لبخندهای احمقانه ی یک زن

تکرار ...
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩
 
نویسنده : مهراوه شریف - ساعت ۳:۴۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۴ بهمن ۱۳۸٩
 

این بار که رفت ... دیگر رفت که رفت

من هم رفتم ...

 مانده بودم دیوانه  می شدم ... ابیانه نجاتم داد

...

بعضی انسانها وقتی که می روند قطراتی از خودشان به جا می گذارند ... روی ِ صورتِ تو ... بر روحت ... در فضای خانه ات ... در هوای کوچه ات ...

هرچقدر هم که بهشان می گویی  "قطره هایت را بردار و برو"   نمی فهمند ... جا می ماند ... دست خودشان نیست ... قطره هایشان قدرتِ ترکِ تو را ندارند ... از خودشان عاشق ترند !


می دانم , مثل دفعه های قبل که رفته بود ... این بار هم اکسیژن کم می آوردم و حضورش را ...


خوب شد من هم رفتم ...


وقتی که می رود , خانه سرد می شود ... یخبندان ... و پر از بی هوایی ... و پر از غم ... تلخ ... تلخِ تلخ ... هیچ اکسیژنی برای تنفس نیست ... و من خفه می شوم ... بارها و بارها خفه می شوم ... بغضی بی امان دلم را تکه تکه می کند ...چشمهایم می شکنند و سیل همه جا را خیس می کند .

...

خوب شد من هم  رفتم ...

تنها علاج  , برایِ من , " کاردرمانی "  ست ... چند ساله  که تجربه  این رو بهم ثابت کرده ...

معاشرت  و   کار ... کار ... کار

خوشحالم ... دوستانی دارم بهتر از آب روان ...

اما ...

 

دلتنگ شدن ... بخشیدن ... خواستن ... بعد از همه ی بدیها و تندیها و تلخیها ... فقط برای توست که همه ی وجودم را در بر می گیرد .

مانده ام حیران ... پر از سوال

پشتِ همه ی وعده های تو ... چرا هیچ حقیقتی حضورِ مرا به انتظار ننشسته بود !!!!

 

پی نوشت :

1 . این فوتبالمون هم که طبق معمول گند زد ... فعلا رفت تا 4 سال دیگه که باز اعصابمون خورد بشه .

2 . در این دو ماه طبیعتِ بسیار زیبایی رو تجربه کردم ... پاییز ... برگهای زرد ... زمستانِ پر از  برف و مه ... پنجره را که می گشودی , مه اتاق را در بر می گرفت ... بارشِ تند و ریزِ برفِ پر شکوه  ...  در روزهایِ زیبایِ ابیانه  جای همتون خالی .

3 . محمود دولت آبادی بی نظیره ... چند سالِ پیش با " کلیدر" زندگی کردم ... و امسال با " جای خالی سلوچ"دارم کیف می کنم ... چقدر جایِ خواندن این کتاب , در زندگی من , خالی بود ...  توصیه اش می کنم به شددددددددددت . عمق و تاثیر گذاریش حرف نداره ... حداقل برای من که اینطوری بوده .

4 . با انسانهای جالبی آشنا شدم ... انسانهای مغرور ...با سواد ... بی سواد ... با هوش ... خنگ  ... دروغگو ... مهربون ... دورو ... خاله زنک ... همه جور

ولی از همه جالب تر اون آدمهایی بودن که با اعتماد به نفس , همه رو بی رحمانه قضاوت می کردن  ... فکر می کردن  دانای کل هستن و نظرشون مهمترین و درست ترین عقیده در جهانه ... و همه ی این اعتماد به نفس رو با اتکا به دانشی به دست آورده بودن  که هیچ بینشی رو در بر نگرفته بود ...

در پستِ بعدی  تجربه ی شخصیم رو در برخورد با آدمهایِ با دانش ولی بی بینش  می نویسم ... آدمهای خودشیفته ی با سوادِ مغرور ... که اتفاقا خیلی هم بامزه و دوست داشتنی هستند ... و آدم فقط دلش می سوزه ... همین .