حس سیاه

حسی پنهان است ...

عمیق  .  مستتر در زیرین ترین لایه هایِ پوست  .

در مقابلِ چشمانی که سالهاست به رویش بسته شده اند  ,  بدونِ انگیزه ای حتی برای نیم نگاه .

از روزِ اول ... از روزِ نامیده شدن ... .

 

اما , گویا , این حس ِ پنهان ِ از یاد رفته , بی رحمانه خواهانِ مرئی شدن است .

خواهانِ تکذیبِ وجود

انکارِ نام ... .

 

شبها در خواب , روحِ مرا می آزارد  .  مثل شبح ظاهر می شود .

ضربان قلبم را به هزار می رساند  .  چشمهایم را می گشاید و مرا به دیدنِ انکاری سی ساله شکنجه می کند .

 

روبرو   یک حسِ سیاه   ایستاده است  ...

تار و پودی از نفرت و اشمئزاز ...

 

من می ترسم , فریاد می زنم , عرق می کنم , ذهنم به یغما می رود , نوری شدید همه ی مرا می پوشاند ...

و من نفس زنان به جهانِ خودم باز می گردم .

 

اتاق تاریک است  . چراغ را روشن می کنم . ضربانم همان است که بود , هزار در ثانیه .

احساس می کنم به جای خون , تلخی در رگهایم جاری شده است .

می ترسم , اشک می ریزم  , مغزم پر از ناقوس است . تابوتی سیاه همه ی خاطراتم را صاحب شده است .

قطره قطره فرو می ریزم .

چشمهایم را می بندم . خودم را لعنت می کنم . از جایم بلند می شوم ...

شمایلِ تاریک , آرام آرام محو می شود

دیگر خوابم نمی برد ...

 

صدایش را که می شنوم , انگار , دوباره خون به جای تلخی جاری می شود .

سرخ می شوم .

قلبم تپشِ همیشگی اش را از سر می گیرد .

شرم , مرا نگاه می کند ... به درونم می خزد ... با سرخی می آمیزد و دوباره نامم را به قلبم باز می گرداند .

و من  مستاصل  درمی یابم چاره ای جز مهربان بودن ندارم ...

مرا اینگونه نامیده اند ... از آغاز .... آمیخته به مهر ...

 

اما ...

خوب می دانم    ,    تا  انکارِ مهر  ,    دیر زمانی بیش باقی نمانده است  .

 

پی نوشت :

 

1 .  سال نو مبارک .

 

2 .  گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است ... گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود ...

 

3 .  بدترین لحظه ها , برای من , لحظه هایی هستند که یک حسِ مبهم , تهِ ته ِ دلم بهم می گه  " شاید ترجیح می ده من بمیرم ... شاید ...  "

 

4 .  یک عالمه حرف داشتم ... در مورد خیلی چیزها ... ولی الان اعصاب نوشتنشون رو ندارم ... این پست رو حدودا یک ماه پیش نوشته بودم , می خواستم اولین  پی نوشت رو بنویسم که اتفاقی افتاد و  باعث شد من این پست رو نصفه ول کنم ...

الان هم دیگه حوصله ی خیلی چیزهایی که اون روز می خواستم بنویسم رو ندارم ناراحت

 کلا فعلا خیلی اعصاب ندارم ... مهم هم نیست ...

 

5 .  ممنونم از کامنت هاتون ... به خصوص همه ی اونهایی که مستقیما مربوط به متنه و ربطی به شخص من نداره ... از خوندن اینگونه  نظرات  بسیار خوشحال می شم , لذت می برم , به فکر فرو می رم ,  می بینم که گاهی چقدر خوب فهمیده می شم  و گاهی چقدر اشتباه ... می فهمم که گاهی چقدر درست نوشتم و گاهی چقدر در بیان مطلب ناتوان بودم ...

از کتاب های خوبی هم که به من پیشنهاد کردید ممنونم ... نیمی از اونها رو قبلا خوندم ونیمی رو نه .

خوشحالم که صفحه ی نظراتم با نام تعدادِ زیادی کتابِ تاثیر گذار , به درد بخور شده . لبخند

 به هر حال ممنونم از لطف و محبت همتون .

 

6 .  اینهمه دوری   ,  شاید من و تو رو به هم نزدیک تر کنه  ,  شاید هم دورتر ... شاید هم باعث فراموشی بشه ... 

مهم اینه که  ,  دور باشی یا نزدیک  ,  دیگه برای من  مهم نیست  .

 

7 .  ...

/ 138 نظر / 70 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نفیسه

چرا جدید نمینویسی؟ :(

مرتضی وزان

sسلام خانوم شریفی نیا قبل از این یک نظر براتون گذاشته بودم الان که این نظر رو برای وبلاگتون میزارم میخام یک مطلبی رو برای خودم مشخص بکنم فرق قضاوت من با دیدن عکساتون و قضاوت با خوندن مطالب وبلاگتون اول قضاوت با دیدن عکساتون ( شما دختری هستین که در عمق وجودش غم بزرگی رو از دیگران پنهون کرده ) ته چشماتون حتی موقعی که میخندین غم داره دوم قضاوت من با خوندن تمام مطالب وبلاتون از اولین تا آخرین مطلبش چقدر طول میکشه نمیدونم ولی از همین امروز شروع کردم به خوندنشون امروز جمعه 22 اردیبهشت 91 که روز بعدش روز زن ه بزار مثل همه یک شعار تکراری بدم سالروز ارج نهادن به مقام زن رو تبریک میگم حقیقتش دوست دارم واقعا روزی برسه که عملا قدر دان مقام زن باشیم نه زبانا بهر حال سعی خودم رو میکنم تا زمان گذاشتن پست جدیدتون در وبلاگ تمام مطالبش رو بخونم و قسمت دوم قضاوتم رو در باره شما بگم

Mr

سلام خانم یا آقای نویسنده اولش یه کم میترسیدم که دوباره بیام و کامنت بذارم اما دیگه آب از سر من گذشته ببینید در مورد سرکار خانم شریفی نیا هنوز نفهمیدم چرا اسم ایشون رو قرض گرفتید و نفهمیدم چرا خانم شریفی نیا؟؟؟ این همه بازیگر خانم ، ببین دوست خوب خیلیا طرفدار ایشون هستند وخیلی ها هم ... اما این راهش نیست اصلا میخواید مردم فکر کنندشما خانم شریفی نیا هستید که چی بشه؟ من واقعا موندم چی بگم به شما از یه طرف مطالب واقعا قشنگه از یه طرف این قضیه اذیتم میکنه اصلا این عکس بالای وبلاگو که میبینم روح و روانم ... خلاصه بذار من با عذاب به این وبلاگ نیام و وقتی تو این وبلاگم احساس آرامش کنم بعدشم فکر کنم خواننده ها با یه فرد عادی راحت تر بتونن ارتباط برقرار کنن اتفاقا خودم دیشب داشتم کابوس می دیدم که شما واقعا خانم شریفی نیا هستید و دارید این کامنت های منو میخونید واقعا لرزه به اندامم افتاده بود بیدار شدم تا دو ساعت گیج بودم که واقعا یه همچین چیزی ممکنه؟؟ ببین با احساسات من داره بازی میشه

خورشید یخی

طرح اندام نوشته هایت را دوست دارم. ذهن مرا در دست گرفتند ومن باتو از خوابت آشفته شدم. بسیار زیبا مینویسیدو موفق باشید

آمد

وبلاگ هنرمندان پرشين بلاگ لينك پست تضاد شما را در وبلاگ هنرمندان پرشين بلاگ در قالب پستي قرار داده اند.

نگار

من این روزها در دستان مردی هستم که محبت سرش می شود! تبریک! اما هیچ ندارد!می گویند زمین تا آسمان از من دور است اما وقتی باهمیم آسمان به زمین می آید!!!

marmar

واقعا خانم شریفی نیا هستی عزیزم؟؟[تعجب].به منم سر بزن.[خداحافظ]

الف

سلام:واقعا چرا این به ذهنم نرسیده بود که ممکنه اصلا شما خانم شریفی نیا نباشید....شاید این شما نباشید اما چه اهمیتی داره وضعیت هیچ فرقی نمی کنه ....برای من مهم نیست که شما چه کسی هستید و اسمتون چیه....تو این فضای مجازی به هیچ کسی نمی شه اعتماد کرد و شما هم استثنا نیستید...تلویزیون هم یک فضای مجازی محسوب می شه از اخبار گرفته تا فیلم های تلویزیونی همه دارن نقش بازی می کنند بنا بر این حتی اگر شما واقعا خانم شریفی نیا باشید هم برام فرقی نمی کنه و من شما رو نمی شناسم....من شما رو نمی شناسم حتی اگر شما همون مهراوه ی معروف باشید...شایعه ها زیاده و حقیقت های شما با شایعه ها تا حدودی پیوند خورده ...شایعه هایی که نه می شه اونها رو باور کرد و نه میشه ردشون کرد ...ای مجهول و ای کسی که تو را نمی شناسم نوشته هایت را می خوانم و چاره ای جز باور آنها ندارم....