تمام



اولین باره که   رها کردم   ولی    احساسِ رهایی نمی کنم ...

شکست خوردن ... مغلوب شدن

...

"و این منم

زنی تنها

در آستانه ی فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین

و یاس ساده و غمناک آسمان

و ناتوانی این دستهای سیمانی ."

 

(فروغ فرخزاد)

 

...

ولی میشه به چیزهای خوب هم فکر کرد , به لبخندهای مهربونی که در کنارم هستند , دوستم دارند و من همیشه خوشبخت ترینم به خاطرِ داشتنشون ...

همون لبخندهای مهربونی که وقتی یک روزِ جمعه می خوان با خیالِ راحت  تا ظهر بخوابن , من غمباد می گیرم و میام اینجا خودمو حسابی لوس می کنم .

وقتی خوب به دور و برم نگاه می کنم ... _بعد از تنهایی_ ... می بینم  چه سعادتمندم که اینهمه آدمِ خوب رو می شناسم ...

 آدمهایی که حضور هر کدومشون مثلِ یک هدیه ست ...

دوستانِ با معرفتی که هیچوقت وجودشون رو ازت دریغ نمی کنن... با وجودِ اینکه تا یکی دو سالِ پیش اسمشون  فقط یک "غریبه"  بود  و هیچوقت  در دور انداختنِ یک ساندویچ _ در اثر دریافتِ یک اس ام اسِ هیجان انگیز _  با من شریک نبودن ... !!!

...

من هیچوقت فکر نکردم که مشکلاتم از دیگران بیشتره ... در این یک موردِ خاص , کاملا به عدالت ایمان دارم و معتقدم که سختی و مشکل و رنج برای همه ی انسانها در نظر گرفته شده و بینشون عادلانه تقسیم شده .

ولی شکل این مصائب با هم به شدت فرق داره ... یعنی ممکنه  من از دور ,  به زندگیِ کسی غبطه بخورم و فکر کنم هیچ مشکلی نداره یا مشکلاتش کوچک و پیش پا افتاده هستند , در حالیکه اگر جای اون آدم زندگی می کردم تازه می فهمیدم که چه دردی رو تحمل می کنه ...

جمله ای که همیشه دوستش دارم : " قبل از اینکه راه رفتنِ کسی رو قضاوت کنی  , مدتی با کفشهای او راه برو . "

... اینا رو در جوابِ دوستی گفتم که  برای من می نویسه تو خیلی دلت برای خودت می سوزه !!!

در ضمن , اگه خودم هم دلم برای خودم نسوزه که دیگه خیلی بد میشه ...

گاهی وقتا حتی من هم گناه دارم ... مثل همه ی آدمها ... باور کن ...

...

این روزها دارم سعی می کنم حالِ خودم رو خوب کنم ,

چاره ای ندارم ,

چیزی رو از دست دادم که خیلی دوستش داشتم و فکر می کردم میشه بهترین لحظات رو رقم زد  ... ولی نشد ... نتونستم ... نتونست ... نخواست ... !

...

حتما زندگی پر از چیزهای خوبه ... پر از لحظاتِ لذت بخش  ,  ( _ مثلِ همون 10 دقیقه در اردیبهشتِ 83 که باعث شد دو ساندویچ از دستِ دو دخترِ فوقِ گرسنه  ,  راهیِ سطلِ آشغال بشه _ ) پر از لبخند , پر از انسانهای دوست داشتنی که قدر مهر رو می دونن , پر از کار , پر از نیکی ...

امیدوارم همه ی خوبیهای جهان به نگاهمون هجوم بیاره ... و جای اشکهایِ همیشه غلتان رو بگیره .

...

پی نوشت:

1. همین که آرژانتین با اون فضاحت سوراخ سوراخ شد یعنی خدا هنوز هم منو دوست داره ... خیلی حال کردم ... خیلی خیلی خیلی  ( با عرضِ پوزش از محمود)

2.داشتنِ یک خانواده ی دوست داشتنی , بهترین چیز در دنیاست .

3. دیشب ساعتِ 2.30 برق رفت ... طبق معمول هم من در اینترنت بودم ...  از ترس سکته کردم , ... آخه یک دفعه ظلمات شد ...  یادتون باشه که هیچوقت در شب باتریِ لپ تاپتون رو در نیارید ...

4.اما  کماکان  روزگارم همان است که بود ..."  چشمانم گاهی هم می بینند ... اگر اشک بگذارد . "



/ 31 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صدرا

آقای Beethoven يك جمله اي داره كه ميگه : (( نمي دانم چه سري بين هنرمندان حقيقي وجود دارد كه هيچ كدام به دنيا روي خوش نشان نمي دهند ! )) همين

محمدT

قبل از اینکه راه رفتنِ کسی رو قضاوت کنی , مدتی با کفشهای او راه برو . این جمله خیلی قشنگه اما فقط قشنگه . در مورد تو صدق نمیکنه . میدونی چرا ؟ چون تو هیچ وقت حرفت را کامل نمی زنی ، همیشه از پشت دیوار مطلب مینیویسی . نوشته های تو علت نداره همش معلوله . فقط شرح حالت رو مینیویسی اما نمیگی چرا اینجوریه ( حالا به هر دلیلی) خواننده مطلب تو همش از خودش میپرسی چرا این دختر این حس رو داره اما به جایی نمیرسه چون نمیدونه اصل ماجرا چیه . پس من اصلا راه رفتنی نمیبینم که بخوام قضاوت کنم چه برسه به اینکه کفشت رو بپوشم ! تازه اگه میدونستم ناراحت میشی ، هیچ وقت نظرم رو نمی نوشتم .

پگاه

مهراوه جان خدا در باخت آلمان دوستت داشت یا نه؟ منو که دوست نداشت ولی خب واقعا اسپانیا خوبتر کار کرد

سمانه

یعنی چی مهراوه خانم؟ چی رو؟نگران کردی مارو خانمی؟

پرومته

پ.ن2 ات دلم رو یه جوری کرد . منم می خوام ...

مرتضی وزان

پی نوشت 3 در مورد خاموشی لب تاب و قطعی اینترنت که خودتون راهش رو پیدا کردین ولی در مورد قطعی برق و ظلمات چارش خرید یک عدد چراغ شارژی اضطراری ال ای دی که تا زمانی که به پریز برق وصل باشه شارژ میگیره و به محض قطعی برق اتومات روشن میشه اینم از راهنمایی آقای وپی

فهیم

دیشب حدود ساعت 1 برق رفت اون لحظه فقط داشتم به شما فکر میکردم سریع رفتم لپ تاپ رو که تازه خاموش کرده بودم روشن کردم بازم به یاد حرف شما اما یهو خیلی ترسیدم نه از تاریکی از این که اصلا دلم نمیخواست هیچ نوری رو ببینم و همون لحظه داداشم اومد تا نمیدونم میخواست من تنها نباشم یا خودش حس بدی داشت به هر حال نشست تو اتاقم و هرچه با شوخی و جدی گفتم بره نرفت که نرفت و حرف زدیم تا زمانی که برق اومد اما برعکس اون من اصلا خوشحال نشدم دلم تاریکی مطلق میخواست دلم تنهایی و تاریکی میخواست. خیلی ترسیدم و نگران شدم از اینکه چرا من دلم تاریکی میخواد یعنی دلم تا این حد تاریک شده که حتی از نور بدم بیاد وای که اینو غیر از اینجا نمیتونم واسه کسی بگم نه راه حلی برای این حسم دارم و نه دقیقا میدونم چم شده[ناراحت]

فهیم

دیشب حدود ساعت 1 برق رفت اون لحظه فقط داشتم به شما فکر میکردم سریع رفتم لپ تاپ رو که تازه خاموش کرده بودم روشن کردم بازم به یاد حرف شما اما یهو خیلی ترسیدم نه از تاریکی از این که اصلا دلم نمیخواست هیچ نوری رو ببینم و همون لحظه داداشم اومد تا نمیدونم میخواست من تنها نباشم یا خودش حس بدی داشت به هر حال نشست تو اتاقم و هرچه با شوخی و جدی گفتم بره نرفت که نرفت و حرف زدیم تا زمانی که برق اومد اما برعکس اون من اصلا خوشحال نشدم دلم تاریکی مطلق میخواست دلم تنهایی و تاریکی میخواست. خیلی ترسیدم و نگران شدم از اینکه چرا من دلم تاریکی میخواد یعنی دلم تا این حد تاریک شده که حتی از نور بدم بیاد وای که اینو غیر از اینجا نمیتونم واسه کسی بگم نه راه حلی برای این حسم دارم و نه دقیقا میدونم چم شده[ناراحت]

سارا

من وقتی از کسی عصبانی میشم امیدمو به کل از دست میدم دوستدارم خودمو بکشم ولی وقتی یاد ادمایی میفتم واقعا منو دوستدارن از مرگ وحشت میکنم نمیدونم چرا اینطوریم

مهدیه

اینجا خلوت تر است ... راحت ترمی شود حرف زد ... فقط آمدم سلام کنم