طلا یا مس



این روزها برای فرار از افسردگی و جهت ترمیمِ روحِ درب داغونم از هر برنامه ی تفریحی و فرهنگی به شدت استقبال می کنم .

دیشب در کنارِ همراهانِ همیشگی  , فیلم طلا و مس رو دیدم ...

اگر هنوز فیلم رو ندیدید ... نوشته ی من رو نخونید , برید فیلم رو ببینید . در ضمن دستمال کاغذی هم فراموش نشود ...

از کجا باید شروع کنم ؟

از جمله هایی که دوستشون داشتم : "خوشبختی , دیدنِ چیزهای کوچیکه ..."

                                                   "اگه می خوای زن بگیری , بگیر ولی خیلی هم قشنگ نباشه , آخه من دق می کنم . "

                                                

از بازی های خیلی خوب ؟

از پلان های زیبا ... از حسم .. احساسم ... از قربانی بودن زن ... از قلبم که در  سکانسهای اول چقدر تیر می کشید برای مظلومیتِ زهرا السادات ...

...

عجیب بود ... یک زندگیِ عجیب ... یک زندگی که همه چیزش  در خدمت تحصیلِ علمِ مردِ خونه ست  و زن یک قربانی , یک وسیله , یک کلفت , و البته نان آور خانواده با قالی بافی ... همه چیز  به شدت نا عادلانه ... 

و ناگهان زن در اثر هجومِ بیماری ناتوان می شه ...

بعد از شنیدن خبر فلج شدن زهرا , اولین جمله ای که مرد گفت این بود : حالا ما چیکار کنیم ؟ تکلیف بچه ها چی می شه ؟

یعنی در واقع زهرا السادات با رفع نیازهای خانواده تعریف می شه ... هیچ هویتی نداره ... وحضورش جز سرویسِ بی پایانی که میده , مفهوم دیگری نداره .

حالم بد شد . به خودم نگاه کردم . به دور و برم . دیدم که ما زنها چقدر مستعد غرق شدن در فداکاری برای یک مرد هستیم .

دیدم که چه سخت خودم رو از این حماقت حفظ می کنم و گاهی که از دستم در میره گند زده میشه به یک رابطه ی سالم .

بگذریم ...

طلا و مس به نظر من فیلم بسیار خوش ساختی بود که کاملا درست  روابط یک زن و شوهر مذهبی رو به تصویر کشیده بود .

همه ی لحظات زندگیشون  قابل باور و تامل بر انگیز بود . محبتشون , رفتارشون با بچه ها , برخوردشون با همسایه ها , دعواشون , تفریحشون ...

یک خانواده ی کامل و باور پذیر که با وجود اینکه آشنا نبودند ,  من به عنوان تماشاگر دوستشون داشتم و با لحظه لحظه ی مشکلاتشون دلم می لرزید ...  و با قطره قطره اشکهاشون می گریستم .

یکی از دلایل این باور پذیری و درگیریِ عمیق تماشاگر با قصه , بازیگران کار بودند . بازی های روان , یک دست و بسیار عالیِ نگار جواهریان , بهروز شعیبی , جواد عزتی , سحر دولتشاهی ... هر دو بچه ی خانواده ... همسایه ها ... همه ... نقش به سزایی در ایجاد حس هم ذات پنداریِ مخاطب با شخصیتها داشتند .

لحظات درخشان بازی بیننده رو به وجد می اورد ... مثل لحظه ای که زهرا السادات می فهمه اختیار خودش رو از دست داده و فرش رو نجس کرده ...

مثل لحظه ای که شوهرش در بیمارستان بهش می گه : حالا یک نانای نای هم اومدی خونه براشون بکن و زهراالسادات از خجالت آب می شه ...

مثل سکانس آشتی بعد از دعوا .

مثل وقتی که نوه ی عقب افتاده ی همسایه در حضور آقا سید با  آهنگ غیر مجاز حاضر می شه .

و ...

به غیر از رابطه ی یک زن و شوهر مذهبی  و مظلومیت زن , یکی از نکات دیگری که نسبتا بهش پرداخت شده بود نگاه های متفاوت به لباس روحانیت بود .

در وانتِ جواد عزتی : اون عمامه رو بر دار , بذار ما کاسبی کنیم ... با این لباسی که شما پوشیدی روزی ما نمی رسه .

 در بیمارستان از زبون پرستار می شنویم : حاج آقا این لباس خیلی بهتون میاد , چرا همیشه نمی پوشینش , یک جاهایی به درد می خوره .

آقا سید به دخترش می گه : ما نفهمیدیم حکمتش چیه که وقتی ما از این لباسای معمولی می پوشیم شما دست ما رو سفت می چسبی تا دم در مدرسه ولی وقتی از اون لباسا می پوشیم از سر کوچه ما رو ول می کنی و در میری ... دخترش هم در جواب یک بوسه ی اساسی به گونه ی پدر زد که  باعث خجالت , تعجب و در نهایت لذتِ پدر شد .

استفاده از عبا برای پوشانیدن بچه در پشت کلاس درس ... و ...

 به نظرم برخورد با مقوله ی عمامه و عبا واقعی بود . نه شعار می داد , نه آزار میداد , نه توی ذوق می زد .

...

طلا و مس  فیلمی سالم  , ساده , خوش ساخت و بسیار شریف و محترم بود که خیلی ظریف و زیبا حرفهای خوبی زد و تماشاگر رو به فکر فرو برد .

از دیدن فیلم بسیار لذت بردم ... بسیار به فکر وا داشته شدم ... و بسیار گریستم .

...

پی نوشت

1. نمی دونم چرا در تیزر تلویزیونی این فیلم اینقدر سعی کرده بودند که مخاطب رو به اشتباه بندازند . من و همه ی همراهانم انتظار دیدن قصه ی خیانت و زن دوم داشتیم و با هر حضورِ سحر دولتشاهی فکر می کردیم که الان یک اتفاقی می افته در صورتیکه  اصلا طلا و مس اینگونه نیست ... و موضوع ازدواج مجدد اهمیتی در پیشبرد قصه نداره .

این  تبلیغاتِ غلط انداز به نظر من کارِ خوبی نیست .


2. من نقد نمی کنم  چون میدونم که  دانش و بینشش رو ندارم  . فقط نظر شخصی و احساسم رو بیان می کنم ... امیدوارم سو تفاهم نشه .


3. خدا رو شکر که این روزها  تب جام جهانیِ فوتبال  بسیار بالا گرفته  ... خوشحالم که می تونم  حداقل برای لحظاتی  , با یک بهانه ی کوچک  , این روزهای تلخ و دلسرد کننده رو کمی بهتر سپری کنم .

4. در چند پست قبل  , صحبت از یک اتفاق هیجان انگیز کردم که خیلی زود تبدیل به مزخرف ترین و آزار دهنده ترین اتفاقِ زندگیم شد ...

5. دلم چیزهایی می خواد  که تا امروز حتی فکرش رو هم نمی کردم .





/ 33 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
میثم یوسفی

طلا و مس رو دوست داشتم و! همین خوشحالم که هنوز مهراوه شریفی نیا این طوری رنگارنگ می نویسه یاد خودکار عوض کردنای دوران مدرسه واسه جزوه نویسی یا نوشتن مشق افتادم! این یعنی اون قسمت خوب خوب وجودت رهاست، نه مثل امثال من که همه ش سعی داریم "ترو تمیز" تر، "آدم حسابی" تر، "بزرگ"تر، و توی "چارچوب" باشیم و مزخرفاتی از این دست!

محمدT

از SillySmile بگیر تا کوچه و خیابون و ... همه جارو سر زدم همه چی تکراری و بدونه ریتمه واقعا خسته شدم ، نمیدونم شاید دیوونه شدم

امیرعلی

همونطور که گفتم تمام سعیمو کردم تا این فیلموببینم و بالاخره موفق به دیدنش شدم. منم با اکثر مطالبی که گفتی موافقم . به نظرم یکی از لطیف ترین ساده ترین و زیباترین فیلمایی بود که تا حالا دیدم. اونقدر بعد از دیدن فیلم حس خوبی داشتم که نفهمیدم چه جوری از سینما آزادی تا میدون ولیعصرو پیاده رفتم.... ولی با اون قسمت حرفات که گفتی "حالم بد شد . به خودم نگاه کردم . به دور و برم . دیدم که ما زنها چقدر مستعد غرق شدن در فداکاری برای یک مرد هستیم ." مخالفم به نظرم این جور زن ها تو این دوره زمونه کم پیدا می شن. که اگه این جور فداکاری ها از هر دو طرف تو زندگی باشه زندگی خیلی خوبی رو خواهیم دید.... [لبخند] شاد باشی

شیربرنج

"طلا و مس به نظر من فیلم بسیار خوش ساختی بود که کاملا درست روابط یک زن و شوهر مذهبی رو به تصویر کشیده بود " خدار و شکر تلقی شما از روابط زن و شوهر مذهبی اینه

مهر

مهراوه عزیز، بسان همیشه نیکو می نگاری آنچه را که با توست ... و من را عمیقا با خود همراه می کنی! آفرین بر تو دختر شیرین چهره! و بر هنرنمایی ات در سریال "خداحافظ بچه" ... با اینکه نقد بر موضوع سریال بسیار است ولی حس مادرانه تو در این کار ستودنی است.

سامان

شما زن را یک قربانی معرفی می کنید؟ یه جوری صحبت می کنی انگار نمی دونی کجا داری زندگی می کنی؟ وقتی زن طبق قوانین ایران هیچ مسئولیتی در زندگی مشترک نداره و تنها نقشش پول خوری واجرا گذاشتن مهریه است اصولا نمی تونه هویت مستقل داشته باشه چون اصلا هویتش کاربرد نداره نه کار زن و نه تحصیلات زن و نه املاک زن طبق قوانین ایران در زندگی مشترک تاثیری نداره و می گن اموال زن مال خودشه و هیچ مسئولیتی برای خانواده نداره ٰ، خوب بود اینارو هم می گفتی که بیخودی زنها رو مظلوم جلوه ندی و سناریوی فیلم هندی ننویسی در ضمن بهتره به وبلاگ ما هم سری بزنی که در رابطه با حمایت از حقوق پسران و مردان ایران هست البته باید ذر کنم ما تنها افرادی نیستیم که از حقوق مردان و پسران در برابر زنان دفاع می کنیم ، خیلی زیادند این افراد که ما یه تعداد کمیشونو لینک کردیم و تا اخرین قطره خون در برابر زنانی که به دنبال مظلوم نمایی اند تا مردان را بد جلوه دهند مبارزه می کنیم. کاش واقعا زنها تو ایران شریک مرد بودند در زندگی مشترک و نه به دنبال جیب زنی و سوء استفاده و مظلوم نمایی البته خوب برخی زنان هم شریک اند ومن قصدم توهین به همه زنانا نیست. وبلاگ:iranm

سامان

سلام منظورتون از لبخندهای احمقانه یک زن چیه؟ من نمی دونم چرا شما زنها این زن بودنتونو به رخ مردم می کشید می شه به منم بگید زن چیه؟ شغله یا حرفه است؟ چیز خاصیه؟ یا یه جنس از انسانه مثل مرد؟ بهتر بود می نوشتی لبخندهای احمقانه یه آدم ، اینجوری آدم فکر می کنه زن ادم فضاییه یا موجودی عجیبه؟ تو خیابون داشتم رد می شدم دیدم نوشته مرکز مطالعات زنان انگار مثلا زنان تافته جدا بافته اند و البته نیستند اما برخی زنان به دلیل احساس کمبود این مطلب را بیان می کنند.

سامان

انطور که مشخصه خیلی از فداکاری وحشت دارید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مواظب باشید در طول زندگی یه موقع خیرتون به کسی نرسه!!!!!!!!!!!!!

سامان

ما مردان از حقوق خود در مقابل شما زنان به شدت دفاع می کنیم چه در مقابل لبخندهای احمقانه شما و همچنین بسیاری از کارهای احمقانه شما

سامان

با سلام من در روز پنج شنبه با خواندن متن و عنوان سایت شما کمی خشمگین شدم و نظراتم با حرفهای تند همراه بودم اما واقعا کنترلم رو از دست داده بودم اما بعد فکر کردم و گفتم با این شیوه حرفهام حتی اگر منطقی هم باشد شنیده نمی شود پس ابتدا بابت حرفهای تند عذر خواهی می کنم و حرفهای خودم رو این گونه بیان می کنم: بهتره حرفهامو با مثال همین طلا و مس برنم ، در فیلم زهرا السادات طبق اظهارات شما خودش رو وقف شوهر و بچه هاش کرده بود اما خوب همین فداکاری او بودکه باعث شد خود نیز در هنگام بیماری مورد لطف قرار گیرد و مرد او نیز برای او فداکاری کند. و اصلا همین باعث شد که مرد بفهمد که او واقعا چه نقش و هویت مهمی در خانه داشته وقتی مدتی سید جای زهرا را در خانه گرفت و قالی بافت او هم نتونست درس بخونه و این نیز فداکاریه اما اگر هر دو تنها به فکر منافع خود بودند ایا زندگی انها موفق بود؟ ایا این عشقی که بود بود؟ بحرحال زن و مرد پس از ازدواج یک ادم می شن و نباید خودشونو از هم جدا بدونن و اصولا هویتشون با همدیگه تعریف می شه و خیلی هم قشنگه وقتی اینطوری به زندگی زناشویی نگاه شود. در مسیحیت هم این گونه است که زن و مرد در کلیسا سوگند می خ