لبخندهای احمقانه ی یک زن

قضاوت
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸
 

بزرگی گفت :

                  من با عقیده ی شما صد در صد مخالفم ولی حاضرم جانم را  بدهم تا شما بتوانید عقیده تان را ابراز کنید .

 

   چند وقته که کلمه ی قضاوت ذهنم رو مشغول کرده . قضاوت با پسوندهای مختلف , معانیِ متفاوتی پیدا می کنه . قضاوت می تونه کور کورانه , عجولانه , مغرضانه و یا احمقانه باشه , از طرفی هم می تونه آگاهانه , عادلانه , منطقی و با درایت باشه.

    داشتم به قضاوتهای خودم در طول زندگیم فکر می کردم . یادمه یک زمانی به شدت فوتبالدوست بودم ... همیشه به طرفداران فوتبال انتقاد می کردم که چرا با فحش دادن به تیم مقابل از تیم خودشون طرفداری می کنن ! می گفتم باید به نظر و سلیقه ی هر کس احترام گذاشت حتی اگر مخالف نظر  ما باشه ... باید با احترام رقابت کرد ... حرمت انتخاب دیگران رو باید نگه داشت ...

خلاصه حرفهای خوبی بلد بودم بزنم ... !!! ... اما ...

مهدی هاشمی نسب برای من هم مثل همه ی پرسپولیسیها سمبل غیرت و تعصب بود . همه دوستش داشتیم و بهش افتخار می کردیم . ..

درست در اوج همین دوست داشتن و افتخار , با هیاهوی بسیار مهدی هاشمی نسب استقلالی شد ... وای ... انگار دنیا رو روی سر من خراب کرده بودن ... نمی خواستم باور کنم ... نمی تونستم بفهمم ... وای  ... خیلی روزای بدی بود ...!!!

 دو سه هفته بعد , یک شب زیر پل پارک وی , در ماشینی , مهدی هاشمی نسب و دو فوتبالیست دیگر را دیدم ... اول از هیجان زبونم بند اومد ولی بعد همه ی وجودم پر از نفرت واشمئزاز شد .

فقط تلاش می کردم به ماشینشون برسم که بتونم به هاشمی نسب فحش بدم , بتونم عقده ی دلم رو سرش خالی کنم , می خواستم بهش بگم با این کارش چقدر تحقیرم کرده ... لهم  کرده ... سرافکندم کرده ...

 همه ی شعارهایی که در جهت احترام به نظر مخالف میدادم , فراموشم شده بود ... فقط می خواستم بفهمه که چقدر ازش متنفرم .

از شانسِ خوبِ هردومون , من تازه گواهینامه گرفته بودم و نتونستم به ماشینشون برسم .

اونا رفتن ... من موندم و یک دنیا ناسزا  که در گلوم خفه شد  .

گذشت ...

 حالا بعد از سالها به حال اون شبم فکر می کنم ... می بینم دچار قضاوت کورکورانه بودم و فقط چون هاشمی نسب خواستِ من رو نخواسته بود , به خودم حق می دادم نفرینش کنم . می گفتم خائنه , پول پرسته , بی غیرته ...

غافل از اتفاقاتی که در پرسپولیس براش افتاده بود , غافل از مشکلاتی که در زندگیش داشت , غافل از هدف برتری که در فوتبال داشت و غافل از اینکه هر آدمی حق داره خودش برای زندگیش تصمیم بگیره  ... هر جور دلم می خواست قضاوتش می کردم . کنترل عدل من رو ...  احساسات , جو , خشم و خودخواهیم به دست گرفته بودند .

امروز خیلی بزرگتر و آروم تر شدم . فهمیدم احترام گذاشتن به نظر مخالف چقدر سخته . فهمیدم با اینکه شعار آزادی خواهی میدم , هنوز بلد نیستم در زندگیم به آزادی دیگران احترام بگذارم  یا  با آدمی که خلاف میل من رفتار می کنه محترمانه برخورد کنم.

بیان کردن کلماتی مثل عدالت , آزادی ,دموکراسیکار راحتیه ولی ما چقدر در زندگی روزمره بهشون عمل می کنیم ... و آیا اصلا به  تعریف درستی از این کلمات  رسیده ایم؟

این روزها در هر جریانی بیشترمون دچار قضاوت کورکورانه و عجولانه می شیم . خیلی راحت هر آدمی رو از عرش می بریم به فرش ... از فرش می بریم به عرش ... به مخالفانمون توهین می کنیم , فحش میدیم , تهمت دروغ می زنیم ... ... ... اگر کمی در قضاوتهامون دقیق بشیم می بینیم که پشتش هیچدانش و آگاهی نیست , اطلاعات کاملی از چیزی که می کوبیمش و یا مدافعش هستیم نداریم . هر مطلبی که پیدا می کنیم , اگر در جهت خواسته ی ما باشه ,  سریع به دیگران منتقلش می کنیم , بدون توجه به اینکه آیا موثق است یا خیر . همه چیز در اثر احساسات لحظه ای و  جو ِ موجود شکل می گیره .

عادت کردیم به هر کسی که مخالف ماست حق ندیم , محکومش کنیم , ازش متنفر باشیم ... در حالیکه دائم شعار می دهیم که به دنبال آزادی و دموکراسی هستیم .

آیا معنی دموکراسی اثبات عقاید ماست به هر قیمتی   ؟ پس دیکتاتوری یعنی چی ؟؟ اگر کسی بر خلاف میل ما کاری انجام بده باید با بدترین کلمات محکومش کنیم , بی اینکه به گذشته اش نگاه کنیم , بی اینکه در جریان لحظه های سخت زندگیش باشیم , بی اینکه   چرائیِ تصمیمش رو بدونیم ؟

باید هر خدمتی که به ما کرده رو فراموش کنیم وبا بی انصافانه ترین عدل , به خیانت محکومش کنیم ؟؟؟  و همه ی اینها به این دلیله که اون آدم با ما همصدا نیست !!!

من آ رزو می کنم روزی برسه که ما از واژهی قضاوت با پسوند های بهتری استفاده کنیم تا از شر قضاوت کورکورانه خلاص بشیم و شاهد قضاوت آگاهانه باشیم .بتونیم به جای مغرضانه رای صادر کردن , عادل باشیم .  به انسانها حق بدیم که نظرات و سلایق مختلف داشته باشن و بدونیم که اگر کسی تصمیمی می گیره حتما هزار دلیل محکم پشتشه ...  شاید تجربیات زندگی  , اون رو وادار به گرفتن این تصمیم کرده !

همیشه آسون ترین کار محکوم کردن آدمهاییه که بر خلاف میل ما رفتار کردن ... ولی ... درست ترین کار چیه ؟؟؟