لبخندهای احمقانه ی یک زن

مرگ
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩
 

همه ی ما یک روز می میریم . با مرگ تنهاییِ مطلق رو تجربه می کنیم .

مرگ برای من یک موضوعِ مبهم و ترس آوره ... خیلی وقتها سعی می کنم بهش فکر نکنم ... اما گاهی این خیال با چنان قدرتی  به من هجوم میاره که همه ی سلول های بدنم یخ می زنند .

از مرگ در تنهایی می ترسم ...

تنها مرگِ خیلی نزدیکی که تجربه کردم مرگِ مادر بزرگم بود در سالِ 68 . اون موقع کوچک بودم ولی مادر بزرگم رو خیلی دوست داشتم چون پیش اون زندگی می کردم .

مادر و پدرم نذاشتن  بفهمم  مادر بزرگم فوت کرده ... گفتن رفته امریکا !!!

من فهمیده بودم ... از صورت گریانِ مامانم ... از لباس مشکی اش ... از سو تی هایی که دوستان می دادن چون نمی دونستن من نمی دونم ... همه فکر می کنن یک دختر 8 ساله بچه است و هیچی نمی فهمه ... دلم می خواست بهم می گفتن ... دلم می خواست در مراسمش شرکت کنم ... دلم می خواست عزاداری کنم ... ولی نذاشتن ... حتما صلاح بوده ... چه می دونم .

اولین بار برای چهلم منو بردن سرِ قبرش . اونجا تونستم گریه کنم و ازش بخوام از امریکا برگرده !

من از مرده پرستی بدم میاد ... از اینکه آدمها وقتی می میرن عزیز و بخشیده می شن بدم میاد

از اینکه باید نباشی تا همه بی کینه دوستت داشته باشن بدم میاد ...

از اینکه وقتی زنده ای کسی برای دیدنت  کارش رو تعطیل نمی کنه ولی وقتی می میری همه چیز برای مراسم ختمت تعطیل می شه بدم میاد...


" شاخه ای از دسته گلی که بر مزارم می آوری را ، امروز به من هدیه کن "

 

پی نوشت :

١ . باز دارم می رم سفر ... سفرِ کاری ... امسال پر از سفر بود ...امیدوارم آخریش هم به خیر بگذره ... هرچند که !!!

٢ . نمی دونم اشکالِ دردِ دل کردن چیه ... وبلاگِ من دقیقا برای همین منظور ایجاد شده ... دلنوشته ... به خصوص وقتی دلم غم داره ... همین .

٣ . از کامنت های خصوصی خوشم نمیاد .

۴ . آدمِ عاقل از یک سوراخ دو بار گزیده نمی شه ...در نتیجه من که برای بارِ دهم باز هم از همون سوراخ گزیده شدم حتما نه آدمم نه عاقلم ... یک موجودِ احمقم .

۵ . این روزها چراغ قرمز رو خیلی دوست دارم ... بویِ گلِ نرگس می ده لبخند

۶ . وقتی خونه تمیز می شه  ، همه چیز  عالی می شه ... حتی روحیه ی من .

٧ . بارِ دیگر  مردی که دوست می داشتم ...