لبخندهای احمقانه ی یک زن

شب یلدا
نویسنده : مهراوه شریفی نیا - ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ دی ۱۳٩٠
 

سلام

در این دو ماه  هر وقت دلم می خواست بنویسم , فرصت  نداشتم  ...

 هر وقت   فرصت داشتم  , حوصله ی نوشتن نداشتم  ...

تا ... امروز ...  که هم فرصت دارم و هم نسبتاً حوصله . ( برای غروبِ جمعه ,  داشتنِ فقط کمی حوصله  هم غنیمته )

...

1 . روزگارِ جالبیه ... پر شده از آدمهای عجیب و غریب  , پر از توهم , پر از ادعا .

آدمهایی که تنها هنرشون  تعریف کردن از خودشونه ...  نخوت و غرور  وجودشون رو اشباع کرده .

آدمهایی که ممکنه    " ببخشید "    رو صدقه بدن    ,  در حالیکه عمیقاً ایمان دارن هیچ گاه اشتباه نکردن .

 خلاصه که دلِ اینجانب حاویِ مقدارِ زیادی گله و شکایته ... :

عزیزِ من

"مشک آن است که خود ببوید ..."

"چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است ..."

"عروسِ تعریفی   گ...و   از آب در میاد ... "

و بقیه ی مثال های مشابه

( حالا خودتون پیدا کنید پرتقال فروش را )

 

2 . بی انگیزه شدن  , بدترین دشمنِ انسان های موفقه .

   وقتی چیزهایی رو که قبلا آرزوت بوده , به دست میاری  , دچارِ عارضه ی بی انگیزِگی می شی  . همین باعث می شه یادت بره از آرزوهات لذت ببری ...  خیلی بده ولی می شه با کمی تامل درستش کرد .

ولی بدتر اینه که وقتی چیزهایی رو به دست میاری که قبلا حتی قادر به  تصورشون هم نبودی  _چون  در واقع از آرزوهات  فراتر بودند  _  به جای شکر و سپاس و قدر دانی  , تبدیل بشی به یک آدمِ پر از فیس و افاده که از هیچ چیز راضی نیست .

در کل اینکه  :  "یارب مباد آنکه گدا معتبر شود ... "

 

3 .  فیلم "MIDNIGHT IN PARIS "  ساخته ی  "وودی آلن " رو ببینید .

( اگر می خواهید خط اصلیِ قصه براتون تازِگی داشته باشه ادامه ی مطلب رو نخونید )

فارغ  از جذابیت دیدنِ مشاهیرِ دورانِ گذشته  و داستانِ روان و ساده ای که داره  , این فیلم نکته ی بسیار خوبی رو بیان می کنه  .

این که همه ی انسان ها , در هر دوره ای ,  ترجیح می دن در زمان های قبل زندگی کنند و  به گذشتگان  غبطه می خورند ,  حتی اگر مهمترین انسانِ عصرِ خودشون باشند .

و البته برای من شعف مندترین لحظه , زمانی بود که کاراکتر اصلیِ فیلم تصمیم گرفت از اعماقِ تاریخ به دورانِ خودش برگرده و در کنارِ دختری از عصرِ خودش به زندگی ادامه بده .

قبل از  همه به خودم می گم , ( چون من هم اعتقاد داشتم که باید 250 سالِ پیش , دور از هیاهوی تمدن و رسانه به دنیا می آمدم )  حسرتِ زیستن در گذشته  و شیفته ی فرهیختگیِ انسان هایِ قرونِ قبل بودن , راهیه برای فرار از روبرو شدن با ناتوانی ها و تنبلی های شخصیِ خودمون .

در هر عصری می شه  از هر لحظه  لذت برد ... کافیه راهِ لذت بردن رو پیدا کنیم .

 

4 . باختیم که باخته باشیم .

سر مربی نداریم که نداشته باشیم .

وضعیتمون در لیگ افتضاحه  که باشه .

ما از اون طرفدارای نامرد نیستیم ...

شعارمون اینه : پرسپولیس ...  ببری ... ببازی  ... دوستت داریم ...

اینننننننننننننه

 

5 .  مدتیه هیچکس برای من ,  " تو " نمی شه ... همه " او " باقی می مونن ...

حوصله ندارم . از غریبه ها می ترسم .

زرق و برقِ محیط !  قدرتِ هرگونه اعتمادی رو از من سلب می کنه .

اما ... در این روزگارِ پر از دروغ و سیاهی و دورویی ,  باید شاکر باشم که عزیزترین هست   و اینقدر با محبته و   برای همه ی  لحظه ها اینقدر کافیه ... و از قدیم دوستانی هستند که هیچکدام  , هیچگاه  " او " نبودند , دور نبودند  ... نعمتِ بزرگیه ... عمیقاً  خدای مهربونم رو شکر می کنم .  عمیقاً ...

 


 6 .  شبِ یلدا هم گذشت . زمستون آغاز شد .

 وقتی واردِ دی ماه می شیم  , من  بیشتر و بیشتر  به تو فکر می کنم ...

یادِ تو و جایِ خالیِ صمیمیتی 7 ساله ... جذابترین سالهای عمرم ...

شاید  تو موفق شده باشی  تلفن های 3 ساعته ی پر از خاطره رو    _  در روزهای بی حوصلگی  با کارِ دیگه ای جایگزین کنی ... ولی من  , هنوز  در   روزها و  شب های  بی شمار  , دلم برای قهقهه های  تو تنگ می شه  , حسرتِ همه ی  لحظه های خوب ,  مثل سنگ در گلوم چمباتمه می زنه ...  و  هنوز    لحظاتی   هست که حسِ تلخِ نداشتنِ تو    از چشمانم فرو می ریزه .

دلم هوای  مرورِ خاطراتِ دانشگاه هنر    رو کرده  ...

 روزهای سردِ برفی ... روزهای پیاده روی هایِ طولانی  ... روزهای   خندیدنِ بی پایانِ تو ...   روزهای تجربه ی اولین عشق  , اولین نگاه  , اولین بوسه ...

صمیمی ترین , امسال سومین ساله ... آیا ... روزی ... امیدی هست ؟!؟

 

 

 

7 .  با درودی به خانه می آیی و

                                          با بدرودی

خانه را ترک می گویی .

ای سازنده !

                  لحظه ی عمرِ من

 به جز فاصله ی میانِ این درود و بدرود نیست  ...

به مناسبت تولد احمد شاملو ( با تاخیرِ 10روزه )