دل نوشته ی واقعی

حالم اصلا خوب نیست

اینجا هم نمی تونم راحت و بی سانسور بنویسم ,  ولی چون دارم می ترکم و احتیاج به شنیده شدن دارم  ,  دلمو زدم به دریا و اومدم اینجا که بنویسم

...ببخشید که خیلی آشفته می نویسم


همه چیز مربوط به اینه که چون قرار شده  درک کنم ... پس باید اعتراض نکنم ... و دارم خفه میشم

...

نمی دونم چرا قسمتِ بعضی از آدما اینه که همیشه توی زندگیشون یک آدمی باشه که نیست ... یعنی هست ولی حضورِ فیزیکیِ دائم و رضایت بخش نداره

...

من از نبودن متنفرم

من می گم یا نباش , یا وقتی هستی کامل باش ... و باش ... باش

...

این نبودن , حضور نداشتن , در دسترس نبودن , سیراب نشدن ... داره داغونم می کنه

...

باید درک کنم ... باید کنار بیام ... و نمی فهمم چرا ... و نمی فهمم اصلا چی شد ... چرا یکهو اینقدر مهم شد ...

و نمی فهمم اگر قراره من اینهمه خودم و نیازهام رو زندگی نکنم پس کلا اصلا اون به چه دردی می خوره

همه ی وجودم شده یک بغض گنده که فقط قصدش از پا در آوردنِ منه

...

وقتی شاد نیستم ... وقتی راضی نیستم ... وقتی احساس می کنم داره در حقم اجحاف میشه ... وقتی همش در حال اشک ریختنم ... وقتی همش فکرم , ذهنم , مغزم , قلبم درگیره    حتما یک جای کار ایراد داره دیگه

...

ما قراره به هم آرامش بدیم ... نه بی قراری و آشفتگی

...

آشفته ام ... به شدت

...

 ببخشید که احتمالا اصلا نمی فهمین سر و ته حرفام کجاست  ,


این یک دل نوشته بود ... واقعا درد دل بود ... خیلی دوست داشتم واضح تر بنویسم ولی نمی شه

...

فقط مهم اینه که به شدت دلم شکسته ... دلم گرفته ... دلم بغض داره ... و از اینهمه سرکوب به تنگ اومده

راستش کمی هم دلم بی منطق شده ... چون نباید درگیر میشد ... ولی ... نفهمیدم چی شد

... بی سیاست بودن , بد دردیه ... اگه فقط یکم سیاست به خرج داده بودم همه چیز اونطوری میشد که دوست داشتم

اه ... خیلی خنگم ... احمقم

...چرا نمی فهمه ؟؟؟

چرا نمی فهمم ؟؟؟

اصلا نمی دونم چمه ... شاید مشکل تنهاییه ... نمی دونم .. نمی فهمم ...

تنها چیزی که می دونم اینه که حالم اصلا خوب نیست

...

شبیه دفتر خاطرات شد !!!!!

ببخشید که اینهمه غر زدم ... ببخشید که همه ی حالِ بدم رو آوردم اینجا ... ولی چاره ای نبود ... داشتم خفه می شدم  ... دارم خفه می شم






/ 34 نظر / 47 بازدید
نمایش نظرات قبلی
احسان تقوی

سلام راستش باورم نمیشه این وبلاگ مهراوه شریفی نیا باشه ولی لحن نوشته شبیه همون سارای اشپز باشیه در کل خوشحال میشم بیشتر باهم در ارتباط باشیم قربان شما احسان متولد65

عسل

انگار تمام حرفای دل منو خط به خط نوشته بودی...کاملا درکت می کنم.

Angel

گاهی اوقات همه چی به سمتی پیش می ره که بر خلاف میل ماست. شاید بهتره بگم اکثر اوقات. همیشه فکر می کنیم تقصیر ما بود که اینطور شد ولی من فکر می کنم یه نیرویی پشت صحنه س که از قدرت ما خارجه. هیچ آشنایی هم تصادفی نیست.

نیلوفر

آخه چرا انقدر غصه هات شبیه منه؟ اینا همه حرفای دل منه. تا حالا انقدر کسی رو درک نکرده بودم مهراوه ی عزیز...

چشم براه....

وای....چقدر به دلم نشست.... حال منم این روزهاهمینه...[ناراحت] واقعا به دلم نشست.....

محمدرضا

خیلی اتفاقی از طریق فیس بوک شما رو پیدا کردم.ممنون از نوشته های زیباتون.چون از دلتون اومده به دلم نشت و اشکمو در آورد.امیدوارم همیشه در آرامش کامل باشید.

مریم

میفهممت .منم یه دورس دارم اینجوری خفه میشم[نگران][ناراحت]

مژگان

واقعا دوست داشتنی بود مثله درد من بود انگار یکی باید باشه ولی نیست ...دلم براش تنگ شده

مریم

سلام درکت میکنم منم تنهام