روزمره

مدتیه که اینجا ننوشتم ...

همیشه سر زدم ... ولی ... نوشتنم نیومد ... چون تلخ بودم و سیاه

پر از غم

معلق در زمین و آسمانِ خدا

خدا ... خدا ... خدا

مهربان ترین و پایدار ترین ...

...

دلم تنگ شده بود .

امروز هم خیلی شاد نیستم ولی دو روز پیش بودم ... خیلی ... خیلی

به مدت چند ساعت . شاد بودم . عمیق . از صدام معلوم بود ... از نگاهم ... از قلبم ...

ولی ... باز ... !!!

بگذریم ... 

نمی خوام غر بزنم ... نه به این دلیل که راحت نباشم ... نه ... با وجود اینکه خیلی ها از این سیاه نویسی  انتقاد می کنن ,  ولی من باز هم اینجا رو  برای درد دل کردن امن می دونم  .

در ضمن  اسمش هم روشه ... دردِ دل ... _اینو برای دوستانِ معترض عرض کردم _ .

 کلا خسته شدم ...

از ناراضی بودن ... از وابسته بودن به عشق ... به احساس ... به عاطفه ... 

از اینکه رسما رضایت در زندگیِ عاطفی , باعثِ خوشحالیِ من در کلِ زندگی می شه .

حالا چه جوری می شه از خودِ خودِ زندگی , بدون عشق  لذت برد ؟ ... نمی دونم ... هنوز یاد نگرفتم.

البته چرا ... چند تا تجربه ی خوبِ کوتاه مدت  داشتم ... مثل دورانِ برگزاریِ جشنِ نفس ... تابستونِ 84

من سرشار  از حس مثبت و رضایت بودم  ... درست در بدترین روزهایِ بزرگترین شکستِ عاطفی .

برگزار کردنِ یک جشنِ خیریه  به من کمک کرد تا بتونم خودم رو از فرو رفتن به قعر افسردگی نجات بدم .

احساسِ مفید بودن , خوب بودن , درست بودن , لایق بودن ...

چه دو هفته ی رویایی ای  بود .

وقتی شبِ دومِ جشن هم با موفقیت  به پایان رسید , من , پر از انرژی , پر از شعف از ته دلم لبخند می زدم و شاکر بودم .

لبخند همه ی وجودِ من رو فرا گرفته بود ... مهراوه خودش یک لبخند شد . یک لبخندِ عمیق و پر از رضایت .

...

شاید هم با  کار  بشه از زندگی لذت برد ... بدونِ عشق .

ولی فکر کنم زندگیِ خیلی خیلی مزخرفی بشه ... پر از یاس و تنهایی و تلخی ...

نمی دونم .

به هر حال فعلا که متاسفانه کارم هم نسبتا سبکه و زمان های بطالتم زیاد شده ...

به شدت فعال و ورزشکار شدم ... !!!

پیاده روی ... پیاده روی ... بولینگ ... پیاده روی ... پینگ پونگ ... پیاده روی ... پیاده روی ... بولینگ ... پیاده روی ...

احتمالا به زودی  به استخدامِ باشگاه انقلاب در میام ... به علتِ حضورِ مداوم !!!

پازلِ  3000 تیکه ی گرونیکا (پیکاسو) رو هم بالاخره شروع کردم ...  پدرم در میاد  ... می دونم . ولی لذت بخشه ... یعنی امیدوارم باشه .

و در پایان , یک خبرِ خیلی خوب ...

اون 7 کیلویِ کذایی بالاخره وجودِ من رو ترک کرد ... از باعث و بانیش ممنونم ... هر چند که دهنِ روحم رو سرویس کرد و من به خاطرش همه ی آبِ بدنم رو گریستم ولی خیلی خیلی خوشحالم .

پی نوشت

1. اگه روزه بودین ... فرصت داشتین ... حال داشتین ... دلتون صاف بود ... یادتون بود ... سرِ افطار , دعا کنید ... برای همه ... برای ِ شاد بودنِ روحِ همه ... برای سلامتی و تنها نبودنِ همه ی آدمها .

2. دلم براتون تنگ شده بود .

3. یعنی می شه ؟؟؟

۴. از کامنتهای خصوصی خوشم نمیاد .دلم می خواد همه چیز عمومی باشه .



/ 60 نظر / 57 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سعیده

[ماچ][ماچ] حالا که من پیدات کردم... تو هی ننویس[گریه]

نيلوفر

من که بار اول ميام اينجا،اينجا رو هم از فيس بوکت پيدا کردم مهراوه جان،خوشحالم از اينکه اينجا هستی و مينويسی دلتنگيت،دلتنگی خودم رو به يادم اورد.

نادر

لطفا بر اساس قانون مظبوعات جوابیه بنده را به اعتراض برخی دوستان چاپ کنید ... ببین حسین جون گفته بودی با مهراوه اینجوری حرف نزن دلش میشکنه و سه نقطه لازم به یاداوری است که اولا ادم زنده وکیل وصی نمیخواد اگه ناراحت میشد خودش افاضه میکرد . دوما شما بیشتر از این باید قواعد دموکراسی را درک کنید . سوما جنابعالی چوب تکبر این جماعت را نخوردی حالا بذار یه مدت دیگه میفهمی من چی میگم .البته باز مهراوه از بقیه شون بهتره . بقیه نه تنها جوابتو نمیدن باهات دعوا هم میکنن . به هر حال باهات حال کردم اونی که توی دلت بود راحت میگی . راستی یادم رفت بگم از ادمای فاشیست مثل تو خیلی خوشم میاد

محمدT

فردا جواب کنکورارشد میاد [اضطراب] پارازیت لازمم

شادی

""رضایت در زندگیِ عاطفی , باعثِ خوشحالیِ من در کلِ زندگی می شه "" این حرف مشترک همه ماســــــت ........!!! منم یکی از معترضین به سیاه نویسی هات بودم....ولی این یکی سیاه نبود...خودمونی و مهربووون بود ....من دوستش داشتم به زبون فیس بووکی... خیلی لایـــــــــک .....:)

رژین

مهراوه عززززززیز.....چقدر دلم برای اینجا یعنی وبلاگت تنگ شده بوووووووووووووود...دو ماه بود که اینجا نیامده بودم:((...به دلیل قطع بودن اینترنت!!!... این دل نوشته هات زیااااااااااااد به من آرامش میده...زیااااااااد...شاید باور نکنی...ولی باهات واقعا هم دردم...و سعی میکنم که درکت کنم...خیلی خوبه که حداقل وقت خودت رو با ورزش و پازل و... میگذرونی...من عقلم به این جا ها هم نمیرسه بخدا...همه چیز رو رها کردم...مثل یک ادم نفهم و احمق زندگی میکنم... فقط به عنوان یه مورچه که عقلش یک هزارم تو هستش دوست دارم یه چیزی بهت بگم: نگذار که افسرده بشی...چون اگر برتو غلبه کرد...همه چیز و همه کس رو ازت میگیره...و وقتی به خودت میای...میبینی خودت موندی و تنهایی و یک کوله بار علامت سوال!!!!! یه پیشنهاد هم دارم برات..یه حیوان خونگی بگیر...نمیدونی چقدر به روحیت کمک میکنه...میدونم که از حیوون ها بدت میاد...ولی کافی که باهاشون دوست بشی...میفهمی که واقعا مااااااااه هستن... - میشه بگی چه جوری 7 کیلو رو کم کردی؟؟؟؟!!!...به ما هم کمک کن خواهشاااااا - اقای نادر: اگر خودشیفته بود کامنت شما رو اکسپت نمیکرد...اینجا وبلاگ مربوط به شخصیت

مهتاب

سلام خانم شريفي نيا. اين وبلاگ رسي خودتونه؟؟؟

سحر

afarin, khastan tavanestan ast[دست] manzooram vaznet bood azizam , eshgh ba tamame farazo nashibha,talkhiha,gham,shadiash bayad bashe, yani lazemeye zendegie, ama gahi be khoda migam ey kash mishod eshgh aslan vojood nadasht,eoon moghe dg del shekastani ham nabood, bi vafai, khianat.... yani vaghean mishod ke beshe....age eshgh nabood adam be che omidi zendegi mikardan,,, mage alan be che omidi zendegi mikonim[افسوس]

مریم

3000تکه ای !!!!!!!!![دست] من هنوز تو 1000 تاییش موندم مهراوه جون

مهدیه

رضایت در زندگیِ عاطفی , باعثِ خوشحالیِ من در کلِ زندگی می شه . یه حسی بهم گفت باید اینو اینجا بنویسم