پارازیت 12

و اینگونه است که انسان گاهی از اندیشیدن باز می ماند


به خود می نگرد


چشمانش در آینه می خندند   و   دستانش  اشکهایش را پاک می کنند .


زندگی ادامه دارد


با وجودِ همه ی حماقتها


خواستنها  و شدنها  و از دست دادن ها ...


و زندگی ادامه دارد


...


 تو هدیه ی لبخند را از من دریغ می کنی


 و من سر سختانه      نیازم را       به خندیدن        فراموش می کنم


و  تو را      اینگونه سرد    اینگونه دور   به سینه می فشارم  و تنفسِ مسمومت را نظاره گر می شوم


و صورتم را لبخندی مصنوعی پر می کند


...


همه چیز از توانِ  من خارج است


بهتر آنکه هیچ نفهمم


و فقط بنگرم که تو نیستی


تو نیستی و هنوز  جایِ خالیت در بسترم گرم است ...


و باور کن


باور کن که جایِ خالیت ...

 

...


بگذریم


به اضمحلال می اندیشم


به سقوط    به رهایی      به زندگی


 به همه ی لبخندهایی که می توانم برایشان پاسخی باشم         اگر بخواهم         اگر یادِ تو بگذارد !


دیگر مهم نیست


یادِ تو بهانه است


 من   عاشقِ عاشق شدنم       و  این صورتکهای دروغین  ,  حجمی برای حملِ عشق ندارند


و من سرگردانم


و حیران در تو     که  با   آنهمه حجمِ عشق , اکنون چه می کنی ؟


...


شب است    و      سکوت    و     نوازشِ سردِ باد 


من   خسته ام


دیگر حتی نمی دانم چرا می نویسم

 

مهربانم


مهربانی همه ی رگهایم را پر کرده است


مهربانیم را در تو زیستم       و    هنوز تمام نشده است ...


دیگر گذشته است   ...  تو    گذشته ای

 

و من کم کم این را باور می کنم


و   زندگی  می کنم ...


خواستم که بگذری     خواستم که نباشی        پس دیگر ...

 

تو   گذشته ای


و من   هر  از  گاهی         مردی را به یاد می آورم      که    از او گذشتم


و من     دیگر     هرگز            به هیچ مردی      آنقدر عشق...            


نه , نمی دانم ...


سردم       سیاهم           تلخم


شاید   روزی     من هم    انسانی را       قربانیِ تلخیهایِ  امروزم  کنم ... شاید ... نمی دانم !!!

/ 16 نظر / 36 بازدید
نمایش نظرات قبلی
انجل

و شاید هم روزی به مردی آنقدر عشق بورزی که عشق به او را فراموش کنی. شاید روزی او برایت فقط یک خاطره کم رنگ باشد و دنیایت پر از عشق نو. و همان روز می گویی : گرمم سفیدم شیرینم ... و آنروز است که می گویی زندگی شیرین است و بهتر از این نمی تواند شد. آن روز است که می گویی زندگی را دوست می دارم با تمام ذره ذره وجودم. زندگی را حس می کنم لحظه لحظه اش را ......

فردوس

دلم براي كسي تنگ است كه آفتاب صداقت را به ميهماني گلهاي باغ مي آورد و گيسوان بلندش را به بادها مي داد و دستهاي سپيدش را به آب مي بخشيد دلم براي كسي تنگ است كه چشمهاي قشنگش را به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت وشعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند دلم براي كسي تنگ است كه همچو كودك معصومي دلش براي دلم مي سوخت و مهرباني را نثار من مي كرد دلم براي كسي تنگ است كه تا شمال ترين شمال و در جنوب ترين جنوب هميشه در همه جا آه با كه بتوان گفت كه بود با من و پیوسته نيز بي من بود و كار من ز فراقش فغان و شيون بود كسي كه بي من ماند كسي كه با من نيست كسي .... دگر كافي ست

لیلا

دیگر گذشته است ... تو گذشته ای و چه آسان می شکنیم ما ، شکوفگان باغ های گیلاس

صدرا

در یکی از پارازیت ها نوشته بودی : ( عاشق شدن در من مرده است .) حالا در این پارازیت نوشتی ( من عاشق عاشق شدنم .) از این سه تا نتیجه میگیریم یا حال و هوای شما در هر پارازیت متفاوته یا پارازیت ها هیچ ربطی به شخص شما نداره و یا این که ...

مهدی

وقتی این پارازیتت رو خوندم تنها چیزی که دلم خواست واست بنویسم این شعر احمد شاملو بود و بس: همه لرزش دست و دلم از آن بود که عشق پناهی گردد پروازی نه گریزگاهی گردد آی عشق آی عشق چهره ی آبیت پیدا نیست و خنکای مرهمی بر شعله ی زخمی نه شور شعله بر سرمای درون آی عشق آی عشق چهره ی سرخت پیدا نیست غبار تیره تسکینی برحضور وهن و رنج رهایی برگریز حضور سیاهی بر آرامش آبی وسبزه برگچه بر ارغوان آی عشق آی عشق رنگ آشنایت پیدا نیست

مهرزاد

من عاشقِ عاشق شدنم و این صورتکهای دروغین , حجمی برای حملِ عشق ندارند [قلب]

شهریار کوچولو

من و حرفهایم هر چقدر برچسب سردی و سیاهی و تلخی داشته باشند نامه نیستند...اصلآ هیچی نیستند. بازوان منند حلقه به گرد تو برای لحظه ای

مهدی

نمی دونم از کدوم قسمتش تعریف کنم همش قشنگ بود

مریم

سلام عزیزم.انقد لذت بردم که چندین بار خوندمش.انگار همه حساتو منم حس کرده بودم.بینهایت لذت بردم عزیزم.ممنوووووووووون[قلب][گل][ماچ]

مرتضی وزان

1391/02/23 انسان وقتی اشتباه میکند با خود میگوید این آخرین باریست که اشتباه کردم و بعد از این حواسم رو خوب خوب جمع میکنم که دیگر اشتباه نکنم اما بازم اشتباه میکند و دوباره حواسش را جمع میکند اینقدر اشتباه میکند و پند نمیگیرد که عمرش تمام میشود تازه میفهمد که همه مثل او بوده اند انسان از روز اول خلقت اشتباه کرد و تا روز آخر خلقت هم اشتباه میکند بازم عاشق خواهی شد و دل خواهی بست بازم اشتباه خواهی کرد ناراحت نباش چون اگر اشتباه نکنی که زندگیت یکنواخت و تکراری میشود