شرمندگی

دیشب بی خوابی زده بود به سرم ... نیم ساعتی با نقاشیهای سانسور شده ی تاریخ هنر چاپ جدید نشر مرکز سر وکله زدم ... بعد دیدم که فقط دارم عصبانی میشم ... گذاشتمش کنار

... چند وقتیه که به جدال با جنگ وصلح برخاستم . تصمیم گرفتم که این بار دیگه حتما تا پایاینش رو بخونم ... 30 صفحه ی جیره ام رو خوندم ... آغاز بخش سوم ...

...

نه  , نمی شد  ... نه میتونستم تمرکز کنم و نه خوابم میگرفت ... دیدم که چند صفحه خوندم بدون اینکه حتی یک کلمه بفهمم ... بستمش و گذاشتمش کنار

چند وقت پیش عمه ی عزیزم که هنوز به خوندن رمانهای ایرانیِ عاشقانه ادامه می ده ( با همون جدیت و شوقی که خودم هم در دورانِ تحصیلاتِ راهنمایی برای اینگونه کتابها داشتم ...) درباره ی یک کتاب حرف زد... خیلی ازش تعریف کرد ... گفت تقریبا هفته ای دو شب دوباره از اول تا آخر کتاب رو می خونه ... برام جالب شد ... خریدمش و مدتها همینجوری در کتابخونه ام بود ... دیگه خیلی وقته که تو فضای رمانهای آبکیِ عاشقانه نیستم

... ولی دیشب وقتی دیدم مغزم( الان ملیکا می گه   عزیزم مگه تو مغزم داری !!! ) هیچ جور یاری نمی کنه که کمی فرهیخته باشم , یادِ دورانِ خالتوریم افتادم ورفتم سراغش ... چاپ پونزدهمش بود , در عرض دو سال !!!

 وساعت 1 نیمه شب شروع کردم به خوندن

...      ....      ....     ...

... ساعت 6 صبح ... من ... یک دختر مثلا هنرمند ... مثلا عاشق ادبیات ... مثلا بزرگ و عاقل و با تجربه ... با انواع و اقسام مطالعات روشنفکر نمایانه !!! ... ... با چشمانی اشک آلود  ... صفحه ی آخر رو خوندم ... کتاب رو بستم ... نشستم و یک ساعت گریه کردم ...!!!

نمی دونم چرا اکثر ما خانوما , هرقدر هم که بزرگ و با تجربه می شیم باز هم عاشق عشقهای رویایی , پاک و نابِ اینجور کتابها هستیم ...

من یک بار در زندگیم یکی از همین عشقهای رویایی رو تجربه کردم ولی آخرش ... یعنی درست از همون جایی که کتاب تموم می شه , واقعیت عشقِ رویایی هم شروع می شه و   ... دیگه هیچ چیز رویایی نیست

اما جالبه , با وجودِ اینکه من یا امثالِ من ( در مودِ اکثر خانومها حرف می زنم , نه همشون )  بهمون ثابت شده که عشقِ اینگونه کتابها , در دنیای واقعی جایی برای زندگی نداره , باز هم  دلمون می خواد جای اون دختر باشیم ... یا فکر می کنیم آیا  ممکنه روزی ,  چنین مردی   ,  اینطوری عاشقِ من بشه !!!

...                    ...                   ...               ...

نظر من در مورد رمانهای عاشقانه ی غیر واقعی  ( که زمانی همه ی زندگی من رو تحت تاثیر خودش قرار داد )  اینه که ما رو به دنیای غیر واقعی هدایت می کنه و با اینکار تحمل واقعیت رو برای ما دشوار می سازه  ... چون  اکثرِ ما از عشق  , اون انتظاری رو داریم که کتاب به تخیلاتمون هدیه میده ... ولی وقتی در جهانِ واقعی با مردها , عشق , و زندگیِ زناشویی روبرو می شیم , سر خورده و مایوس , به دنبالِ ردپایی از رویاهامون میگردیم ...  این باعث میشه که نتونیم از موهبتهای دیگه ی  زندگیِ واقعی , که در اغلبِ رمانهای عاشقانه به آن پرداخت نمی شه لذت ببریم ... چون ذهنمون یک تعریف مشخص و (به نظر من ) بسیار دور از واقعیت از عشق و ازدواج داره ... و همینطور اینکه  , هیچگونه آمادگی برای بعد از به هم رسیدن نداریم و فکر می کنیم همه چیز باید مثل قبل ادامه پیدا کنه ... در صورتی که  , همزیستیِ مسالمت آمیز و عاشقانه , بعد از ازدواج بسیار سخت تر از قبل اونه .

خوندن اینجور کتابها  , که متاسفانه مارو بسیار تحت تاثیرِ خودش قرار میده , خواننده رو به فرار از واقعیت  , و رویا پردازی راجع به هر جنسِ مخالفی که در پیرامونش حضور داره ترغیب می کنه ...  و از همه بدتر اینکه  , فقط زیباییِ چشم و برقِ نگاه ,  همه ی این عشقها رو از پیش می بره .

...

 حالا من ... با دونستنِ همه ی تاثیراتِ منفیِ رمانهای آبکیِ عاشقانه ... و احساسِ احمق پنداشته شدن ,  که با خوندنِ این کتابها بهم دست میده ... چرا از دیشب هنوز تو کفِ این کتابم و یادِ روزهای عشق و عاشقی زندگیم افتادم و اشکم بند نمیاد ... بماند ... !!!

/ 13 نظر / 44 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امیرعلی

سلام. نوشته هات یه جورایی جالبه. من که ازشون خوشم اومدش. من یه نظر کلی داشتم . یه جورایی بی ربط با مطالب. نمی دونم چرا مطالبو رنگی می نویسید.البته شما دختریدو شاید اینم یه جور حس دخترونه باشه... شایدم می خواین بعصی نوشته ها بیشتر به چشم بیاد و شایدم هیچ هدفی جز زیبایی نداشته باشه. ولی به نظرم اگه از رنگای کمتری استفاده بشه ساده ترو قشنگ تر شاید بشه. خصوصاَ رنگ زرد که خوندنش خیلی سخته.شاید پیش خودت بگی اصلاَ به این چه ربطی داره که من چه جوری می نویسم... اینم یه حالتش می تونه باشه در هر صورت دوست داشتم نظرمو بگم. امیدوارم که نظرم ناراحت کننده نباشه...[لبخند] امیدوارم از این به بعد بیشتر نظراتمو در باره نوشته ها بدم... موفق باشی[گل]

مهــــــــــرزاد

من هنوز می میرم برای این شب ها و حس و حالی که حتی ممکنه دیگه تکرار نشن . اما می تونم این اطمینانو بدم (حداقل بعنوان تجربه ) که اتفاقا عشق درست مثل همین کتابا اتفاق می افته، به همین شیرینی ، با همین اشکها و... واقعیت عشق همینه و صبر ما کم ، برای همینه که رهاش میکنیم _____________________[چشمک] مهراوه عزیزم باید بگم بجز سرزدن به فیس بوک و بقیه وظایف سنگین که این روزا به گردنمونه ، شدیدا مشتاقم بلاگتو دنبال کنم همه چیزش به دل میشینه ، حسش ،شوخیاش،طبع ادبیت و... مهراوه فقط یه دونه ست ، اونم " مفید ترین مهراوه دنیاست"[ماچ]

Angel

الهی. حالا چه کتابی بود بگو ما هم بخونیم منم از این کتابا زیاد نمی خونم یکی از دوستام یه کتاب بهم داده بود هی می گفت خوندی؟ تا بلاخره یه روز گفتم بشینم ببینم چی هست و مثل تو آخرش با گریه تموم شد. کتابی که می گفتم اینا چیه دیگه می خونین [نیشخند] .

ملیـK

نکته’ مهمش رو خودت از زبونم گفتی در نتیجه من دیگه حرفی ندارم ! (آخه کنار تختم یه کتابی هست که نمیدونم چرا یهو هوس کردم برم بخونمش ! )[نیشخند]

پ-البرز

اگر باور داشته باشیم که عشق هست حتما" محقق میشه واقعیت و درک اون یک هنر هست .....

Foozool Khanooom

وقت رمان ندارم! تنها چیزی که اشکمو در آورد و تمومی نداشت فیلم سنگسار ثریا میم بود!!! حالا فیلم چه ربطی به رمان داشت بر میگرده به آقای گودرزی و سرکار خانوم شقایقی که باید ربط داده شوند در وجه اشتراک گریستن!

مرتضی وزان

1390/02/23 جواب سوالت رو برو از لیلی و شیرین و بقیه خانومها بپرس خوب معلومه چون جنس لطیفی و روح خیلی خیلی لطیفی داره که متاسفانه بزرگترین عیب خانومها هم هست

ستاره

سلام اره با نظرت راجع به رمانهای عاشقانه موافقم وهمیشه یه سوالی که ذهن منو درمورد این رمانا درگیر میکنه اینه که چرا همه ی عناصر ذکور قصه عاشق یه دخملن؟!! واقعا چرا؟[نگران][نیشخند]

زهرا***

کاملا باهات موافقم.....منم بعد از این که رمان های عاشقانه میخونم همش این سوالا میاد تو ذهنم...درصورتی که میدونم این رویا ها تو دنیای واقعی وجود نداره......واقعا احمقانس....درنتیجه چون من جنبه ی این جور رمان ها رو ندارم دیگه نمیخونم ک دیگه احساساتی نشم...