کماکان ابیانه

فعلا اینجا در ابیانه هستم و به شدت بیکار ... دفترم رو هم تهران جا گذاشتم ... در نتیجه  , اعتیاد به نوشتن رو ،  در وبلاگ ادامه می دم ...


 

١ . از حمام اومدم بیرون , دیدم یک خانومِ میانسال تو اتاقمونه ... شوکه شدم ... دوستم معرفیش کرد , فهمیدم هم اتاقیِ جدیده ... عصبانی شدم که چرا از قبل هماهنگ نکردن ...  قرارمون این نبود . بعد خجالت کشیدم چون لباسم مناسب نبود  , بد اخلاق بودم . روم نمی شد تو اتاق بمونم.

دوباره رفتم تو حمام و لباسم رو عوض کردم , راحت نبودم ... من بلد نیستم با غریبه ها رابطه برقرار کنم ,  معذب می شم  , باید چند روز بگذره تا یخم  آب بشه .

ولی وقتی دچارِ عارضه ای به نامِ  "شهرت"  هستی , هیچکس شرم و خجالت رو در تو باور نمی کنه ... همه چیز حمل بر غرور و خود پسندی می شه .

بعدا به گوشم رسید که اون خانوم درباره ی من چی گفته  ... انتظارِ دیگه ای هم نداشتم ... خب طفلک حق داشت ، من خیلی جا خورده بودم و به شدت بد اخلاق بودم ... همون شب هم برگشتم تهران در نتیجه  فرصتش برای قضاوت خیلی کم بود ...  به نظرم کمی بی انصافی کرد .

 بعضی  شغلها ، حقِ داشتنِ صفاتِ ساده ی انسانی ، مثل خشم و عصبانیت رو  از آدم سلب می کنند .

باید همیشه لبخند بزنی ، حتی وقتی ناراحتی ...


٢. گاهی اوقات فکر می کنم من خیلی دنیا رو جدی گرفتم , برای همین هم هست که همه چیز به طور متناوب به هم می ریزه .

٣ .مهراوه رو از یک  خودآزاری  نجات دادم  ... البته به لطفِ تهدیدها و اظهار نظرهای بسیار صریحِ دوستان .

۴ . یک ایمیل جالب خوندم . یک دایره بود که فعالیتِ مغز انسان رو بعد از هر بحث و جدلی بررسی می کرد ... نکته اش این بود که  نشون می داد , بعد از هر گفتگو بخش اعظمِ ذهن ما , درگیرِ جوابهای هوشمندانه ایه که باید به طرفِ مقابل می داده ولی در اون لحظه به مغز خطور نکرده ... !!!

متاسفانه به شدت راست می گه ... این جریان فقط آدم رو مستهلک می کنه...

حالا چه جوری می شه ترکش کنیم ؟  چه جوری می شه  رها کنیم ؟

چه جوری می شه دعوا ها و بحث ها رو تا مدتها با خودمون حمل نکنیم ؟؟؟

۵ . من به شدت مستعدِ قربانی شدنم و وقتی کسی در کنارم قرار می گیره که خود خواهی , اصلِ اولِ زندگیشه  , از بین رفتنِ من حتمیه .

در نتیجه اینجاست که اون عقلِ سلیم باید بیاد و به دادِ دلِ فروردینیِ احمقِ پر شورِ من برسه . به قولِ مهناز " عزیزم وا بده دیگه ".

۶ . این روزها بسیار خوشحالم  ... در کنارِ یک دوستِ قدیمی ، خاطرات رو دوره می کنیم و از با هم بودنِ دوباره ، لذت می بریم .

٧ . تا یک سالِ پیش یکی از 3 آرزوی اولم , شرایطی بود که امروز درش زیست می کنم ...اینو نوشتم ,  که در کنارِ همه ی  قطره ها و آه ها , یادم باشه چقدر خوشبختم  ... چقدر خدا مواظبمه ... و چقدر باید شاکرش باشم ...

و خدایی که در این نزدیکیست

لای این شب بوها ، پای آن کاج بلند

روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه ...

                                                                           ١٣٨٩/١٠/١    

/ 23 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
داود (سیب سبز)

با اخر مطلبت موافقم انگار تو به قدری بخش اعظم ذهنتو درگیر جواب سوالهای بی پاسخ کردی.که یادت میره بعضی وقتها شايد زندگي ام در جاي گمشده اي نوسان داشت و من انعكاسي بودم كه بيخودانه همه خلوت ها را بهم مي زد در پايان همه روياها در سايه بهتي فرو مي رفت ...

هابیل

شده بعضی وقتا حس کنی داری پرت میشی ولی در واقع تو ثابت ایستادی؟ یا حس کنی کسی داره با موهای پشت گردنت بازی میکنه ؟ و از ترس نتونی بر گردی و ببینیش چون در واقع کسی پشت سرت نیست. یا وقتی خوابی حس کنی داری از پله ها می افتی و سریع از خوای بپری جوری که واکنش نشون دادی در مقابل افتادن از پله ها

شیدا عباسی

سلام لذت بردم از خوندنتون.. خوش حال می شم به منم سربزنید..به روزم.. موفق باشید[گل]

گل صبا ..

شما بداخلاقتم خواستنیه

شهداد

دارد فراموشم می شود فراموشم کرده ای! همواره منوال براین راستا نیست که با درکف نهادن قلب خود دلی رابدست آوریم ژند حکیم محض صوابست و عین خیر در بند آن مباش که نشنید یا شنید من که هرآنچه داشتم اول ره گذاشتم حال برای چون تویی اگر که لایقم بگو اگر به سمت شعر می رویم برای ادا گفتنی ها شاید به این دلیل است که ما را بهتر ابراز می کند آیا سزاوار نبود همه ما شبیه ترانه هامان می زیستیم موید باشید

انجل

زیاد له خودت سخت نگیر. هر کی دیگه هم بود تعجب می کرد یهو از حموم دربیاد یکی جلوش سبز شه[نیشخند] حالا چی می گفت راجع بهت[خنده] ولی به نظر من که یه دختر خوب و دوست داشتنی هستی که تو همون برخورد اول هم خیلی راحتی و صمیمی [ماچ][ماچ][گل][گل]

ساره

سلام به دختر فروردینی عزیزم . به به چقدر رنگین کردی اینجا رو سبز صورتی ابی قرمز. دلم برات تنگولیده بود اما اینجا باز نمیشد تا اینکه بالاخره امروز باز شد. درمورد اون مورد اول هم حق با توئه هم اگه خیلی بد اخلاق بودی حق با اون خانم.خوب کاش براش یه توضیح کوچولو میدادی که فکر بد نکنه و بدونه مهرواه درست مثل اسمش پر از مهره[ماچ]

مرتضی وزان

از دید یک روانشناس پی نوشت 1 واکنش تند شما به داشتن هم اتاقی اجباری نبوده بلکه به ضایع شدن شما و نداشتن لباس مناسب مربوط بوده پی نوشت 2 زندگی باید تناوب داشته باشه چون اگه یکنواخت باشه آدم از درون تهی میشه پی نوشت 5 بدترین خصلت خانومها که آسیب پذیرشون میکنه : ساده اندیشی - زود باوری - اطمینان کردن به حرف دیگران - عاطفی بودن