سال جدید

 

 

 

 

                               سال نو مبارک

 

 

 

سلام.

از اواسط اسفند دارم می نویسم، ولی هرچی نوشتم تلخ و سیاه شد.

من همیشه سال های فرد رو دوست داشتم و توشون راحت بودم

ولی سال 95  سالِ عجیبی شد.

عنوانِ اولین پست سال 95 من در وبلاگ،  "مرگ" بود!!!

بابت مرگ علی وزینی.

توی اون پست نوشته بودم وقتی مرگ وارد می شه به این زودیا نمی ره

ولی فکر نمی کردم قرار باشه تا آخر سال اینطور سفت و سخت گریبان ما رو بگیره.

حجمِ مرگ و میر سال 95 خیلی زیاد بود،

از اقوامِ درجه دو  و دوستان بگیر

تا آدم های مشهور و مهم هنر و سیاست و حادثه ی پلاسکو و ...

دلم می خواست پست آخر سال بنویسم و

همه ی ماه ها رو مفصل بررسی کنم

ولی راستش اینقدر پُر از سیاهی بود که

دیدم  برای روحیه ی خودمم خوب نیست  چه برسه به شما.

پس فقط به یک جمع بندیِ کلی بسنده می کنم:

 

آرزوی آمرزش می کنم

برای از دست رفتگانِ حادثه ی پلاسکو

برای روحِ  هر دو پدربزرگ عزیزم  و دایی و عموی مادرم

که سال 95 در طول چهار ماه از بین ما رفتند.

برای علی وزینی نازنین،

برای علی معلم عزیز که پُر از شورِ زندگی بود و حیف ترین،

برای ملیحه نیکجومند مهربان، بازیگر نقشِ مادربزرگم در سریال آشپزباشی،

برای عمو بهمن زرین پور رفیق عزیز مادر و پدرم از سال های دور،

برای پدرِ نازنینِ دوستانم آیدا مصباحی، شهناز و مریم صفایی جم، نیوشا ضیغمی

برای  آیت الله هاشمی رفسنجانی، شوک بزرگ،

برای عباس کیارستمی، دنیا فنی زاده، حسن جوهرچی، دکتر افشین یداللهی، خسرو شجاع زاده، مهرداد اولادی، نیما طباطبایی و ...

آمیییین

 

چند تا اتفاق خوب هم بود،

مثلا  قدیمی ترین دوستم با عشق به خونه ی بخت رفت

و من تونستم نیم ساعت در جشنش حاضر بشم و ببوسمش و بهش تبریک بگم

و براش آرزوی خوشبختی کنم

هرچند که دو سه هفته بعد از عروسیش پدرش رو از دست داد،

ولی می دونم در کنار همسر نازنینش سختی ها رو راحت تر سپری می کنه

و با نیروی  عشق از پس همه چیز برمیاد.

 

یا عزیز دیگری بالاخره به خواسته ی دلش رسید و آرزوی دیرینه ش برآورده شد

و خوشبختانه من در تک تک ثانیه ها کنارش بودم،

با عشق نگاهش کردم و از برق چشماش لذت بردم.

 

یا اجرای تئاتر ترن که برای من

آموختنِ زیاد، تجربه ی گرانبها و حال خوب به همراه داشت، 

تجربه ی بازگشت به صحنه،

تجربه ی دوباره نفس کشیدن با نبضِ تماشاگرِ مشتاق.

و همچنین عشق و محبت شما  که هر شب بعد از اجرا،

تار و پود وجودم رو

دوباره با مهر به هم می بافت.

هر شب وقتی خسته از سر کار برمی گشتم

خونه پر بود از عطرِ گل هایی که شما بهم هدیه دادین.

کتاب هایی کنار تختم بودند که شما بهم هدیه دادین،

توی تراس گیاهانی  رو کاشتم که از شما هدیه گرفتم،

امسال  سر سفره ی هفت سین

سنبل و لاله هایی رو گذاشتم که از دست شما هدیه گرفتم،

خلاصه که خونه پر از مهر شما شد.

 

همه ی اینا باعث شد در  ماه سختِ اسفند، در این سالِ سیاه

آرام و قوی باشم و بتونم به آینده خوب و مثبت نگاه کنم

 تحت تاثیر این حالِ بد نباشم

و برای ادامه ی زندگیم تصمیم درستی بگیرم.

 

 

در کل،

نگاه شخصی من به امسال نه مثبته نه منفی.

می تونست اتفاقات خیلی جالبی بیفته که نیفتاد، شایدم نخواستم که بیفته.

ولی در عوض خستگیِ کیمیا کامل از تنم در رفت،

چون خوب و درست استراحت کردم و سفر رفتم و در برابرِ پیشنهادهای کاری وسوسه نشدم،

واقعا توان نداشتم،  باید دوره  نقاهت رو سپری می کردم.

استراحت شش ماهه ی بهار و تابستون بهترین کاری بود که می تونستم انجام بدم.

البته توی این شش ماه کلی کار مثبت شخصی انجام دادم.

کانال تلگرام رو راه اندازی کردم،

به قصه ها و نوشته هام سر و سامون دادم،

سریال ها و فیلم هایی رو که مدت ها بود می خواستم ببینم دیدم،

درست و حرفه ای تمرینات سازم رو از سر گرفتم،

معاشرت کردم و ...

البته متاسفانه روزهای زیادی هم عزادارِ از دست دادن ها بودم.

 

با وجود همه ی بالا و پایین های امسال،

همه ی کابوس ها و رویاها،

همه ی لحظاتِ بیش از حد تلخ  و  گاهی هم بسیار شیرین،

احساس می کنم تکلیفم با خودم روشن تر شده.

تفاوت آدم ها با هم رو پذیرفتم.

مطمئنم  زمان و روزگار، خودش کم کم  همه چیز رو  به  همه ی ما   یاد می ده

هم به من، هم به بقیه ...

هر تلاشِ دیگه ای بیهوده ست.

 

از اینکه حُسن ختامِ امسال،  حضورم در تئاتر ترن شد بسیار شاکرم.

بسیااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار.

 

و اما امسال...

 

سال جدید رو به شکل دیگری شروع کردم.

با عزم و اراده ی جدید

با فراموش کردنِ سیکل های دایره وار و تکرار شونده ی منفی،

با گذر از هراس هام،

با روبرو شدن با حقیقتی که مدت ها سعی کردم ازش فرار کنم، ولی بی فایده بود.

 

"گاهی باید چشمات رو باز کنی و مجنون وار به همه چیز نگاه نکنی

گاهی  باید   قدرِ  خودت   رو  بیشتر از این ها   بدونی

این رو به خودت مدیونی."

 

وقتی چیزی برای از دست دادن نداشته باشی

دیگه هراسِ از دست دادن هم نداری.

 

می شینی  و  با  خاطره هات  لبخند می زنی

و دیگه  هیچ ترسی  از این که   نکنه همه چیز پوج بشه، نداری

و دیگه  بی ثباتی و  بدقولی و  حرف های بی رحمانه  و  تحقیرآمیز

روحت رو  از بین نمی بره.

 

خاطرات خوبِ پارسال رو برای خودم نگه می دارم 

و از سالِ 95 عبوووووووووووووور  می کنم،

این بهترین و درست ترین کاریه که می تونم انجام بدم.

سال جدید رو آغاز می کنم

سالِ خروس

 سالِ خودم

پیش می رم

به سوی یک زندگی جدید با افق روشن

با تکلیف روشن.

 

 

                               عیدتون مبارک

                 شادترین سال رو براتون آرزو می کنم

                           پر از لبخند و خوشبختی

   

 

 

 


/ 0 نظر / 170 بازدید