لبخندهای احمقانه ی یک زن

سیاهی ها رفتند ؟؟؟
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

سلام

1 . هر دفعه که کامنتهاتون رو می خوندم دلم می خواست بنویسم ولی نمی تونستم چون هنوز پر از سیاهی بودم .

امروز  _ یک هفته بعد از ورود به سی سالگی _ احساسِ سپیدی می کنم ... !

نفرتم به مهری که همه ی جهان پاسش می دارن از بین رفته ... بخشیدم ... ولی هنوز آشتی نکردم ... فعلا بعیده آشتی کنم ... هرچند از خودم هم دلگیرم ... از رفتارم ... از حرفهام ... بی ادبی کردم ... هرچند حق داشتم ... ولی ... زیاده روی کردم به شدددددددت .

البته سیاهی فقط مربوط به این جریان نبود ... همه چیز بود ... همه چیز گند بود ... فاجعه بود ... بگذریم ...


2 . بعد از گذروندن روزهای تلخ در کنارِ انسان های تلخ ... اردیبهشت رو با یک کارِ خوب شروع می کنم .

نمی خواستم در این وبلاگ  درباره ی کارم بنویسم  ، قرار بود همه چیز مبهم گفته بشه ... بدونِ نام ... بدونِ نشونی ... ولی فقط این دفعه می خوام استثنا قائل بشم ... چون  حالا که خوشحالم باید  این شادی رو در کنارِ شما _ که همیشه شریکِ غمِ من بودید_ تجربه کنم .

فیلمبرداری فصل دوم قلب یخی شروع شد .

این که دوباره می تونم به شیوا جون بدم برام  کار نیست ،عشقه . ... مثل یک اتفاق نا تمومه که قراره فرجام پیدا کنه  ...  همه ی سلول های بدنم خوشحالن از اینکه بالاخره همه ی مشکلاتِ کاری و مالی و انسانی حل شد و فیلمبرداری فصل دوم آغاز شد .

وقتی قصه ی یک آدمی که با نَفَسِ تو جون گرفته ، ناتموم می مونه ... انگاربچه ات رو گم کردی ...  همیشه منتظری ... منتظر روشن شدنِ سرنوشتش .. منتظرِ جوابِ هزار تا سوال که تو ذهنته ...

اسفند ماه گفتن کار قراره دوباره شروع بشه  , باور نکردم ... فکر کردم مثل همه ی این ماه ها باز هم مشکل پیش میاد و من از شیوا دور و دورتر می شم  ... 


٣٠ فروردین ماه  ، وقتی در خانه ی ویدا اولین سکانس رو گرفتیم ...  بالاخره باور کردم ...
شیوا جون گرفت .

نمی دونم نتیجه خوب می شه یا نه ... نمی دونم مثل فصل اول دیده می شه یا نه ... فقط خوشحالم که قصه ی زندگیِ آدمهایی که دوستشون دارم بی پایان نمی مونه .

البته ما ، همه ،  نهایتِ تلاشمون رو می کنیم که همه چیز  قابل قبول باشه .

 

3 . کار کردن با آدمهایی که عُقده ی اثباتِ توانایی هاشون رو ندارن خیلی لذت بخشه ... پر از انرژی مثبتم ...پر از خوشحالیم... ( دیگه نبینم بگین من فقط غر می زنمااااااااااااااااااااا ، بعضی وقتها استثنا  هم پیش میاد .  من غر نمی زنم و خوشحالم ... ولی دقت کنید که استثنائه ... از پستِ بعدی دوباره همون آش و همون کاسه ... غررررررررررررررررررررررررر )


4 . از روزی که ننوشتم کلی اتفاق مهم افتاده ... اول فروردین ،   سال نو شد ... آخرِ فروردین ، من نو شدم ...  بزرگ شدم ... سی ساله شدم .

سی سالگی اتفاقِ جالبیه ، دهگانِ سِنّت دیگه ٢ نیست ... دیگه کم کم می تونی فکر کنی بزرگ شدی ... ( البته فقط می تونی فکر کنی چون باور بزرگ بودن هنوزم غیر ممکنه ) عجیبه که  تجربه ی خوشایندیه برام ... بر خلافِ تصورم .

به هر حال ... امیدوارم دهگانِ ٣ پر از اتفاقات جذاب و خوشایند باشه .


5 . بعد از عید دو روز رفتم ابیانه برای تمام کردنِ یک کارِ نیمه تمام ... دیدنِ آدمهای دوست داشتنی خیلی چسبید .


6 . فارم ویل بازی کردن در فیس بوک تبدیل به اعتیاد بسیار شدیدی شده ... روزهای بیکاریم کاملا به این بازی اختصاص پیدا می کنه ... عاشق کشاورزی ام ... کاش واقعی بود ... به هر حال امیدوارم به زودی بتونم متعادلش کنم ... افراط داره بیدااااااااااااد می کنه .


 7 . سالِ ٨٩ یک تجربه ی مهم کسب کردم  : با کسی که  شناختِ درست و دقیق ازش نداری  ... کار نکککککککککککککن .

 

 

و اما کامنتهای شما ...

اولا بسیار ممنونم که  (به جز  دو , سه مورد) کامنت های قابل نمایش می گذارید  ... ممنونم که مسائل رو با هم قاطی نمی کنید ... ممنونم که من رو به دوستی پذیرفتید .

از دلجوییِ  همتون ممنونم ... ننوشتن برای بازار گرمی نبود ... واقعا حالم خوب نبود و اگر می خواستم بنویسم اتفاقِ بدی می افتاد ... فقط تلخی و سیاهی  و اشک بود ... و یک دلِ پُر که باید در مکانِ خصوصی تری خالی می شد . دلم نمی خواست اینجا دروغ بنویسم ، حقیقت رو هم نمی شد نوشت ... به همین دلیل تصمیم گرفتم ننویسم.

شما به قولِ خودتون همه جوره پایه بودین ... همه ی غر هامو تحمل کردین و برام ارزش قائل بودین  ... به خاطر همین ارزش ننوشتم ... چون فکر می کنم همیشه باید حرمت نگه داشت ... اگر می نوشتم بی حرمتی می شد .

برام نوشته بودید : شما که هنوز دلت تو این وبلاگ گیره وگرنه کامنت ها رو تایید نمی کردی ...

خب معلومه که گیره ... اگه گیر نبود که با اطلاعِ قبلی نمی رفتم ... ول می کردم ... آپ دیت نمی کردم هیچی هم نمی نوشتم ...

معلومه که کلی از کامنتهاتون انرژی گرفتم و بارها تحریکم کردن که دوباره بنویسم ... ولی اینقدر غمگین بودم که ...

در عوض  الان خوبم  ... از روزِ تولدم در کنارِ بهترین خواهرِ و شوهر خواهرِ دنیا خوبِ خوبم ...

به توصیه ی یکی از شما , دارم به داشته هام فکر می کنم  ... ... سیاهی , نسبتا , ازم دور شده , پس  برگشتم به وبلاگی که بسیار برام مهمه ... هم خودش ,  هم خواننده هاش .

دوستتون دارم .