لبخندهای احمقانه ی یک زن

دوست
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩
 

به دی ماه که نزدیک می شویم ، غمگین می شوم .

دوسال است که دیگر هیچ صمیمیتی نگاهم را مهربان نمی کند .

چقدر جایت خالیست ...

و من امروز دیگر نمی دانم با اینهمه خاطره چه باید کرد ...

_ با بی شمار لحظه ای که تنها یک کلمه کافی بود ، تا هزاران تصویرِ مشترک  در یادمان زنده شود ... که تا صبح قهقهه بزنیم و به حماقتهایمان بخندیم ... بخندیم ... بخندیم ... _

چقدر جایت خالیست ...

یادت ، نبودنِ حضورت را ، در شادترین ثانیه ها ، به صورتم سیلی می زند ...

خاطرات به گلویم هجوم می آورند  و تو با قطره قطره ی من از چشمهایم فرو می ریزی ...

روزها ، مرا دوره می کنند   و    من ، می بینم که دلتنگِ تو بودن ، پایان نخواهد پذیرفت .

پی نوشت :

1. مدتیه که از تهران دور هستم برای کار .

2. خیلی زیاد دلم برای هر روز نوشتن در وبلاگ تنگ شده ... ولی نمی شه ... فرصت نیست و امکاناتِ اینترنتی هم اینجا محدوده .

3. کار کردن در یک گروهِ خوب و صمیمی واقعا نعمتِ بزرگیه ... تقریبا برای اولین باره که در یک پروژه اصلا احساسِ غریبگی نمی کنم .

4. بعضی وقتها سکوت ، خیلی بهتر از تماسهای احمقانه و جوابهای بچه گانه ست ... به خصوص در یک ... !!!

5. این زوج و فرد شدن ماشینها هم برای خودش عالمی داره ... پیش به سویِ پیاده روی در هوایِ آلوده ی پاییزی .

6. می ترسم ... به شدت ... خدا کنه همه چیز خوب پیش بره .

7. از دست دادنِ هیچ عشقی  ، بدتر از ، از دست دادنِ صمیمی ترین دوستِ دخترت نیست ... به خصوص اگر چراییش همیشه برات مجهول بمونه .