تکه پاره های عاشقانه ی رویا... قسمت یازدهم

 

 

 

                      بگذر از  زیور و آراستگی

                       من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد

                       که در آن شوکتِ پیراستگی

                      چه صفایی دارد

                       آری از سادگیش،

                     چون تراویدنِ مهتاب به شب

                       مهر از آن می بارد.

 

                                                           "حمید مصدق"

                                                      "آبی، خاکستری، سیاه"

 

 

 

 

تکه پاره های عاشقانه ی رویا

قسمت یازدهم: پیتزا

 

 

لیوان دسته داری بر می دارد و برایم چای می ریزد.

به کابینت تکیه داده ام و دست به سینه روبرویش ایستاده ام

لیوان را در دست هایم می گذارد تا مثل همیشه دو دستی بگیرمش

و با بخارش گرم شوم اما،

دستش را از لیوان جدا نمی کند،

مستقیم به چشمانم زل زده است:

"برو کنار، قند تو کابینته"

 

نگاهم را نمی دزدم:

" تلخ می خورم"

 

همانطور که روبرویم ایستاده و به چشمانم زل زده،

بازویم را می گیرد  و  آرام مرا هُل می دهد که از جلوی کابینت کنار بروم،

بی آن که پلک بزند حتی.

تکان نمی خورم و لبخند شیطنت آمیزی صورتم را پُر می کند

سرش را کمی جلو می آورد:

"خودت تنت می خاره ها"

 

می خندم.

بازویم را فشار می دهد  

و  من به  صدای ضربان قلبم  گوش می دهم، که  تندتر  نمی شود.

می پرسد:

"هنوزم سرسخت ترین دخترِ جهانی؟"

 

سکوت می کنم  و  فکر می کنم  من  هرگز برای تو  سرسخت نبودم،

من در برابر  چشم ها  و  دست ها  و  بوی موهایت  بی دفاع ترین دختر جهان بودم،

چرا فکر می کنی   سرسختم؟

سرم را پایین می اندازم و  به زمین خیره می شوم.

از جیب شلوارش  سیگار و فندک  در می آورد  و  با شیطنت می گوید:

"غلط نکنم دوباره زدی به تیپ و تاپ یکی... آره؟"

 

سرم را بالا نمی آورم.

می دانم همه ی جدیتِ جذابِ نگاهش  محو شده

و لودگی، چشمانش را شیطان کرده است:

"می گن اینجور وقتا اونی که گل طلایی رو بزنه بُرده،...

می دونی من اون زمان که فوتبال بازی می کردم پُستم مهاجمِ نوک خط حمله بود؟ ..."

 

خنده ام می گیرد.

می ترسم.

می ترسم  سرم را بالا بیاورم  و 

آن دو چشمِ شیطان و  آن لبخند نیمه نصفه ی موذیِ روی لبش را ببینم و

لبخند بزنم و

او  باز  با انگشت های کشیده اش موهایم را  چنگ بزند و 

سرم  را  سفت بگیرد و 

بهترین ضد حمله را  برای  زدنِ گلِ طلایی  آغاز کند و

من،

رام ترین دختر جهان،

باز، 

در آغوشش ذوب شوم.

 

آرام کنار می روم:

"می شه یه بار تو عمرت  جدی باشی و از خیرِ زدنِ این گلِ طلایی بگذری؟"

 

سیگارش را روشن می کند  و  می گوید:

" به نظر انقد احمق میام؟"

قاه قاه می خندد.

 

سرم را تکان می دهم  و  از آشپزخانه بیرون می روم.

 

"کجاااااا ؟  بودی حالا... بیا بابا لوس نشو،  خفاش شب که نیستم...

تا خودت نخوای هیچ اتفاقی نمی افته..."

 

و همیشه مشکل همین جاست.

مشکل خواستنِ من است  و  دیگر هیچ.

راست می گوید، خفاش شب که نیست.

همیشه مشکل از جایی شروع می شود که  

تو کم کم مبهوتِ آن نگاه جذاب و لبخندِ موذی و بوی دلپذیرِ  خاطراتت می شوی،

بوی ادکلنِ آمیخته با سیگار که در ریش و موهایش  پراکنده ست...

و فکر می کنی   چقدر دلت برای تبحرِ دستهایش   تنگ شده است.

بعد... آرام... 

سرش را  از میان گوش و گردنت  در دست می گیری،

و  او  می فهمد که   می تواند   لب های تو را   همچون شیری گرم   بنوشد.

 

در کابینت را باز می کند، از قندان  قندی برمی دارد و از آشپزخانه خارج می شود:

" خب،... کی دعوتمون می کنی بیاییم قورمه سبزی بخوریم؟"

 

به صورت حق به جانب و بیخیالش نگاه می کنم.

طوری از قورمه سبزی حرف می زند انگار  سال هاست به او  وعده داده ام و

به وعده ام عمل نکرده ام.

طوری حرف می زند که انگار

هیچ گاه بابت همین غذای خوشمزه ی نفرت انگیز

مرا   و  همه ی وجود مرا   تا انتهای حقارت نبرده  است...

انگار آن روز که  با چشم های اشکبار،

تنها و سرخورده،

پُر از خشم و حقارت، 

میز عاشقانه ای را که برای دو نفر چیده بودم  جمع می کردم و

قورمه سبزی و  ته دیگ سیب زمین برشته شده و  پلوی ایرانیِ با زعفران تزیین شده را

در سطل آشغال می ریختم و با هق هق به خدای خودم  قسم می خوردم که

دیگر هرگز به خاطرش هیچ کاری انجام ندهم،

در زندگی هیچ کدام از ما وجود نداشته  است!

صدای زنگ در می آید.

می گوید:

" بالاخره پیتزاییه اومد! دو ساعته معلوم نیست کجا مونده،

اگه عین بچه ی آدم قورمه سبزی پخته بودی و با خودت آورده بودی الان اینقدر علاف این یارو نشده بودیم."

 

خاطرات تلخِ روزهای دور  در زمانِ حال   خنده دار می شوند، می خندم:

"گفتم که دیگه هیچوقت برات قورمه سبزی نمی پزم، یادت نیست؟" 

 

کیف پولش را برمی دارد و به سمت در می رود:

"از بس خلی، برای کی بپزی بهتر از من؟"

 

می گویم:

"من واسه آدمی که قرار شامش کلا یادش می ره هیچ کاری نمی کنم ...

دوره ی حماقتم به سر رسیده"

 

همانطور که به سمتِ در می رود می گوید:

"دوره ی حماقتت الانه که واسه من ناز ..."

 

در را که  باز می کند  ناگهان  ساکت می شود.

دختری با دو جعبه پیتزا و پاکتی در دست  دم در ایستاده است،

می شناسمش.

قلبم می ریزد.

دختر با صدایی که  در تلاش است آرام باشد می گوید:

" دو تا پیتزا سفارش داده بودین، یادتون رفته اشتراک به آدرس منزل منه اشتباهی آوردن خونه ی بنده...

گفتم خودم بیارم براتون، مهمون دارین گویا، البته من فکر می کردم سر کار هستین...

یعنی فرموده بودین سر کارین... اگه می دونستم مهمون دارین مزاحم نمی شدم!"

 

نمی دانم باید چه عکس العملی نشان دهم.

بلند شوم سلام کنم  و  قائله را بخوابانم

یا به انتقام همه ی لحظه های تلخ،

بگذارم  دختر حالش را بگیرد و  او را  به خیانت متهم کند...

که البته  اگر  من می خواستم  دور از ذهن هم   نبود.

 می گوید:

" بیخود شلوغش نکن آپارتی ... رویاست ... می شناسیش که ...

اومده بود سر کار ما، کار زود تموم شد اومدیم اینجا که ... "

 

نمی گذارد حرفش تمام شود:

" دروغگوی کثافت ..."

 

جعبه های پیتزا را به طرف صورتش پرت می کند، پاکت را به زمین می کوبد و می رود.

تکه های پیتزا و سیب زمینی سرخ کرده روی زمین ولو می شوند.

صدای رفتن دختر   در راهرو  دور   می شود.

در را می بندد.

 از جایم بلند می شوم.

به طرز احمقانه ای خنده ام گرفته است.

با لبخندی که مذبوحانه  سعی می کنم  پنهانش کنم به سمتش می روم:

" پرید؟"

 

عاقل اندر سفیه نگاهم می کند، بعد از چند ثانیه سکوت  می گوید:

" حال کردی ... نه؟ ..."

 

می خندم.

از ته  دل  می خندم.

 

 

 

پی نوشت:

 

1. مدت زیادیه که ننوشتم .

نه فقط اینجا بلکه همه جا.

از قدیم عادت داشتم روز اول سال

و شب تولدم

برای خودم و دلم

توی سررسیدم بنویسم

ولی امسال حتی اون کار رو هم نکردم.

دلم نمی خواست حس ها و اتفاقات رو در کلمه محبوس کنم.

دلم می خواست  خواسته هام، آرزوهام، غصه هام، دلگیری هام پرواز کنن و برن.

دلم نمی خواست هیچ حسی با  جوهر خودکار روی کاغذ ابدی بشه یا توی وبلاگ به حیاتش ادامه بده.

دلم می خواست فقط از زندگیم  عبور کنن.

نه این که بتونم چیزی رو فراموش کنم، نه ،

فقط دیگه نمی خوام به یاد بیارم تا از فرسایشِ یادآوری های بی دلیل رها بشم.

فکر می کنم بهترین چیزی که می تونستم در سال خروس، سالِ خودم به خودم هدیه بدم همین بود.

به یاد نیاوردن...

 

 

2. امسال عید رویایی و جذابی داشتم

بهترین سیزده به در عمرم رو تجربه کردم،

درست همونجوری بود که باید باشه،

پر از درخت و گِل و مه و پرنده و ...

تو دلِ طبیعت، اون بالا بالاها،

در کنار آدم هایی که دوستشون دارم،

با حضور ِ دلپذیرِ میرزاقاسمی و قورمه سبزی و کاهو سکنجبین و

حکم و فوتبال دستی و قلیون و چای و آجیل و شکلات و ...

برای اولین بار برای سپری کردن روزهای سخت، از دیگران کمک گرفتم

و نتیجه ش خیلی خوب شد.

روزهای خوبی داشتم که تبدیل به خاطرات دلپذیری شدند، مهم همین بود.

 

 

3. این بار  پی نوشت شماره ی سه رو

به نوشته ای از "ابراهیم رها" اختصاص می دم 

از کتابی با عنوانِ  " کتابِ پس کوچه".

فرهنگ لغات زبان فارسیه به طنز!

به نظر من بسیار خواندنی و جذابه.

کلماتی رو انتخاب کرده و به صورت طنز براشون معنی نوشته.

من یکی از کلمات رو انتخاب کردم و بخشی از معنیش رو اینجا براتون می نویسم.

 

آبکش: فحش نیست. حتی با وجود آن که از پسوندِ به شدت فحش ساز و ناسزا خلق کنِ "کش" سود می برد اما تا آن جا که اطلاعات ادبی و بی ادبی ما اجازه می دهد، فحش محسوب نمی شود.

تشت، لگن یا کاسه ای را گویند که یک آدمِ مریض سوراخ سوراخ کرده باشد صرفا چون مرض داشته اما بعد حیفشان آمده ظرف را دور بیندازند برایش کاربرد ایجاد کرده و اسمش را گذاشته اند آبکش.

یک شاعره ای گویا در احوالاتی لوند و دلبرانه گفته " دندون دندونم کن، با دندون دون دونم کن" البته کاملا واضح است که در این شعر اشاره ی مستقیمی به آبکش نشده اما انصاف بدهید هرکس را با دندان، دون دون کنند همان آبکش خواهد شد نه یک کلمه کم نه یک کلمه زیاد! ...

 


4. مدتی قبل یک فیلم سینمایی کار کردم به نام

" پرسه در حوالی من"

از شانزدهم خرداد  اکران می شه

 اما اکرانش در سانس ها و سینماهای محدودیه.

 من جدول اکران رو توی کانال تلگرام  می گذارم.

لینک کانال تلگرام:

 

https://telegram.me/mehravechannel

 

دلم می خواد فیلم رو ببینید.

گروه هنر و تجربه  اکران محدودی به فیلم ها می ده،

در نتیجه فیلم به شدت نیازمند حمایت شماست.

 امیدوارم اینقدر دوستش داشته باشید که دلتون بخواد پُرقدرت حمایتش کنید.

"پرسه در حوالی من" رو به همراه خانواده،دوستان

و به خصوص دخترهای سی ساله ببینید.

 

شب اول اکران  یعنی

 سه شنبه شانزدهم خرداد ماه

 ساعت 21 

 من  به  همراه غزاله سلطانی کارگردان  و بقیه ی عوامل فیلم

در سینما فرهنگ

"پرسه در حوالی من" رو همراه شما  دیدیم.

باز هم اکران های مردمی خواهیم داشت.

حضورتون باعث خوشحالیمه.  

دوستان عزیز شهرهای مختلف ایران 

می تونن به دفاتر سینماهای شهرشون درخواست بدن

 می تونیم در شهرهای شما هم اکران مردمی داشته باشیم

من نهایت تلاشم رو می کنم که بیام

ولی دیگه به پیگیری شما بستگی داره.  

 

 

5. هنوز صدای دو بوقِ  قفل شدنِ درِ ماشین هایی که زیرِ پنجره پارک می کنند

 دلم را می لرزاند

و کلام دختربچه ها  وقتی که برای پدرشان دلبری می کنند

و  نوایِ ساز  وقتی با دستی متبحر نواخته می شود


هنوز وقتی می شنوم که کسی می گوید دورت بگردم،

دلم می خواهد

مخاطب چشم هایش را ببندد

و گوینده دورش بچرخد  و  بگردد  و  با هم از خنده ریسه بروند

 

هنوز وقتی کسی می گوید قربان شما بروم؟

دلم می خواهد منتظر خدا نکندها نباشد  و  از ته دل بخواهد که قربانت برود.

 

هنوز  از هرجای این شهر که رد می شوم

قلبم

پر تپش  می شود و

یادم می افتد که رد پاها بر برگ برگ درخت های شهر جا می مانند

 

می دانی چیست

با آن ها که اهل ماندن نیستند و

دستشان به دستگیره ی در خو کرده است و

خودشان خوب می دانند که آغوششان استحکام ندارد  

نباید اینقدرها هم خاطره بسازی

نباید با آن ها  از شمال تا جنوب را  سپری کنی

و شهر را...

قدم به قدم شهر را نباید با آن ها  نفس بکشی

باید بروی  جاهای دور

جاهایی که  بعدتر  هرگز گذارت بهشان نیفتد

تا ضعیف نشوی

و آنقدر غمگین نباشی که زنی دیگر بخواهد در کالبدت حلول کند

 

مدتیست

زنی

مرا نظاره می کند

 

درست از همان لحظه که من

دخترِ دوساله ای را زنده به گور کردم

که عاشقانه نگاهم می کرد و دلش هنوز پیش کیف زرد راه راه کوچکش بود...  

 

از همان لحظه

زنی منتظر است تا در من متولد شود

زنی که دیگر دلش برای هیچکس نمی لرزد

و سیاهی همه ی روزهایش را در بر گرفته است و

قدم هایش محکم و استوار و بی رحم شده است 

آن زن

همه ی دلتنگی مرا برای نفس کشیدن

روی قفسه ی سینه ی ضربان داری که دوستش داشتم

انکار می کند

 

من  می نشینم و

به آن زن نگاه می کنم

که از همه ی دل لرزه ها بیزار است  

و از همه ی امیدها

و از همه ی دروغ ها

و از همه ی حرف های زیبا و خواستنی

و از تپشِ قلب من حتی

و گاهی از لبخندم

و از صدای خنده ام

و از  همه ی اشتیاقم


با خودم فکر می کنم

آیا آن زن می داند که

دختر دوساله ای که زنده به گور می شود

 برای تولد سه سالگی اش

هیچ کارت تبریکی دریافت نخواهد کرد؟

 

 

6. اینقدر وبلاگ رو به روز نکردم تا ماه رمضون رسید.

ماهی که خیلی دوستش دارم.

این روزا روزه گرفتن خیلی سخته،

منم تا اونجایی که اعضای بدن  یاری کنند، کم و بیش می گیرم. 

امیدوارم روزه هاتون خیلی قبول درگاه خداجان باشه.

مثل همه ی ماه رمضون هایی که در هفت سالِ قبل سپری کردیم،

امسال، در هشتمین سالِ وبلاگ نویسی ازتون می خوام

سر سفره ی افطار اگه یادتون بود و دلتون خواست

 برای من هم خیییییییلی دعا کنید.

 

 

7. بهانه های کوچک  و بزرگ خوشبختی

الف: محافظ قرمز

ب: میل نمودنِ پیتزا در پیاده رو در مرکز شهر 

ج: قهرمانی زودهنگام تیم محبوبم و شادی ما در خیابان

د: تولدم مبارک شد

ه: دیداری هرچند کوتاه با دوست

چ: خانواده

م: قهرمانی رئال مادرید

ص: دوستِ کوچولو و  جدید دختر نگهبان گل  

 

و ....

حضور شما عزیزان دل در اکران مردمی "پرسه در حوالی من"

و تئاتر "دی روز"

البته این به ماجرای شغل من و شهرت  مربوط می شه

اما  دلم خواست توی بهانه های خوشبختی بنویسم 

که چقدر از بودنتون و داشتنتون احساس خوشبختی می کنم.  

 

 

 

 


/ 1 نظر / 704 بازدید
velayatemahdi313

به وبلاگ من هم سر بزنید مهراوه جان velayatmahdi.mihanblog.com