و این قلب یخ زده ...

 

 

از خانه بیرون می روم  .

پاییز است   .   هوا سرد شده  .   آفتاب  دیگر نگاهِ سوزانش را بر سرِ من نمی کوبد .

 

واردِ اتوبانِ محبوبم می شوم   .  هوا عالی ست  .   ریه هایم را از اکسیژنِ دلچسبِ  مدرس پر می کنم .

لبخند می زنم و ...

ناگاه         لحظه ای            نگاهی           تصویری ...

یخ می کنم  ...   

پر از بهت می شوم   ...

ثانیه ای طول می کشد تا من به خودم بیایم و به یاد آورم همه ی آنچه گذشت ...

منطقی و صبور ...

" انتظارش را داشتی  ...  بله  ...  داشتی  .   نداشتی ؟ "

 

احساسم شبیه مادری ست که کودکِ عزیزش را  ,

دانسته و خود خواسته  ,

سر راه گذاشته  ,

و حالا امروز که نامش را در فهرستِ قبول شدگانِ کنکور می بیند ,

نمی داند خوشحال باشد یا غمگین ...

...

این هم می گذرد ...

مثل سه ماه پیش   _ که گذشت    که انتخابم بود    که لذت بردم    که دوستش داشتم _ .

 

شاید  تنها چیزی که این بار  ,   در این انتخاب  ,    با سماجت    حضورش را  تحمیل می کند , 

حسرتی ست  

                 برای من

                            که دلبندم را رها کردم

                                                      تا بروم  و باردارِ فرزندانِ نازاییده ی زنی دیگر شوم  ،

زنی که دوستش داشتم ...

 

همیشه وقتی چیزی به دست می آوری , چیز دیگری را از دست می دهی  .

...

 در اتوبان می رانم

چشم می شوم ... نگاه می کنم

                                            در این  قلبِ یخ زده  , چقدر جای من خالی ست ... !

 

 

پی نوشت :

 

1 . آبانِ زیبا  از راه می رسد ... به تولد عزیزترینم نزدیک می شویم .

 

2 . بازگشت به تاتر , سوار بر ترن ... اتفاقِ خوشایندی ست .

 

3 . هیچ چیز سخت تر از شکستنِ قانون هایی نیست که خودت برای خودت گذاشته ای . 

هیچ چیز سخت تر از روبه رو شدن با خودِ قبلی ات نیست در حالیکه قانونی حتمی را به باد داده ای .

دست من نیست ... اتفاق است ... گاهی می افتد  .

گاهی اینقدر دلچسب و دوست داشتنی ست که به شکسته شدنِ همه ی قانون های دنیا می ارزد ...

 

4 . این دوستانِ مشاور املاک دلشون نمی خواد من یک پست شاد و پر امید بگذارم ... عجب روزگاری شده !!!

 

5 . ارومیه ... مردمانِ مهربان ... بنیاد کودک ...انسان های بزرگ ...

 

6 . آدم ها با چشمهایشان در قلب آدم های دیگر  می نشینند , به خصوص وقتی چشمهایشان ,  برای تحت تاثیر قرار دادن , هیچ تلاشی نمی کند .

 

7 . " بدترین کَر ها آنهایی اند که نمی خواهند بشنوند  ... "

کتاب       قصر به قصر

نوشته    لویی فردینان سلین

ترجمه     مهدی سحابی

نشر       مرکز

 

/ 264 نظر / 59 بازدید
نمایش نظرات قبلی
betiya

مهراوه عزیز حس خوبی داره وبلاگتون.چون به حال و هوای من نزدیکه.مرسی

betiya

مهراوه عزیز حس خوبی داره وبلاگتون.چون به حال و هوای من نزدیکه.مرسی

عاطفه

تورو حضرت عباس بنویس دیگه یه تنوع بشه!

بهنام

این کامنت من به عنوان حسن ختام این پست یخ زده.. ==================================

فریبا

این قلب یخ زده هر چی بازیگر اورده واسه خودش اورده...فقط حیف که دلبندتان را رها کردید....کاش میموندید تا این قلب یخی باز یه جونی می گرفت...اصن بدون شما اینکار هیچ حسی نداره...

Anonymous

کتاب: من از اون سفر به انتهای شبم خوشم نیومده بود ولی اینیکی خیلی بدتر بود. به هر حال دستت درد نکنه از برکت وجود تو چشم و گوشمون به دنیای سیاست باز شد.

جوان یاغی

سلام. فکر نمی کردم انقد نوشته هاتون جذاب باشه. بازیتونم دوست دارم یه سر به وبم بزنید خوشحال میشم.

سحر

خیلی خوب. عالی[تایید]

رویا

وب قشنگی به منم سر بزن گلم......[ماچ]

زینب

سلام من خیلی بازیتو دوست دارم خیلی حسرت می خورم و بعضی اوقات با خودم می گویم که ای کاش جای تو بودم من همیشه دوست داشتم مثل تو معروف ومشهور شوم