تکه پاره های عاشقانه ی رویا ... بخش دهم...

 

 

 

                        حیف بُوَد مردنِ بی عاشقی

                        تا نفَسی داری و نفسی بکوش

                                               

                                                از کتاب " سعدی، از دست خویشتن، فریاد"

                                                                عباس کیارستمی

 

 

 

تکه پاره های عاشقانه ی رویا

بخش دهم: مانتوی جین

 

 

روزِ زیبای زمستانی ست.

برف می بارد و ابرها آسمان را ترک نمی کنند.

من لباس گرم می پوشم و سراغ انباری می روم تا برای عید خانه تکانی اش کنم.

دو سه سالی از آخرین باری که نظافت شد می گذرد.

از شدت گرد و خاک به سرفه می افتم، وسایل و خرت و پرت ها را بیرون می آورم.

همه چیز سیاه و کثیف است.

ترس  پیدا شدنِ جنازه ی زشتِ حشراتِ نفرت انگیز، انباری را به ترسناک ترین مکان خانه تبدیل می کند.

دوران  کودکی بدترین تنبیه،  حبس شدن های طولانی  در انباری بود.

سررسیدی  پشت قفسه افتاده، کهنه و فرسوده،

تنها لذتِ خانه تکانی  همین است، چیزهایی پیدا می کنی که سالهاست فراموششان کرده ای.

سررسید را باز  می کنم، می خوانم...

روزهای هفده سالگیست، روزهای دبیرستان  و کنکور  و  سادگی  و  عشق های رویایی.

جمله ای  که  با رنگ سبز در  پایانِ خاطراتِ روزمره ی یک روز  نوشته شده  توجهم را جلب می کند.

"چهار سال و پنج ماه و هفده روز از آخرین دیدار می گذرد..."

یاد دورانی می افتم که با دختر همسایه  نمکدان کاغذی درست می کردیم و فال می گرفتیم تا ببینیم قرار است آینده ی مان در کدام کشور رقم بخورد و شوهرمان کدام یک از پسران بخت برگشته ی دور و اطرافمان باشد.

چهار سال و پنج ماه و هفده روز از آخرین دیدار گذشته بود.

آخرین دیدار...

 سیزده ساله بودم. 

چند ماه از کاسه ی خالیِ آش نذری شان به دقت مراقبت کرده بودم  و  به انتظار عید نشسته بودم  تا شاید  پس دادنِ  ظرف   بهانه ی کلامی  گردد.

عید آن سال می خواستم برای اولین بار مانتو بپوشم، یک مانتوی جین بلندِ  اِپُل دار با دکمه های گرد و پهنِ مِسی رنگ که دو سایز برایم بزرگ بود،  ولی دلم می خواست  همه جا  بپوشمش که بزرگ تر به نظر برسم.

مثلِ هر سال،  روزهای اول نوروز به رسم ادب به خانه شان رفتیم.

روزِ موعود  کاسه را مملو از گل یاس کردم،

زیباترینِ مانتو و روسری جهان را پوشیدم،

موهایم را با کش بالای سرم بستم،  

چند طره ی تاب دار روی پیشانی ام رها کردم  و  فکر کردم هیچکس نمی فهمد که در دلم چه غوغاییست و این دیدار چقدر برایم مهم است.

هرقدر به خانه ی شان نزدیک تر می شدیم  لرزش و اضطرابم بیشتر می شد.

وقتی رسیدیم مطمئن بودم گونه هایم گل انداخته است.

با مادر و پدرش دم در  به استقبالمان  آمد.

محجوب و آرام، مثلِ همیشه، با لبخند کجی گوشه ی لب و اَبروهای عجیبش.

سرعتِ تپش قلبم سرسام آور شد،  طبق معمول هیجانم را با سکوت و تظاهر به بی تفاوتی پنهان کردم.

بعد از سلام و علیک و تبریک عید  وارد شدیم.

من سرم را پایین انداخته بودم تا گل انداختن گونه ام  را کسی نبیند که ناگهان شیطنت پدرم گل کرد و  با خنده و  صدای بلند رو به پدرش گفت:

"این رویا خانومِ ما رو اینجوری نگاه نکنید که ساکته و حرف نمی زنه ها،... اتفاقا  خانواده ی شما رو خیلی دوست داره،  از وقتی فهمیده می خوایم بیایم اینجا  همه ی  یاس های محله رو چیده، مانتوی نو تنش کرده و  چندتا فینتیل هم براتون انداخته روی پیشونیش...، دیدین فینتیلاشو؟ ... از صبح حسابی ذوق داشته، حالا چرا اینقدر ساکته و حرف نمی زنه نمی دونم."

کاسه از دستم افتاد روی فرش و همه ی گل های یاس پخش زمین شدند.

دلم می خواست همان جا  در زمین فرو بروم.

دلم می خواست از خجالت بمیرم.

 

او،   مردِ رویاهای من،  لبخند مهربانانه ای زد و  خم شد  دانه دانه گل ها را جمع کرد.

من سرم را پایین انداخته بودم  و  فقط تلاش می کردم بغضم از چشمانم فرو نریزد.  

احساس می کردم حقیرترین موجود روی زمینم.

احساس می کردم پدرم همه ی رازهای مرا می داند.

احساس می کردم درهای قلبم باز شده و هر آنچه درباره ی مرد رویاهایم درش بود روی زمین جلوی چشم همه  پخش شده است.

 

چهارسال از من بزرگ تر بود، همبازی کودکی و حامیِ همیشگی من در بازی های گروهی.

آن شب تمام مدت با همان مانتو و روسری کنار مادرم نشستم و از ترسِ رفتنِ آبرویم از جایم تکان نخوردم .

هرقدر مادرش گفت برو پیش بچه ها، نرفتم! تا  کسی نفهمد چقدر برای این شب لحظه شماری می کردم و چقدر دلم می خواست بروم به اتاق بچه ها و برای دفتر خاطراتم کلامی  بیش از یک سلامِ ساده  پیدا کنم. 

 آخرین دیدار به پایان رسید، بی هیچ کلامی به جز همان سلامِ دم در ...

 

 سال های بعد هم جهت عید دیدنی به خانه شان رفتیم  ولی او، مردِ رویاهای من، که دیگر هجده ساله شده بود،  یا  با دوستانش به سفر رفته بود  یا  خانه نبود.

 و من از همان شب، روزها و ماه های انتظار را می شمردم.

 

تقویم هفده سالگی پر از سوز و گداز است، پر از دلتنگی، پر از توهمات یک نوجوان که  با همبازی کودکی اش رویاپردازی می کند...

سررسید را ورق می زنم، لبخند از لبانم محو نمی شود.

حجمِ حماقت های مثلا عاشقانه  روحم را شاد کرده. 

به روز دیدارِ مجدد می رسم.

می خوانم و  کم کم  از شدتِ  خنده اشک از چشمانم جاری می شود.

غم و غصه ی روزهای گذشته، در  زمان حال  تبدیل به  زیباترین  خاطرات  می شوند.

سررسید را با جمله ی  "من بدشانس ترین دختر روی زمینم"  شروع کرده بودم.  

خوب یادم می آید.

قرار بود با دوستانم برای اولین بار به کنسرت موسیقی بروم. 

دلم می خواست زیباترین دختر هفده ساله  باشم و لباسی بپوشم که تنم ندیده اند.

چمدان لباس های نو  را آوردم  و  چشمم به مانتوی جین بلند اپل دارم افتاد که سیزده سالگی خریده بودم  و  برایم بزرگ بود و  بعد از آن  عید کذایی  دیگر  نپوشیده بودمش.  

تازه  اندازه  و  برازنده شده بود.

از پیدا کردن مانتوی پوشیده نشده خوشحال شدم.

پوشیدمش و  به دوستانم پیوستم.

در سالن انتظار ایستاده بودیم و خوش بودیم و می خندیدیم  که  کسی  نام مرا صدا زد.

"رویا؟"

برگشتم.

دیدمش.

خودش بود.

نفسم بند آمد.

گفت:

"باورم نمی شه، چقدر خوشحال شدم که دیدمت... شناختی منو،... ؟"

چهار ثانیه مکث کردم، تنها چیزی که در مغزم می گذشت این بود که

" حتما منو از روی مانتوم شناخته "

در حالیکه صدایم از ته چاه در می آمد  گفتم:

" سلام، خوبی، معلومه که شناختم، خیلی خوشحال شدم، ببخشید من باید برم دوستام منتظرن.. !"

و  به سمتِ دستشویی فرار کردم  و  زدم زیر گریه...

از کنسرت هیچ چیز نفهمیدم و فقط فکر می کردم  چرا بعد از چهارسال باید او را درست روزی ببینم که مانتوی جین آبی را پوشیدم...

 مانتوی جادویی...

فکر می کردم از این به بعد هروقت دلم برایش تنگ شد باید مانتوی جین آبی را بپوشم و بروم در خیابان قدم بزنم، تا او مرا ببیند و صدایم کند: "رویا!" ...

من هم ...

من هم طبق معمول از خجالت فرار کنم.

 

بعدها شنیدم ازدواج کرده  و  بعدتر شنیدم جدا شده...

و خیلی بعدتر یک شب شام مرا به رستورانی دعوت کرد و  از من خواستگاری کرد

و من بی آن که فکر کنم گفتم  نه

حقیقت این است که عشق روزهای کودکی باید عشق روزهای کودکی باقی بماند،

دلم نمی خواست معصومیتِ خاطراتِ کودکی با مشکلات ازدواج و بزرگسالی کدر شود.

دلم می خواست  هرجا که اسمش را می بینم  لبخند بزنم  و  لبخند بزنم  و لبخند بزنم و بعد بی هیچ لرزش و تپشی  بروم دنبال زندگی خودم،

زندگیِ واقعی در دنیای واقعی در کنار عشقِ واقعی.

 

در را باز می کند.

"رویا! چی کار می کنی؟ چرا منو صدا نکردی؟"

نگاهش می کنم، تقویم را نشانش می دهم:

"رفته بودم سفر زمان... الان چند  سال ازت عقبم ..."

می خندد و می گوید:

"حسابی هم خوشگل کردی!... با نوک دماغ سیاه و لباس کثیف رفتی سفر؟"

دماغم را با دست پاک می کنم، سیاه تر می شود. ازش می پرسم:

"زود بگو احمقانه ترین کاری که برای  عشق دوران بچگیت کردی چی بوده؟"

بی مکث می گوید:

" برای زنِ رویاهام قاصدک می فرستادم که بهش بگه من دوستش دارم  و  می خوام باهاش ازدواج کنم."

از خنده غش می کنم.

می پرسم:

" زنِ رویاهات کی بود؟"

می گوید:

" یه خانومی بود که برای بچه ها قصه می گفت، اون موقع ها فکر می کردم خیلی خوشگله، ولی الان فهمیدم دخترایی که نوک دماغشون  رو  تو انباری سیاه می کنن  خوشگل ترن!"

می خندم، برق شادی را در چشم هایم می بیند.

"سفر بهت ساخته ها، سرحال شدی،..."

می پرسم:

" چرا برای من قاصدک نمی فرستی؟"

می گوید:

"از کجا می دونی نفرستادم؟... شاید پشتت باشه... اونجا... رو زمین..."

پشتم را نگاه می کنم، چیزی نیست.

سرم را برمی گردانم، چشمانش را بسته،  دستانش را  باز کرده.

"می شه سفر زمانتون رو  ول کنین و به قول خودتون بیاین تو بهشت؟"

از جایم بلند می شوم:

"خدا رو شکر که تو  من رو  تو  اون  مانتوی آبیِ اپل دار  ندیدی! "

چشمانش را باز می کند  و  با شیطنت  می گوید:

" مثلا فکر می کنی الان با این دماغِ  سیاه  و  لباسای کثیف خیلی خوبی؟"

می خندم  و  به سمتش  می دوم، فرز است به موقع فرار می کند، تا دماغش سیاه نشود ول نمی کنم، می داند، بالاخره تسلیم می شود.

حیاط را صدای قهقهه   پُر می کند.

مانتوِیِ آبیِ اپل دار و خاطرات کودکی  محو می شوند.

 

 

 

پی نوشت:

 

 

1. سلام

یادم رفت پنجشنبه ی آخر ماهه!!!

کلا بهمن،  ماه بسیار شلوغی بود.

تمرینات تئاتر "ترن" رو شروع کردیم و من به شدت درگیر شدم.

ترافیک وحشتناک و  خونه تکونی عید و اِدیت وُیس های آبادان هم مزید بر علت شدن...

در این حد که الان یک ماهه بهانه ی کوچک خوشبختیم رو از دست دادم یعنی دست به سازم نزدم!!! فرصت  نمی شه ...

جشنواره هم نتونستم درست و حسابی برم و فیلم ببینم، فقط یک بار نیمه نصفه رفتم.

اسفند احتمالا بدتر هم می شه...! 

 

 

2. از هفدهم بهمن امسال با بازی در تئاتر "ترن"  تجربه ی جالبی رو آغاز کردم.

در کنار بازیگرانِ توانمند تئاتر من هم تجربه کسب می کنم و تلاش می کنم تا از همه ی توانم برای زندگی بخشیدن به نقشی که دوستش دارم استفاده کنم.

شما، از روزِ اولِ اجرا با حضور گرمتون من رو شگفت زده کردید.

واقعا انتظارِ اینهمه مهر و لطفِ واقعی و فراتر از دنیای مجازی رو نداشتم.

از ته دلم می گم که به وجود تک تکتون  افتخار می کنم.

مایه ی مباهات من هستید.

همه ی شما که از تهران و شهرستان های مختلف توی این شب های شلوغ و پر ترافیک وسطِ  گرفتاری های شب عید و  درس و ... برای دیدنِ "ترن" لطف کردید و تشریف آوردید، من رو شرمنده ی مهرتون کردید.

حقیقت اینه که فکر نمی کردم در دنیای حقیقی هم مثل دنیای مجازی حمایتم کنید.

حجمِ معرفتتون باورنکردنیه.

ازتون ممنونم.

 

می دونم که تا  بیستم اسفند ماه   قطعا  اجرا داریم.

تئاتر کلا شنبه ها تعطیله، قطعا در ایام فاطمیه و عزاداری ها هم اجرا نخواهیم داشت.

بقیه ی شب ها ساعت 19.30 منتظر حضورتون هستم.

سالن اصلی تئاتر شهر   واقع در چهارراه ولیعصر

تهیه ی بلیت از سایت  tik8.com

 

تئاتر "ترن"

نویسنده و کارگردان: حمیدرضا آذرنگ

بازیگران:

امیر جعفری، مهراوه شریفی نیا، نسیم ادبی، بهرنگ علوی، سید علی صالحی، حسین سلیمانی، وحید آقاپور، مجید رحمتی، علی عامل هاشمی، آذین نظری، سیاوش جامع، باران شادی پور، ستایش محمودی، بهروز سرو علیشاهی، عباس امیری، عماد قلی پور، فرزین طاهری، فرزاد صبوری، محمد فرجی، سجاد محمدی، پیام میر مصطفی

و نادر برهانی مرند

با هنرمندی:

فریده سپاه منصور، فرید سجادی حسینی، خسرو احمدی 

 

 

3. برای پست آخر سال می خوام از شما کمک بگیرم،

قطعا فرصت نمی کنم تو این روزهای شلوغ برم سراغ کتاب کوچه و مَثَل ها رو زیر و رو کنم، مثل این ماه که واقعا وقت نشد.

حالا شما اگر حوصله داشتید در کامنت هاتون برای پی نوشتِ 3 به من پیشنهاد بدین.

 ترجیحا مَثلَی از کتاب کوچه که مختصر و جالب باشه،

ولی اگر از کتاب دیگه ای هم مطلب جذابی پیدا کنید قبوله.

با ذکر منبع دقیق، یعنی تا شماره صفحه اش رو مثل من بنویسید.

حتما از کتاب، منابع اینترنتی مورد اعتماد  نیستن.

 

 

4. بازی برد و  باخت  داره.

مهم اینه که صدر جدولیم...

البته هر جای جدول که باشه، مثل تمامِ این سال ها، بی کم و کاست، دوستش داریم و طرفدارشیم.

 

 

5. ماه قبل، یک اتفاق دلپذیر افتاد که می خواستم به عنوان پست اصلی بنویسمش.

 مفصل و طولانی... شبیه قصه ی "آشتی کنون".

ولی خب همون موقع که داستان به ذهنم رسید ننوشتمش و کلا از مغزم پرید!

ماجرا از این قرار بود که  بعد از ماجرای آشتی کنون، بالاخره  امام رضا  طلبید!

تا حالا پیش نیومده بود دلش برای من تنگ بشه.

هیچوقت احساسِ طلبیده شدن نکرده بودم،

ولی این بار...

راستش احساس می کنم شاید این بار  هم دلش  برای من تنگ نشده بود، بلکه دلش برای همراهان من تنگ شده بود و به خاطر این که می دونست من توانِ برنامه ریزی بالایی دارم  و می تونم حضور بچه ها رو هماهنگ کنم،  مجبور شد  من رو  هم بطلبه.

شاید هم واقعا من رو طلبیده بود...

 نمی دونم!

اغلب در زندگیم باور این که من هم دوست داشته می شم برام سخته...!

می گن دلیل این حس ها در کودکی ما نهفته ست.

من کودکی عجیبی داشتم،

مثلِ اکثر بچه های دهه ی شصت که خانواده شون درگیر مسایل انقلاب یا جنگ شده بود.

درگیری های سیاسی خانواده، کودکی من  و  بسیاری  از بچه های متولد سال های پنجاه و هفت تا دهه ی شصت  رو  به شدت تحت تاثیر خودش قرار داد،

شاید  بسیاری از هراس های نامتعارف ما، و این احساسِ عمیقِ دوست داشته نشدن که تقریبا در همه مون مشترکه  به دلیل فشار، استرس، احساس ناامنی و احساس تنهایی  در  سال های اول زندگیمون باشه ...  

یادِ یک ترانه ی زیبا درباره ی دهه ی شصت افتادم که خیلی دوستش دارم و به شدت من رو تحت تاثیر قرار داده...

حیفه شما نخونید،

می نویسمش و بعد می ریم  سراغ ادامه ی ماجرای سفر:

 

            "وقتی سی ساله می شی می فهمی

             عمری که رفته خیلی هم کم نی

             دهه ی شصت یعنی بمبارون

             دهه ی شصت یعنی ناامنی

          

             ما توی کوچه ها بزرگ شدیم

             با لباسای وصله خورده و تنگ

             پدرایی که برنمی گشتن

             مادرایی که مَرد بودن و جنگ

             همه چی شونو تو خودش سوزوند

             مُردن از زندگی نکردنشون

             باد پاییزی حتی رحم نکرد

             به گل روسریو  دامنشون

 

             ما توی کوچه ها بزرگ شدیم

            جسدامون هنوز پیدا نیست

            جز یه کوچه که سهمِ بابا شد

            دیگه چیزی به اسمِ ماها نیست

  

             ما هنوز از صدای آژیر و

             از تماشای دود می ترسیم

             ما هنوز از سکوتِ کارون و

             بغض زاینده رود می ترسیم"

                                                رستاک حلاج

 

 

خلاصه ... داشتم می گفتم

پیشنهاد سفر از عمه جانِ دلبند و شوهر عمه جان بود،

کلا بامعرفتن، هرجا که می خوان برن به من تعارف می کنن که همراهشون برم، نه از این تعارف الکیا، تعارف واقعی، تعارف از ته دل.

یه جورایی این عمه جان دلبند و همسر عزیزش،  خانواده ی درجه یکِ من محسوب می شن.

یعنی همیشه،  در مشکلات و شادی ها  شریک روح من هستن، دلخوشی بزرگِ من هستن، خدا برام نگه شون داره.

اونا می خواستن سه شب مشهد  بمونن.

ولی من دلم می خواست صبح برم و شب برگردم، حوصله ی شب خوابیدن تو هتل رو نداشتم.

اول بیخیال شدم و گفتم نمیام، بعد با خودم فکر کردم من که اینجا کار خاصی ندارم، می تونم مثل دفعه ی قبل _دقیقا یک ماه قبل از شروع شدنِ فیلمبرداری "کیمیا"_  صبح برم و شب برگردم. 

دلم گرفته بود، حالم خوب نبود، فکر می کردم اگه برم اونجا شاید سبُک بشم و قدرتم رو به دست بیارم و همه چیز بهتر بشه...

بعد ناگهان اسم چند نفر در مغزم روشن شد.

اول اسمِ یک رفیق که مدت ها بود به دلیلِ  فاصله ی شهرهامون امکان دیدارش رو نداشتم و می دونستم مشهد در کنارش قطعا دلچسب تر می شه،

بعد اسم آدم هایی که دو سه سال قبل بهشون پیشنهاد کرده بودم با هم یک سفر یک روزه  بریم مشهد و همه هم خوشحال و پایه قبول کرده بودند ولی تنبلی کردیم و شرایط مهیا نشد،

بعد هم به دوستان بهتر از آب روان، بهتر از برگ درخت فکر کردم  و بعد  ناگهان سر و کله ی یکی از دوستان عزیزِ مشترکِ من و عمه جان دلبند به طور خودجوش پیدا شد و معلوم شد که اون هم تشنه ی مشهده و ... 

در عرض یک ساعت بلیت گرفتیم و فردا صبحش راهی  شدیم!!!

قشنگیش این بود که هماهنگ کردن بلیت ها از تهران و شیراز به سمت مشهد خیلی راحت انجام شد، با وجود این که پنجشنبه بود و  امکان پیدا نشدنِ بلیت برای اون تعداد آدم یا هماهنگ نشدن ساعت پرواز تهران و شیراز  خیلی زیاد بود ولی انگار واقعا امام رضا طلبیده بود.

این هماهنگی سفر بین ده نفر آدم، بدون برنامه ریزی قبلی، به شدددت کیف داد.

سفرمون حوالیِ تولدِ دو تا از بچه ها بود، فکر می کنم اونا مهمونای ویژه ی امام رضا بودن و قطعا هدیه ی خوبی ازش دریافت کردن که کم کم  توی روزهای زندگیشون معلوم می شه.

در مجموع سفر دلچسبی بود، لبخند به لبم آورد، حالم رو کمی بهتر کرد، البته انتظار داشتم حالم خیلی بهتر بشه که نشد، دلم می خواست بیشتر اشک بریزم و  درد دل کنم ولی ...،

اما اصلِ اتفاق اینقدر جذاب بود که مطمئنم  به یکی از بهترین خاطراتِ  تک تک ما تبدیل شد.

امیدوارم دوباره قصه ام یادم بیاد و بعدتر بنویسمش. 

 

 

6. ممنون از کامنت های قشنگتون.

کانال تلگرام به محض پیدا شدن فرصت، برنامه ریزی و راه اندازی مجدد می شه.

کمی دچار وسواس شدم!!!

 

یک تشکر ویژه می خوام بکنم از فن پیج های نازنین بابت پست اتحادشون برای پوستر ترن.

واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم.

واقعا بهم چسبید.

دمتون گرم به شدت.

 

 

7. بهانه های  کوچک و  بزرگِ  خوشبختی  این ماه

 

الف: بلبل و  سوغاتی های قشنگم...

ب: دو قلبِ قرمزِ فراری

ج: آدم برفی کوچولو

د: عطرِ خوشِ همه ی گل ها و به خصوص گل های نرگس که از طرفِ شما مهربونا از روزِ اول اجرای تئاتر ترن دریافت کردم و برای همیشه مشامم رو پُر از محبت  کردن.

چقدرررررررررررررررررررررررر دوستشون دارم...

 

 

 


/ 0 نظر / 165 بازدید