مرگ

همه ی ما یک روز می میریم . با مرگ تنهاییِ مطلق رو تجربه می کنیم .

مرگ برای من یک موضوعِ مبهم و ترس آوره ... خیلی وقتها سعی می کنم بهش فکر نکنم ... اما گاهی این خیال با چنان قدرتی  به من هجوم میاره که همه ی سلول های بدنم یخ می زنند .

از مرگ در تنهایی می ترسم ...

تنها مرگِ خیلی نزدیکی که تجربه کردم مرگِ مادر بزرگم بود در سالِ 68 . اون موقع کوچک بودم ولی مادر بزرگم رو خیلی دوست داشتم چون پیش اون زندگی می کردم .

مادر و پدرم نذاشتن  بفهمم  مادر بزرگم فوت کرده ... گفتن رفته امریکا !!!

من فهمیده بودم ... از صورت گریانِ مامانم ... از لباس مشکی اش ... از سو تی هایی که دوستان می دادن چون نمی دونستن من نمی دونم ... همه فکر می کنن یک دختر 8 ساله بچه است و هیچی نمی فهمه ... دلم می خواست بهم می گفتن ... دلم می خواست در مراسمش شرکت کنم ... دلم می خواست عزاداری کنم ... ولی نذاشتن ... حتما صلاح بوده ... چه می دونم .

اولین بار برای چهلم منو بردن سرِ قبرش . اونجا تونستم گریه کنم و ازش بخوام از امریکا برگرده !

من از مرده پرستی بدم میاد ... از اینکه آدمها وقتی می میرن عزیز و بخشیده می شن بدم میاد

از اینکه باید نباشی تا همه بی کینه دوستت داشته باشن بدم میاد ...

از اینکه وقتی زنده ای کسی برای دیدنت  کارش رو تعطیل نمی کنه ولی وقتی می میری همه چیز برای مراسم ختمت تعطیل می شه بدم میاد...


" شاخه ای از دسته گلی که بر مزارم می آوری را ، امروز به من هدیه کن "

 

پی نوشت :

١ . باز دارم می رم سفر ... سفرِ کاری ... امسال پر از سفر بود ...امیدوارم آخریش هم به خیر بگذره ... هرچند که !!!

٢ . نمی دونم اشکالِ دردِ دل کردن چیه ... وبلاگِ من دقیقا برای همین منظور ایجاد شده ... دلنوشته ... به خصوص وقتی دلم غم داره ... همین .

٣ . از کامنت های خصوصی خوشم نمیاد .

۴ . آدمِ عاقل از یک سوراخ دو بار گزیده نمی شه ...در نتیجه من که برای بارِ دهم باز هم از همون سوراخ گزیده شدم حتما نه آدمم نه عاقلم ... یک موجودِ احمقم .

۵ . این روزها چراغ قرمز رو خیلی دوست دارم ... بویِ گلِ نرگس می ده لبخند

۶ . وقتی خونه تمیز می شه  ، همه چیز  عالی می شه ... حتی روحیه ی من .

٧ . بارِ دیگر  مردی که دوست می داشتم ...





/ 41 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امیر

چی بگم والا... هرکس از مرگ یه برداشتی داره. مثلاً برداشت من که فروشنده ی بیمه ی عمرم با برداشت تو که بازیگری، زمین تا آسمون فرق داره. نمیفهمم چرا بشر بعد از اینهمه سال سابقه ی زندگی، نتونسته این مسئله ی ساده رو واسه خودش حل کنه؟

گل صبا . .

تناسخ ؟؟ ...من نمی خوام این مسءله رو رد کنم . ولی انقدر دلیل برای رد این موضوع وجود داره که یه همچین چیزی رو تنها زاییده ذهن افراد خوشخیال نشون میده...همه دنیا رو به فناست این آزاده که اینجاست میگه هیچ پایانی وجود نداره ...بله نداره ...ولی کجا ؟تو این دنیا خانوم ایسپریتوالیست ؟...تازه کلا شاید یه پایانی برای یه عده حتی تو اون دنیا وجود داشته باشه ...یعنی خدا حتی آدمهای خیلی فاسد و ظالم رو تا بی انتها عذاب می کنه ...عذابی که تحمل 1 دقیقش مثل یک ساله ..

پریسا

چقدر نوشته بی ریا و بی آلایشی بود امیدوارم که نوشتن افکار تون باعث آرامشتون باشه، من خودم که اینجوریم. منم به مرگ خیلی فکر میکنم گاهی ازش میترسم گاهی به نظرم جالبه ولی در هر حال چیزیه که یک روز سراغ منم می آد پس این فقط خودمم که می تونم درست باهاش کنار بیام . یه جایی خوندم که اگر ما از مرگ میترسیم به دلیل ترس از نتیجه کارهامون و عاقبتمونه وقتی بهش فکر می کنم میبینم که درسته(جسارت نشه منظورم همه آدم ها هستند) هر وقت که از مرگ ترسیدی به این فکر کن خدایی که در تمام طول زندگیت باعث آرامشت شده اون لحظه هم کنارت هست...

نفیسه

هستم هستی نیستیم این بود صرف فعل هستی

sasan

مرگ نابودی نیست مرگ یک سفر است سفری زیبا برای دیدار عزیزانی که خیلی وقته سفر کردن و ندیدیمشون فقط کلمه مرگ یک کمی ترس داره.

مجید

من بخاطر بیماری که دچارش شدم خیلی به مرگ نزدیک شدم و حتی یک شب تو بیمارستان بهمن واقعا داشتم میمردم ولی تجربه من این هست که اون موقع آدم کاملا آماده میشه و از نظر روحی خیلی آماده تر از زمانی هست که سالم هست و بهش فکر میکنه پس تو خلوتمون زیاد بهش فکر نکنیم . الان هم هر روز صبح که بیدار میشم خدا رو شکر میکنم که زنده هستم و واقعا بعد از بیماری با زنده بودنم خیلی حال میکنم (:

علی بهارلویی

سلام نمیدونم چه نظری درباره مطلبت بدم, ولی اینو میدونم که مرگ حق هر انسان که از این زندگی کوفتی نجات پیدا کنه.

مجید

یاد دوران نوجوانی و کتاب پرواز با خورشیدزنده یاد فریدون مشیری افتادم و بخشی از یک شعر مرتبط را میذارم امیدوارم برامون حس ترس از مرگ را کم رنگ کنه چرا از مرگ می ترسید ؟چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟ چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟مپندارید بوم ناامیدی باز به بام خاطر من میکند پرواز مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است مگر می، این چراغ بزم جان مستی نمی آرد مگر این می پرستی ها و مستی هابرای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست ؟مگر افیون افسون کارنهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد مگر دنبال آرامش نمی گردیدچرا از مرگ می ترسید ؟کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید می و افیون فریبی تیز بال وتند پروازنداگر درمان اندوهندخماری جانگزا دارند ! نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید خوش آن مستی که هوشیاری نمیبیند

سحر

سلام با حرفت موافقم ولی چه میشه کرد انسان وقتی بمیره قدرشو میدونن خیلی عادت مزخرفیه[سوال]