشه ازت طلبکارن ... همیشه نق  می زنن که نیستی که بی معرفتی ... حتی وقتی هستی ... دوست دارن همیشه تو رو بدهکار بدونن ...

همین آدما اگر جای تو باشن و مشغله ی تو رو داشته باشن چه جوری خواهند بود  ... بماند !!!

خیلی جالبه


امشب رفتم خونه ی عمه ام ... از در که وارد شدم تا اومدیم بنشینیم گفت ای وای برم برات شربت بیارم ... بعد مشغول رب زدن به خورشت شد ... بعد سالاد درست کرد .... بعد ماست و خیار ... بعد هم بشقاب و قاشق و چنگال و بساطِ شام ...

بعد هم شام رو کشید ... نشستیم غذا خوردیم و بعد از غذا تا اومدیم کمی گپ بزنیم دوباره پا شد و مشغول جمع کردن میز شد ... در نتیجه من هم بلند شدم  ... به آشپزخانه رفتیم ,  مشغول جادادن غذا و ... شدیم , ظرفها رو گذاشت تو ماشین ظرفشویی ...  اونهایی هم که جا نشد رو  خودش شروع کرد به شستن ...

بعد به عنوانِ دسر شیر برنج داد و بعد هم با ظرفِ میوه رفتیم تو پذیرایی و عمه جان مشغول پوست کندن میوه شد , ساعت  11 شده بود ... وسط میوه پوست کندنِ عمه بلند شدم که بیام خونه

خیلی تشکر کردم از همه ی زحماتش ... عمه جان در جواب فرمودند : این که اصلا قبول نیست ... من که ندیدمت ... باید یکبار دیگه بیای که جبران بشه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بله ...

خیلی جالب بود واقعا ...

 


چند روز پیش وسط کلی کار و شلوغی , با یک دوستِ نسبتا جدید  قراری گذاشتم برای دیدار ...

از وقتی اومد فقط گله کرد ...  75% مکالمه درباره ی این بود که من چقدر بی معرفتم و چرا قرار نمی گذارم همو ببینیم !!!!!!!!

واقعا انگیزه ام برای دیدارهای بعدی بیشتر  شد  !!!!!!!!!!!!!!!



ماهی یک بار هم به یک موسسه ای سر می زنم و یک سری کار انجام می دم ... امروز مسئولِ رسیدگی بهم گفت : چرا کم پیدا شدین ؟؟؟

گفتم : من سه هفته پیش اومدم , شما نبودین . گفت : بله , بچه ها گفتن ولی مثل اینکه زود رفتین .

گفتم : نخیر . نزدیک به 3 ساعت هم اینجا بودم . گفت : اِ ... بودین ... خب ... ولی واقعا کم پیدایین ها ... ما همش باید شما رو تو سی دی ببینیم !!!!!!!!!! بیشتر بیاین پیشِ ما ... !!!

...

بله ... اینا رو گفتم که گفته باشم ... همین


پی نوشت :

این قصه های خاکستری , قرار نیست یک شاهکارِ ادبی باشن .  واگویه های ذهنِ من هستند  .   40%  واقعیت , 60 % تخیلِ من   .

برای همین هم اسمش رو گذاشتم قصه ... چون نه خاطره ست   نه شعر   و   نه تجربه ی یک آدمِ واقعی .

برداشتِ منه از برخی شنیده ها و دیده ها ... مثلِ یک سکانسِ کوتاه از یک فیلم  .  مثلِ یک کابوس . مثلِ یک رویا . همین