لبخندهای احمقانه ی یک زن

پارازیت 20
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٩
 

در قالبی عجیب فرو رفته ام

پندارِ تو , لجوجانه خود را به خیالم تحمیل می کند

چقدر نیاز به شکستنت دارم ... !؟!؟!

بی شک , نه بیش از هزاران دخترکی که خود را در مردی به باد  داده اند و هنوز در طوفان باقی مانده اند .

از بودنم در شگفتم ... از اینهمه زندگی نکردن ... فرار ...

فرار از همه ی چیزهایی که می شد داشت

و چه افتخاری ...  به این فرارِ احمقانه  ... !!!

...

زندگیِ جدیدی در من طلوع کرده است

و من هنوز بینِ باور و ناباوری در گرگ و میش ایستاده ام

چشمانم یارایِ دیدنِ آفتاب را ندارند ...


من به نور شک کردم

زندگیِ جدید , همه ی توهماتِ من را بی رحمانه بر سرم می کوبد و می بینم که طلوعِ آفتاب , برایم سایه های سیاه نیز به ارمغان آورده است .


من شب را دوست دارم ...و مهتاب را ... و تنهایی را که در سکوتی بی وقفه , بی حضورِ سایه ات , با ستاره ها قسمت می کنی .


بی شرمانه می گویم ...

سالهاست تفاله ی وجودم از روسپی گری فرار می کند و امروز دیگر دریافته ام که گندابی از حقارت پشتِ همه ی نخواستنها بوده است ,  بی هیچ انتخابی , بی هیچ انتخابی ...