لبخندهای احمقانه ی یک زن

لبخند
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٠
 

 

 

 

بعضی روزها که غمگینی

دلم می خواد همه ی شادیهام رو بهت هدیه بدم

فقط به خاطرِ دیدنِ یکی از اون لبخندهای قشنگت  ...

 

بعضی روزها که بغض داری

دلم می خواد همه ی دنیا رو به هم بریزم ... همه ی اتفاقاتش رو جابه جا کنم ...

تا بشه همونی که تو می خوای  ...

 

بعضی روزها که نا امیدی

دلم می خواد بهت حسِ مفید بودن بدم

دلم می خواد بهت بفهمونم چقدر خواستنی هستی

چقدر ارزشمندی ...

 

بعضی روزها ...

 

....               ....            ....

 

یک روز ... یک اتفاق ... یک جرقه

یک حس گنگ و مبهم به من می گه شاید این بهترین راه باشه

...

ذوق می کنم ... نگاهت می کنم

پر از لبخندی ... پر از تلاشی ... پر از عشقی ...پر از شوقی

به اوج می رسی

شادمانیِ بی سبب رو تجربه می کنی

غرقِ لذتی ... بوش رو حس می کنم ...

...

می دونی چیه ؟

مدتهاست حقیقتی رو کشف کردم که درکش برای خودم هم عجیبه ...

_ با وجود همه ی بدیهام , با اینکه خیلی روزها بداخلاق می شم , از دستِ تو و بی ملاحظه گی هات  عصبانی می شم , نصیحتت می کنم , حتی گاهی  سرت داد می زنم و باهات دعوا می کنم _ 

هیچکدوم از غصه های زندگیم دردناک تر از لحظه ای نیستند که غم , تویِ چشمهایِ تو لونه کرده باشه ...

هیچکدوم از غصه هام ...

 باور کن ... !

 

پی نوشت :


1. برنامه ی احسان علیخانی _ " اسید پاشی "_  در شب اول ماه رمضان اینجانب رو پکوووووند ...

 

به نظرم اجراش عالی بود .... مسلط و با انگیزه .... بدون هیچ ترسی  ... مصمم و با اقتدار...

و اون دو دخترِ عجیب ... و حرفهاشون ... و سکوتشون ... و ...

چی می شه گفت ؟؟؟

گاهی اوقات احساس می کنم خدا یادش رفته به بعضی از آدمها قلب بده ... همین .


2. شروع طوفانیِ تیم محبوبم در ورزشگاه آزادی واقعا بهم انرژی داد !!! خدا امسال رو هم به خیر بگذرونه ... فکر کنم از الان باید دست به دعا بشیم ...


3. و اما کامنت های شما ...

 

اول  ... ممنونم که نقدم می کنید ... ممنونم که نظر می دید ... ممنونم که حضورم براتون مهمه ...

 

 

 دوم ...   من اینجا متن ادبی نمی نویسم ,صرفا دل نوشته ست ,یک دفترِ خاطراتِ عمومی . جاییه برای دردِ دل گفتن با آدمهایی که تا حالا ندیدمشون ...همین .

 

سوم ... اگر قرار بود کامنت ها رو نخونم ,  بخش کامنت گذاری رو می بستم و خلاص

پس وقتی چنین امکانی گذاشته شده  یعنی نظرات شما برای من مهمه .

تک تک نظراتتون برام با ارزشه ... اگر جواب نمی دم دلیلش بی اعتنایی نیست .

نمی خوام جدل کنم ... یک چیزی نوشتم ... بازخوردش رو دریافت می کنم ... بدونِ هیچ بحثی ...

سوالاتِ خارج از متن هم که جواب نداره  , چون می خوام در این گوشه ی دنجم , احساسِ راحتی کنم .

 

چهارم ... فکر می کنم دیگه همه ی وبلاگ خوان ها می دونن در بخش کامنت , یک امکانی هست که به خواننده اجازه می ده  کامنت رو خصوصی بفرسته .

 من چند بار گفتم که از کامنت خصوصی خوشم نمیاد ولی وقتی کسی این کار رو بکنه علنی اش نمی کنم ...

اینکه یک نفر گزینه ی خصوصی رو انتخاب نمی کنه و بعد من رو به بیشعوری متهم می کنه برام جالبه ...

یا اینکه  یک نفر  کامنتش رو خصوصی می فرسته بعد به من می گه انتظار نداشتم تاییدش نکنی !!!

اگر کمی در نوعِ فرستادن کامنت دقت کنید این مشکلات هم پیش نمیاد .

سلیقه ی شخصی من اینه که کامنت ها مربوط  به متن باشن و قابل انتشار .

راستی یک راهِ دیگه هم برای نمایش داده نشدن کامنت هست :

بعضی وقتها دوستان لطف دارن و از الفاظ زشتی در پیام هاشون استفاده می کنند ... من اونا رو تایید نمی کنم ... اگر استفاده از گزینه ی خصوصی خیلی سخت بود !!! می تونید دو عدد فحشِ ناموسی به کامنت اضافه کنید ... مطمئن باشید کامنتتون نمایش داده نمی شه . لبخند

 

پنجم ... اینکه من کی هستم اصلا مهم نیست ... مهم اینه که اینجا دردِ دل می کنم ... شماها هم اگر دوست داشتین می خونین و نظر می دین ... اگر هم دوست نداشتین نمی خونین ... یا نظر نمی دین ... یا ازم انتقاد می کنین ...

به هر حال  من  چیزهایی رو گفتم که می شد گفت ...

خاطره ای رو تقسیم کردم که می شد تقسیم کرد ...

مطمئن باشید که بیش از هر چیزی  حریم خصوصیم رو دوست دارم .

 

ششم ... چون چند نفر  به جواب ندادنِ کامنت ها گیر داده بودند ، اینها رو نوشتم که تکلیفمون با هم روشن باشه ...

دلم نمی خواد کسی فکر کنه بهش بی احترامی شده ...

 

هفتم ... اگر روزه می گیرید ... اگر سرِ افطار من هم در یادتون بودم برام دعا کنید ...