بچه ی اول

 

 

 

از مادرم شنیده ام   که   قدیمی ها می گفتند    " بچه ی اول مال کلاغ است "

به آسمان نگاه می کنم  ،

پرنده های سیاه پرواز می کنند  .

می گویند کلاغ ها سیصد سال عمر می کنند .

کلاغ ها ,

کلاغ های سیاهی که باید تو را می بردند  و نبردند ...

کلاغ هایی که تو را جا گذاشتند تا خوراک کفتارها شوی   ,   اینجا   روی زمین   .

 

بچه های اول محکومند

محکومند به زود بزرگ شدن ,

 به زود عاقل شدن .

با تولد اولین فرزندِ کوچکتر  ,  پدر می شوند ... مادر می شوند ...

دیکته می گویند ... معلم می شوند ...

بچه های اول در 7 سالگی شیفته ی نگاه تحسین آمیز دوستان پدر و مادرشان می شوند که می گویند :

خدای من چه بچه ی عاقلی  !   چه بزرگ  !   چه فهمیده  !

و هیچکس نمی فهمد دیدن یک بچه ی عاقل 7 ساله تحسین ندارد ...

و هیچکس نمی فهمد بچه ی 7  ساله نباید بزرگ و فهمیده  باشد ...

 

بچه های اول در 7 سالگی بزرگ می شوند , پر از هراس , پر از ترس

پر از توانایی هایی که هیچ ربطی به سن شان ندارد .

کودکی نمی کنند , نوجوانی نمی کنند , جوانی نمی کنند ,

پر از حصارند

پدر ها و مادرها سخت ترین قوانین را برای بچه های اول وضع می کنند ,

که الگو باشند    که نمونه باشند   ,

نمونه ای مثال زدنی    از تربیتی بی نقص  ,  بی شادی  ,  بی روح ...

الگویی خوب   ,   الگویی کامل    برای خواهر ها و برادرهای خوشحالِ کوچکتر ...


...

به کوچکتر ها نگاه می کنیم که به جای دو پشت و پناه , سه پشت و پناه دارند  .

وقتی چیزی را می خواهند که نباید  ، و  می ترسند که بگویند   ,   همیشه واسطه ای برایشان هست   به نام    خواهر بزرگ تر ، برادر بزرگ تر  ...

 

و   ما  غرق لذت می شویم از واسطه بودن  ،  دلال بودن    .

و  امروز در چندین سالگی  ,  حسرت می خوریم که  چرا  هرگز  ما  هیچ  واسطه ای نداشتیم  ،

 تا همه ی نباید ها و نشاید ها   ،

 به   " شدن "   تبدیل شود   .

 و امروز در چندین سالگی می اندیشیم که آیا  حتی  ثانیه ای می شود  لذت کوچک بودن  و   آنهمه  بی دغدغه گی  را حس کرد   ؟

به حصارها نگاه می کنیم  ,  به  بندهایی که به دست و پامان زده بودند  برای مقبول افتادن , پذیرفته شدن , خوب بودن ...

بچه های اول  شاید  فقط  برای   عینیت بخشیدن   به آرزوهای برآورده نشده ی پدرها و مادرها به دنیا می آیند ...   

به امیدِ کلاغی ...

 

 بچه های اولی را که حتی کلاغ هم با خود نمی برد   ,   باید   ,  به بزرگ بودن   , از همیشه تا امروز  ,  شکنجه کرد ... 

 

 

پی نوشت :

 

1 . روبروی پنجره می ایستم

لیوان چای داغ در دستم ... لیوان سبز تو

نگاه می کنم    به  کوه  ,  به سپیدی اش  ,  به استواری اش  ,  به سر سختی اش

نگاه می کنم     به  مه  ,  به رقیقی اش  ,  به محو کردنش  ,  به زیبایی اش

فکر می کنم به 3 ماه پیش  , به آن روز که نا امید و غمگین به دیوارها  زل زده بودم  .

خدای نازنینم را شکر می کنم .

همه ی آن دعواها و گشتن ها و پیدا نکردن ها و ماندن در ترافیک و عذاب ...

به دیدن این همه سپیدی در این قاب دل انگیز ... می ارزید .

 

 2 . به نظر من بدترین نوع شیطنت

شیطنت در قالب کمک کردنه ... !!!

با دلسوزیِ زیاااااد !!! در حقِ دخترها یا پسرهایی که خیلی گناه دارند

و طفلکی هستند و به حمایتِ خالصانه ی ما احتیاج  دارند !!!

چون ناتوانند  ,  چون مشکلات زیادی دارند  , مشکلات  مالی ... جسمی ... روحی ...

البته که ما  خودمان  ,  در ته دلمان   می دانیم که  چه نیتی دارند ...  و چه نیتی داریم !!!

خیلی هم موجه و اخلاقی ...

در آب نمک نگه داشتن آدم ها   ,   از دست ندادنِ حتی یک موقعیت مسخره و  به شدت  حقیر  .

برای اینجور آدم ها یک فحش خوب  که با "دال" شروع می شه , وجود داره که چون اینجا خانواده نشسته نمی تونم بگم ...

حالم به هم می خوره .

 

3 . اگر قبل از 45 سالگی مردم

خیلی برام غصه نخورید ... من به بزرگترین آرزوم خواهم رسید .

 

 

4 .  دلم می خواهد همه ی  عیب هایم  را بردارم و بروم  ،

به جایی دور   ،

به جایی که  عیب هایم   دیده نشوند    شنیده نشوند     لمس نشوند .

حسادت می کنم به همه  کسانی که  عیب هایشان  را گاه نمی بینند , گاه دوست می دارند  .

به همه کسانی که مثل من    "کلمه ای"    اینگونه آشفته شان نمی سازد  .

و داشتنِ  نقصی ,   آنها را به مرگ  راضی نمی کند  .

می خواهم   عیب هایم   را بردارم و بروم ... به جایی دور ...

جایی که هیچ کدام از   عیب هایم    دیگر   خاطر تو را    و   خاطر هیچ کس را     نیازارد .

 

 

 

5 . آشفته ام ... خیلی آشفته

زیاد فکر می کنم ... خیلی زیاد  ...

پر از مکالمه ی ذهنی شده ام ...

 ذهن وراج ... ذهن نکته سنج ... ذهن منتقد ...

 برای رهایی از    اینهمه حرفِ مفتی که مغزم می زند   ,    یک کار خوب کردم   ,

 نگاه نکردم ...      رها کردم ...   کنجکاوی احمقانه ای را   سرکوب   کردم .

برای مدت کوتاهی   شاید    سرکوب     جواب بده ...

فعلن ...

تا ببینیم بعدن چی پیش میاد .

 ولی من هیچوقت در زندگی ام اینقدر آشفته و نا مطمئن نبودم ... خیلی برام عجیبه

 احساس می کنم  روی لبه ی شمشیر   راه می رم ...

 

6 . جهت بیش از حد آزرده نکردنِ دوستان , پناه آوردن به  پازل تراپی  ضروری ست  ,

خداوند خودش حوصله و زمان برای شروع پازل 5000 تکه را عنایت فرماید ...

 

7 . و البته که این است پرسپولیسِ زلزله ...

 

/ 350 نظر / 55 بازدید
نمایش نظرات قبلی
poori-7

lمهراوه خانم.خوش ب حالت كه بچه اول هستي...بايد بچه وسطي باشي تا بفهمي كه چقدر سخته كه واسه هر چيزي يا خيلي كوچيك باشي يا خيلي بزرگ..............

؟؟؟

خیلی خوبه که اول باشی حتی اگه دلال باشی.چون اکثر پدر مادرا بچه ی اول رو با تمایل قلبیشون به دنیا میارن.واین خیلی خوبه که کسی منتظرت بوده ولی خیلی از این چندمی ها ناخواسته اند.این حس نا خواسته بودن بیشتر آدمو خفه میکنه.چون تو زندگیت هروقت یادش میافتی هزار بار تو خودت میشکنی.

عبدالزهرا (پسر)

خیلی دوست داشتم سینمایی باشم حالاکه نیستم میبینم دارن بیدلیل بخاطر سلایق شخصی تحریمش میکنند تا زیر تحریمها نابود بشه . ضمنا کاش بچه اول بودم یا بچه اول خونه دختر بود خواهر کوچک دارم و برادر بزرگ کلا 3بچه اما میفهمم معرفت دخترا اگر صد باشه پسرا زیر صفره.ممنون یاحق

dekho

salam vay ke cheghad delet gereftas[ناراحت][گریه]

سیدمحمود فیض آبادی

مهراوه ی عزیز ! سلام ! به دلنوشته هایت سرک کشیدم . چون از دل برآمده بود لاجرم بر دل نشست . کشف خوبی کرده ای . اکثر ما هنوز به آن دست نیافته ایم .فعلا شما دارید و پزش را هم بدهید . قلم روانی دارید . راحت می نویسید و به قالب های سنتی پایبند نیستید . در ضمن پرسپولیس زلزله محبوب هر چی دله .

حدیثه

منم بچه اولم و هرگز بچگی نکردم چون خواهرم با من یکسال تفاوت سنی داره همیشه غصه میخوردم که ایکاش بچه بودم و نمیفهمیدم که فقط یکسال از خواهرم بزرگترم تا همین چند سال پیش البته بعد پدرم به دلیل بیماری سرطان از دنیا رفت اونم با چه وضعیتی ؛دیگه برام این چیزا مهم نیست دیگه برام مهم نیست که هیچ وقت بچه نبودم نوجوونی نکردم دیگه حتا الانم برام مهم نیست که کی باشم و نباشم به نظرم زندگی مزخرف تر از اونیه که ما بخوایم به خاطر بچگی غصه بخوریم ما قراره شکنجه بشیم دیگه چه جوریش مهم نیست اون آرزومونم که براورده بشه یه مصیبت دیگه جاشو میگیره زندگی وحشتناک و بیرحمه

زینب

اه چرا همیشه شما اولیا از ما طلب کارین؟؟؟؟؟؟؟ انگار تقصیر ماست. منم دومیم. ولی یه ابجی دارم که با دنیا عوضش نمیکنم. اما جدای از این حرفا شاید شما اولیا به خاطر توانایی هاتونه که اولی شدین .چون به آبجیم که نگاه میکنم خیلی ماه تر از منه. پس نتیجه میگیریم شما یه جورایی معتمد خدایینا....یعنی یه تکیه گاه محکم واسه همه خونواده...برای من که اینطور. (پس اولیا خودتونو دسته کم نگیرین)[ماچ]

مریم

نوشته هاتونم مثل بازیتون هنرمندانه هست[گل]

مریم

نوشته هاتونم مثل بازیتون هنرمندانه هست[گل]

م

اخ كه حرف دل همه ى بچه أولى ها رو زدى حسرت تمام شيطنت هايي رو مى خورم كه به خاطر أولى بودنم از خودم دريغ كردم اخه هميشه بايد الگو باشم،هميشه....