پارازیت 10

نیمه شب است


باران می بارد


لبخندی , مرا نگاه می کند

 

اشکی نیست    قطره ای نیست    , لبخند در برم گرفته است و دلیلی برایش ندارم .


...


بادِ سردی که صورتم را خیس می کرد ,  دوست داشتم


و هوا را


          و باران را


                         و دریایِ زیبایِ جنوب را


و آن شب را


در ساحلِ شنی , کنارِ دریا و مه و همه ی زیبایی هایِ جهان ,


و یک نفر    که   _    شاید    نمی دانم چرا         نفهمیدم    _

 

... اجازه دادم  ،  احساسش را به نسیمِ جاری بسپارد    و    در من رها شود


و دستانش      ,       شانه هایم را در بر گیرند


و کلامش    ,       زهرِ نخواستن هایِ تو را , آرام آرام     از خونم برهاند ...


...


ابر و مه و دریا و شبی نیلگون


و جملاتی ساده , کودکانه


و لبخندِ من ...


و یادِ تو ,


         که حضورش را دوست داشتم .


و تجربه ی جدیدِ خواستنِ حسی


                                            از کسی , بدونِ هیچ   هاله ی رنگی

 

                                                                                  و بدونِ هیچ حسی در من ...


...


دوست داشته شدن را دوست می دارم


تو نیستی


و جایِ خالیت   دیگر   آنقدرها هم    آزارم نمی دهد  ... !






/ 22 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صدرا

چه عجب بالاخره من مفهوم یه پارازیت رو فهمیدم ! ( یعنی فکر کنم که فهمیده باشم ! ) عالی بود ! [تایید]

سپیده

جالبه! با اینکه شعره انگار که داری قصه تعریف می کنی! قشنگ صحنه‌اش تو ذهنم ترسیم شد! کمتر با خوندن یه شعر این حالت واسم پیش میاد جالب بود [چشمک]

محمدT

ننوشتی ننوشتی ،‌بعد از 9 روز اومدی پارازیت نوشتی که من نمی فهمم [ناراحت] . اما زور خودمو میزنم تا منظور پارازیت ها رو بفهمم ( خداییش پارازیت ها واسه من خیلی [وحشتناک])

پ-البرز

سفر همیشه همین است.... درودی گذرا و بدرودی بلند....... تولد دوباره.... باران حس بودنمان را بهاری می کند یک روز. خیلی عالی بود احساست قابل احترام و سرشار از عشق

انجل

ملی K جون اون یکی قبلی یا این یکی؟ کسی که نموند یعنی لیاقت موندن نداشته

انجل

گاه کوچکم میبینی و گاه بزرگ...نه کوچکم و نه بزرگ . خودت هستی که دور می شوی و نزدیک

شهریار کوچولو

سلام.برای عکاسی کردستان بودم الان رسیدم نشد پستای اخیرتو بخونم. به نظرم حقیقت و قوت این جور عقاید و حرفا بستگی داره یه بعضی حقایق دیگه.مثلآ (تو رو نمیگما)آیا این حرفا یا شعرا یا حالا هر چی، یجور لجبازی اسکارلت اوهارایی نیست؟ته ذهن ودل چی میگذره؟اگر رابطه بین دونفر یا حتی یه نفرشون صادقانه و واقعی بوده باشه آیا بیان این حرفا هنره یا نه؟اگر به هر دلیلی ،دل بازم قبولش کرد چی؟

شهریار کوچولو

زندگی بیشتر از اونکه رسم خوشایندی باشه رسم عجیبیه.رفتار و کردار و احساسات دیگرون رو میبینیم،درک میکنیم و در موردش نظر میدیم ؛نصیحت و توصیه میکنیم.اما وقتی خودمون روبرو میشیم باهاش میفهمیم که زندگی و احساسات با همه وسعت و تکرارش چقدر در روبرو شدن باهاش برامون خاصه.یه نفر تو زندگیت پیدا بشه،همه چیت بشه:و بعد یهو دیگه نباشه... و بعد بخوای باهاش کنار بیای حالا بهر شکلی.اگه بخوای از بیرون بهش نگاه کنی خیلی عادیه و تکرار مکرر داستان انسانها.اما وای به حالم اگه برای خودم اتفاق بیفته.اونوقت مال خودمه.برا هیشکی اینطوریش اتفاق نیفتاده و این حس منو هیشکی مثل خودم درک نمیکنه...

abieasaman

شاید نفس هایم از انچه به تو کردم پشیمان از امدن است ولی یادت هست اگر از من برایت افسوس مانده

علی

سلام خسته نباشید شعر اثر کیست؟ خودتون گفتید؟ چرا گفتید؟ به چی فکر کردید گفتید؟ ایا سوالها بی ربطند؟ بی ربط یعنی چی؟ ایا سوال های من به شخصیت شما در سریال قلب یخی ربط دارد؟ فوتبال چند چند؟ بیخبال شم؟ چرا؟ و صد چرا های دیگر؟ بیکار ترین افراد (انجمن صندلی داغ